پارت سی و هشتم :

دیگر صبر کردن فایده ای ندارد چرا که حالم بهتر که نمی شود هیچ، بدتر هم می شود.
در حمام را که باز می کنم سعید را می بینم که با رکابی مشکی روی تخت نشسته است و مشغول کار کردن با گوشی اش است.
سعید با شنیدن صدای باز شدن در برای لحظه ای سرش را از روی گوشی بلند می کند و بعد دوباره سرش را پایین می اندازد اما دوباره سرش را بلند می کند و این بار بدون نگاه کردن به گوشی اش صفحه گوشی را خاموش می کند و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    احساس میکنم که سعید از یک چیزی ترسیده واون میدونه چیه ونمیدونم ممکنه باعث از دست دادن صحرا بشه وگرنه هر چقدرتبش تند باشه با این رفتار وحرف های صحرا پیش قدم نمیشد ومیگذاشت حداقل منتظر عشق صحرا بشه که صحرا اونو فقط به خاطره تب تند برای *** حساب نکنه رمانتون عالیه

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    0

    خیلیییییییییم عالیییی

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    0

    مرسی از رمان قشنگت سعیده جان فقط یه سوال سعید کدوم پسره تو عکسه؟؟ میشه عکس شخصیتازو براری؟؟ اینجوری بیشتر بارمانت ارتباط میگیریم

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    فدات عزیزم سعید پسر سمت چپی است آلپرن دویماز

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️