پارت سی :

برای استقبال از آقای هاشمی و فرهاد به جلوی در می روم اما با دیدن بابا رسول و سعید غافلگیر می شوم.
سعید با دیدن من لبخند می زند حتما فکر کرده خبر داشتم برای شام به این جا می آید و به خاطر او آن قدر به خودم رسیده ام و به استقبالش آمده ام.
پدر مشغول احوال پرسی با بابا رسول است و من می توانم به سعید بی محلی کنم.
ـ سلام.
جوابش را نمی دهم.
سعید نزدیک تر می آید.
ـ نکنه انتظار دید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    5

    قبول بکنی یا نه خودشون می دونن اون مثلا پدر دودستی تقدیمت می کنه بهشون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️