پارت سی و نهم :

بعد از چند دقیقه سرم را عقب تر می برم تا سعید را بهتر ببینم، اشک در چشمانش جمع شده اما سعی می کند از ریختنشان جلوگیری کند، نگاهش را پایین می اندازد و مرا آرام روی تخت می خواباند و رویم خیمه می زند وبا آن چشم های براق خیره ام می شود.
ـ وقتی بعد از چند ماه دیدمت اونم کنار یه مردی که از خودت بیست سالی بزرگ تر بود و اونجوری دست دور کمرت انداخته بود، نفسم رفت.
حالا نگاه سعید جدی شده و من از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    چقدربدبایددردش بگه الان بره اونجاحمیدمی بینه غش کنه چی🙏

    ۲ سال پیش
  • Zoha

    2

    اسرا خانوم عاشق این طرز تفکرتم😂✨️

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    1

    ممنون رمانتون رو دوست دارم چون نشون میده حق به حق دار میرسه واقعا عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️