لیست کلیه پارتهای رمان اشتباه صحرا : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 164
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 121
ـ اتفاقا اینی که داری می بینی، دقیقا خود خودمم. صحرایی که چشم و گوشش باز شده. من نمی خوام بچه ام یه روزی بفهمه باباش سابقه دار و وقتی به دنیا اومد، نمی خواستش. می خوام از تو و هرچی که به تو مربوط میشه دوری کنم. از تو و برادرت که زندگی رو به من زهر کردین. می خواهم حرف بزنم که صحرا مانع می شود. ـ...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 122
ـ از وقتی فهمیدم زندانی، به هر دری زدم که آزادت کنم ولی بهم گفتن تا چند روز آینده قراره آزاد بشی چون شاکی شکایتشو پس گرفته و نیازی نیست من کاری کنم اما بازم از ملاقات من با تو، جلوگیری می کردن، واسه همین موضوع داشتم از نگرانی می مردم و اینکه نکنه بلایی سرت بیاد. کلافه دستی به چشمانم می کشم. ـ ب...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 123
ـ نمی دونم، نمی ذاشتن حتی با خانواده ام تماس بگیرم، بعد مدتی که با یکی از کله گنده های بند رفیق شدم، شماره برادرمو دادم تا خبرش کنه اما بعد آزادیم فهمیدم اونم نتونسته آزادم کنه، شاکی یهو شکایتشو پس گرفته و آزادم کرده. ـ داداشت الان کجاست؟ ـ تو ماشین منتظرمه. احمد آقا اخم می کند. ـ برو تعارفش ...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 124
با این حرفش کنترلم را از دست می دهم و گوشی را از دست احمد آقا می گیرم. صحرا که صورت عصبی من را می بیند، می خواهد تماس را قطع کند. ـ صحرا صبر کن یه لحظه، طلاق و از کجا آوردی؟ من و تو که مشکلی نداشتیم. نگاه صحرا به پشت گوشی است. مطمئنم هاشمی آنجاست و صحرا برای صحبت با من می خواهد از او کسب اجازه...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 125
حمید می گوید: ـ بابا یه آشنایی داره تو شهرمون خیلی هم با همدیگه صمیمی ان، باید ببینم آشناش می تونه تو تهران هم برامون کاری کنه؟؟ حمید که برای تماس گرفتن بلند می شود، می گویم: ـ از اصل ماجرا به بابا چیزی نگو نگران میشه یه چیز دیگه بگو. ـ حواسم هست داداش. احمد آقا با نگرانی نگاهم می کند. ـ سع...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 126
ـ سعید بهتر نیست من برم هتل، اونا خانواده ی تو هستن شاید حضور من معذبشون کنه. از شدت فشار روانی زیاد، سرم درد می کند. آرام پیشانی ام را می مالم تا کمی از درد سرم کم شود و می گویم: ـ وقتی کنارمی خیالم راحته که تو این شهر غریب برادرم پیش هست. با این حرفم حمید، دیگر حرفی از هتل و معذب بودن نمی زن...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 127
شب قبل از خواب به اتاق فرهاد می روم، فرهاد عادت کرده بود به شب بخیر گفتن هایم و اگر شبی دیر می رفتم و خودش پیشم می آمد. از اتاق فرهاد که بیرون می آیم و می خواهم به اتاق خودم و الیاس بروم، هاشمی صدایم می کند. ـ من به الیاس سر زدم هنوز خوابه، بیا می خوام در مورد یه موضوعی باهات حرف بزنم. بالاجبا...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 128
ـ همون موقعی که با سعید رفتی شهرشون، دنبالتو گرفتم و تحقیقاتمو شروع کردم وقتی سعید رفت تو کما، به خیال اینکه کارم راحت شده، دست روی دست گذاشتم اما انگار تو رو خوب نشناخته بودم، این که تو رفیق نیمه راه نیستی. بعدشم که فهمیدم حامله ای، خواستم قیدتو بزنم، از طریق بیمارستان و پزشکت پیگیر وضعیت بودم و...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 129
ـ چطور؟ بهم توضیح بده ببینم چطور شده؟ در مورد تماس تصویری که سعید گرفته بود، حرف می زنیم، خوب می دانم اگر پیش خانم حدادی حرف نزنم و سکوت اختیار کنم بهمن از راه دیگری وارد می شود تا از زبان من حرف بکشد تا از حال و افکار من باخبر شود. ـ چه حسی داشتی وقتی شوهر سابقتو بعد مدت ها دیدی؟ ـ ترسیدم که ...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 130
این حرف را با تمام قدرت می زنم تا سعید و حمید را از خودم ناامید کنم اما در کمال ناباوری ام حمید برمی گردد و در حالیکه میان من و سعید ایستاده است، به چشمانم نگاه می کند و با اطمینان می گوید: ـ چون تورو می شناسم، صحرا من به پاکی تو ایمان دارم و می دونم به خواست خودت نرفتی خونه ی اون مردک. با این ...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 131
ـ ناراحت نیستم، داشتم فکر می کردم. ـ به چی فکر می کردی؟ ـ اینکه امشب با الیاس بیام اتاقت تا دیر وقت بیدار بمونیم و فیلم ببینیم. با این حرفم موفق می شوم فکر فرهاد را منحرف کنم. ـ ولی بابا خیلی رو ساعت خوابم حساسه. چشمکی می زنم و می گویم: ـ کی گفت بابات قراره چیزی از این موضوع بدونه؟ فرهاد با...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 132
این بهانه و حرف مسخره را گفتم تا سعید را از دست خودم برنجانم و از خودم ناامید کنم اما سعید انگار حسابی پوست کلفت شده که این طور بی تفاوت است. ـ آخر هفته جشن تولدمو می گیره و همون جا نامزدیمونو اعلام می کنه، اینقدر خودتو به آب و آتیش نزن. ـ رو سرش خراب می کنم اون نامزدی رو. طرح مورد نظرم را انت...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 133
این حرفش را با صدای لرزان و پر احساس می گوید، طوری که سست می شوم و ناخودآگاه گلدان از دستم رها می شود. سعید گلدان را از میانمان برمی دارد و در حالی که دستش به سمت مانتویم می رود، می گوید: ـ شاید یادت نرفته احساسی که با هم داشتیم و که فکر می کنی می تونی زن اون پوفیوز بشی، من الان برات یادآوری می...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 134
حمید سعید دیر کرده بود، تقریبا یک ساعتی بود که با صحرا داخل فروشگاه تنها بود، دقایقی پیش صدای شکسته شدن وسایل را شنیدم اما دخالتی نکردم. اما حالا که فروشگاه غرق سکوت است، ترس برم داشته که نکند خدایی نکرده سعید از روی عصبانیت بلایی سر صحرا آورده باشد. وارد فروشگاه که می شوم صدای جر و بحثشان را م...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 135
صحرا از وقتی به خانه برگشته ام، سعی دارم به خودم مسلط شوم تا بهمن متوجه چیزی نشود. بعد از رابطه ای که با سعید داشتم، مدام لبخند به لبم می آید و می دانم این از نظر بهمن دور نمی ماند. سر میز شام بهمن در مورد اتفاقات امروز سوال می کند، می دانم که باید همه چیز را بی کم و کاست برایش توضیح بدهم، الب...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 136
نزدیکش می شوم، بهمن به طور ناگهانی با هردو دستش کمرم را می گیرد. ـ حالا شدی اونی که می خوام. طوری کمرم را چسبیده بود، انگار در حال اندازه گیری بود. با دیدن دار قالی خودم را مشغول می کنم تا از آغوشش جدا شوم. پشت دار قالی می نشینم و به نقشه نگاه می کنم و مشغول بافتن می شوم که دست بهمن را پشت گر...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 137
تا به خانه باغ هاشمی که در جاده چالوس بود، برسیم، برای آینده خیالبافی کردیم. چند خانه دورتر از خانه ی هاشمی پارک کردیم و با دیدن افراد مختلفی که وارد باغ می شدند، تقریبا خیالمان راحت شد که قرار است جشن را در همین جا برگزار کنند. خیالمان که از محل برگزاری جشن، راحت شد، به خانه ی حاج احمد برگشتی...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 138
ـ بابام اومده؟؟؟؟ ـ آره، بابا رسولم جلوی در منتظرمونه. سعید که می رود، نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم و به سرعت خودم را به باغ می رسانم و به دنبال پدر می گردم. پدر را از دور می بینم و به سمتش می روم. ـ بابا. پدر که بر می گردد، بدون ثانیه ای معطلی در آغوشش می گیرم. ـ صحرا جان، بابا، خوبی ق...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 139
نمی دانم چقدر در اتاق بوده ام اما بالاخره داوود سر می رسد و وقتی با افراد هاشمی گلاویز می شود، فرصت می کنم از جایم بلند شوم و تا می توانم افراد هاشمی را کتک بزنم. همراه داوود با سر و صورتی خونی، از اتاق خارج می شویم و به حیاط می رویم. الیاس را که در آغوش حمید می بینم، نفس راحتی می کشم اما وقتی ...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 140
صحرا به تصویر خودم درون آیینه نگاه می کنم، بهمن توصیه کرده بود حتما لباس خوب رنگ مشکی بپوشم و به اتاقش بروم. مانند رباتی تابع دستوراتش بودم تا به عزیزانم آسیبی نرساند. نگاهم به سبد دارو هایم می افتد که چند روزی بود از خوردنشان خودداری می کردم چرا که عارم می آمد مرا نسبت به تمام اتفاقات دور و ب...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
