اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت سی و نهم :
بعد از چند دقیقه سرم را عقب تر می برم تا سعید را بهتر ببینم، اشک در چشمانش جمع شده اما سعی می کند از ریختنشان جلوگیری کند، نگاهش را پایین می اندازد و مرا آرام روی تخت می خواباند و رویم خیمه می زند وبا آن چشم های براق خیره ام می شود.
ـ وقتی بعد از چند ماه دیدمت اونم کنار یه مردی که از خودت بیست سالی بزرگ تر بود و اونجوری دست دور کمرت انداخته بود، نفسم رفت.
حالا نگاه سعید جدی شده و من از
لطفا صبر کنید...

اسرا
2چقدربدبایددردش بگه الان بره اونجاحمیدمی بینه غش کنه چی🙏