پارت سی :

برای استقبال از آقای هاشمی و فرهاد به جلوی در می روم اما با دیدن بابا رسول و سعید غافلگیر می شوم.
سعید با دیدن من لبخند می زند حتما فکر کرده خبر داشتم برای شام به این جا می آید و به خاطر او آن قدر به خودم رسیده ام و به استقبالش آمده ام.
پدر مشغول احوال پرسی با بابا رسول است و من می توانم به سعید بی محلی کنم.
ـ سلام.
جوابش را نمی دهم.
سعید نزدیک تر می آید.
ـ نکنه انتظار دید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    5

    قبول بکنی یا نه خودشون می دونن اون مثلا پدر دودستی تقدیمت می کنه بهشون

    ۱ سال پیش
کپی شد!