اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت سی و پنجم :
ـ من کاری نکردم فقط حقیقتو گفتم. آقای هاشمی اون قدر ها هم پیر نبود، من با ازدواج با اون یه زندگی آروم پیش رو داشتم. ولی حالا باید همش نگران باشم قرار حمید چه واکنشی داشته باشه؟ مشکلی ایجاد نکنه؟ تو الکی روم حساس نشی؟!
وارد سرویس می شوم و مانتویم را در می آورم و آبی به سر و صورتم می زنم.
وقتی از سرویس خارج می شوم سعید را می بینم که کف دستش را به پیشانی ام چسبانده و روی تخت نشسته. به تخت
لطفا صبر کنید...
