پارت بیست و ششم :

پدر هم که متوجه شده است جناب آقای هاشمی گلویش پیش من گیر کرده است، دست از تعریف و تمجید من بر نمی دارد.
ـ آقای هاشمی این صحرا خانم ما از هر انگشتش یه هنر می باره.
پدر به دار قالی گوشه ی پذیرایی اشاره می کند.
ـ بعد از شام از نزدیک یه نگاهی به دارد قالیش بندازید و فرش بافتنش و ببینید.
سعی می کنم پوزخندی که روی لبم نشسته را پنهان کنم و با خودم می گویم:
( آقای هاشمی، مشک آن است که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    چرا صحرا اینقدر ضعیف

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    چرا صحرا اینقدر ضعیف

    ۱۱ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • چون رومان جالبی هست

    1

    چون رومان خوبی است و میخواهم آخر رومان را بدانم

    ۱ سال پیش
  • مهناز

    0

    تا حالا که عالی بود

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    بسیار عالی و خوب

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    بسیار عالی و خوب

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    بسیار عالی و خوب

    ۱ سال پیش
  • میم

    6

    دخترایی که دارید این رمان زیبا رو میخونید لطفا ازش درسم بگیرید و به حرف های هیچ مردی اعتماد نکنید ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    3

    ازدواج با مردی که بچه دارد و اختلاف سنی زیادی بین آنها نیست وبدون تحقیر باشه مشکلی نیست ولی حال صحرا خیلی سخته که پدرش انگار دارد وسیله می رود و انگار تونسته وسیله ای رو بفروشه که مشکل وایرادی داره فروخته واقعا برای همه این رفتارها هم خانواده ها وهم آنهایی که خام هستند ومشکل اصلی خودشان درست میکنند

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    بله آمنه جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!