پارت بیست و نهم :

پدر دسته چکش را می آورد و مبلغی را که بابا رسول برای سرپا کردن کارخانه لازم دارد، برایش می نویسد و سعید در ازایش یک سری چک و سفته امضا می کند و به پدر می دهد.
قصد رفتن که می کنند آقای هاشمی همراه پدر برای بدرقه شان تا جلوی در می روند و من هم بالاجبار همراهی شان می کنم و تا جایی که ممکن است نزدیک هاشمی می ایستم.
هاشمی از این فرصت استفاده می کند و دستش را دور کمرم می اندازد، خودم را لعنت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زیبا

    0

    عالی تر و جالب تر میشه هرچی جلو میره

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون زیبا

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    احتمالا سعید به هاشمی حرفی زده که دیگه خبری ازش نبوده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️