لیست کلیه پارتهای رمان اشتباه صحرا : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 164
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 81
پدر با صدایی خش دار می گوید: ـ اون لحظه کامل داغون شدم ولی دیگه ته خط بود و باید قبول می کردم که مشکل نه از زنم بود، نه از دخترم، نه از پسرهام، مشکل از خودمه، از خودم، حاج صفائی بزرگ. پدر که سکوت من را می بیند، ماشین را گوشه ای نگه می دارد و برمی گردد و با چشمانی غمگین نگاهم می کند. ـ می دونم ...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 82
پدر نان می گیرد و یاسمین میز صبحانه را می چیند، پدر قبل از اینکه سر میز بنشیند، پیش الیاس که روی مبل گذاشتمش و دورش را کوسن چیده ام می رود، چند ثانیه ای به صورتش خیره می شود و بعد سر میز می آید. ـ پسرت منو یاد بچگی های کاوه و کیوان میندازه. با این حرف پدر، کاوه و کیوان ذوق زده به هم نگاه می کنن...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 83
با این حرفم رنگ پدر می پرد و یاسمین لب هایش را گاز می گیرد اما من آرامم، می دانم که باید همه ی حقیقت را بگویم تا اگر سعید به دنبالم آمد و من حاضر به رفتن نشدم، دلیل مخالفتم را بداند. ـ که رفت خارج و با دوست دختر سابقش ازدواج کرد، من وقتی این موضوع رو فهمیدم، بیهوش شدم. اونم درست جلوی در خونه اشو...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 84
ـ صحرا فایده ای نداره. ـ این حرف ها مال قبل از اینه که اینجوری همه مونو دور هم جمع کنی، الان تو سه تا نوه و یه زن داری که می خوان حال تو خوب بشه. بالاخره پدر قبول می کند و برای صبح فردا از دکترش وقت می گیرد. با این که هنوز از دوری الیاس استرس می گیرم اما مجبورم با ترسم مقابله کنم، الیاس را پیش...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 85
بعد از حرف زدن با خانواده ی سعید، حسابی دلم می گیرد. با پیامکی که به گوشی ام ارسال می شود، کلافه دوباره گوشی را دست می گیرم. پیام از طرف سعید است. ـ خیلی بی انصافی که گذاشتی رفتی، دلم برات تنگ شده، برای اون موهای......... با انزجار پیامش را حذف می کنم و از جایم بلند می شوم. روبه روی آیینه می...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 86
عوارض شیمی درمانی کم کم خودشان را نشان می دهد و پدر روز به روز بی حال تر می شود، اشتها ندارد و حالت تهوع دست از سرش بر نمی دارد. اما هر بار با دیدن الیاس و حرکاتش بیماری اش را فراموش می کند و سرگرم بازی با الیاس می شود. یاسمین هم پروانه وار دورش می چرخد و سعی می کند با غذا ها و آبمیوه ها پدر را ...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 87
ـ فقط بابا خوابه اونم به خاطر شیمی درمانی ساعت خوابش تغییر کرده. ـ حالا چرا به چشم هام نگاه نمی کنی و این قدر معذبی؟ هاشمی وارد حیاط می شود و من دروازه را می بندم و با هم هم قدم می شویم. ـ خب چون در حقتون بد کردم؟! ـ چه بدی؟ تو فقط وقتی شرایط بهتر برات پیش اومد، انتخابتو تغییر دادی. دستی به ...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 88
هاشمی که به ظاهر قانع شده است، از پشت صندلی بلند می شود و لپ تاپ را روشن می کند. بیا پشت صندلی بشین تا فایل ها رو بهت نشون بدم چی به چیه؟ همراه با الیاس پشت صندلی می نشینم و هاشمی یک سری توضیحات در مورد فایل های حساب ها می دهد و بعد قصد رفتن می کند. می خواهم برای بدرقه اش تا جلوی در حیاط بروم...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 89
ـ کثافت، آشغال، کدوم ناز کردن، هان؟؟؟؟ از الیاس دورش می کنم و به سمت در خروجی هلش می دهم. ـ تو برای من مردی، چه ناز کردنی احمق. سعید برمی گردد و می خواهد مانع از هل دادنش شود که در صورتش فریاد می زنم: ـ یه آزمایشDNA باعث شد زن و بچه اتو باور کنی؟ تا قبل آزمایش که فکر می کردی بهت خیانت کردم و ...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 90
برادر هایم که از مدرسه می آیند، برایشان میز را می چینم و بعد از یک ساعت، یاسمین و پدر هم از بیمارستان برمی گردند. پدر به زور کمی از غذا می خورد و بعد از بوسیدن الیاس به اتاقش می رود تا استراحت کند. ـ یاسمین. یاسمین که در حال جمع کردن میز است، نگاهم می کند. ـ امروز سعید از رو دیوار پریده بود ت...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 91
دستش را پشت سرم می گذارد و لیوان یک بار مصرف را جلوی دهانم می گیرد. بعد از یک ربعی که حالم کمی بهتر می شود، می خواهم از جایم بلند شوم که سعید دست دور کمرم می اندازد و درست در همین لحظه پدر از اتاق خارج می شود و وقتی حالو روز من را می بیند، سعید را از من جدا می کند و محکم به دیوار می کوبد. ـ با ...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 92
الیاس که کمی بی قراری می کند سرش را روی شانه اش می گذارد و آرام به پشتش ضربه می زند و بعد سرش را میان گردن الیاس می گذارد و مدام بوی تن الیاس را نفس می کشد. نیم ساعتی همان طور الیاس در آغوش سعید است که بالاخره پدر از جایش بلند می شود و بالای سر سعید می ایستد. ـ الیاس و بده من. ـ فعلا که بغلم ...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 93
ـ بابا سرطان داره، زمین تا آسمون فرق کرده زمان زیادی براش نمونده، می خواد جبران ککنه. ـ احمد...... احمد سرطان داره؟ ـ آره احتمال بهبودشم فقط سی درصده واسه همین می خواست من باهات ارتباط پیدا کنم. ـ اگه تو این قدر مطمئنی باشه. ـ فردا بیا خونه مامان، بابا واسه شیمی درمانی میره بیمارستان، بیا منو...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 94
ـ فکر کن چقدر حالم بد بود و از دست بابات عاصی که سه تا جگر گوشه امو ول کردم و رفتم. اگه می موندم، دیوونه می شدم یا خودمو می کشتم. رفتم تا تصویر بدتری از من تو ذهن تو و برادرات نمونه. حرف هایی در ذهنم چرخ می خورند اما از گفتنشان امتناع می کنم، حال و روز مادر نشان از روز های سختی که سپری کرده، م...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 95
ـ دیدی نگرانم شدی صحرا. از اینکه واقعیت را از دهانش می شنیدم، حرص می خورم، پس با بدترین حرف ممکن خواستم بر روی واقعیت سرپوش بگذارم. ـ ترسیدم دوباره بری تو کما این بار که بهوش اومدی، گیر بدی با یکی دیگه......... سعید چند قدم فاصله ی بینمان را در کسری از ثانیه پر می کند و دست روی دهانم می گذارد...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 96
ـ نوه امو دیدم، دلم نمی خواد این دیدار ها تموم بشه. در حیاط را که باز می کنم، پدر و یاسمین را جلوی در می بینم. پدر با دیدن مادر، سلام آرامی می گوید و همچنان نگاهش به مادر است. مادر جواب سلامش را می دهد و به سرعت از کنارشان رد می شود. یاسمین بعد از اینکه وارد حیاط می شود، می گوید: ـ برای ناهار...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 97
فرهاد با تعجب به من و الیاسی که در آغوشم است، نگاه می کند. ـ بچه ی خودته؟ با این حرفش لبخند می زنم. ـ چیه بهم نمیاد مامان شده باشم؟ فرهاد عینکش را بالاتر می فرستند و می گوید: ـ تو همون موقع هم که ازدواج نکرده بودی، مثل مامان ها مهربون بودی. فقط خیلی زود نبود؟ آقای هاشمی اسم فرهاد را با تشر ...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 98
هاشمی رو به سعید می گوید: ـ کار و بار خوب پیش میره؟ کارخونتون راه افتاد؟ سعید ابرویی بالا میی اندازد و رو به هاشمی می گوید: ـ آره خداروشکر به لطف وامی که از احمد آقا گرفتیم، تونستیم کارخونه رو دوباره راه بندازیم. ـ البته نباید تلاش های خودتونو نادیده گرفت، بودن افرادی که با پول کافی هم نتونست...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 99
،دست به سینه روبه روی سعید می ایستم و بازویم را از دست سعید بیرون می کشم. ـ پس توام متوجه نگاه هاشمی شدی؟؟؟ سعید که می فهمد متوجه این موضوع شده ام، کف هر دو دستش را روی سرش می گذارد و وقتی می خواهد اسمم را صدا کند، دوباره زبانش گیر می کند، ارمغانی که از وقتی از کما بیرون آمده، همراهش مانده. ی...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 100
ـ اصلا، فقط نمی دونم چطور این مدتو تو ماشین تونسته تحمل کنه. مادر در حالی که دست های الیاس را می بوسد و برایش صدا در می آورد، می گوید: ـ حتما اشتباهی که کرده این قدر بزرگ بوده که اینجوری داره جور کارشو می کشه تا دلتو به دست بیاره. در حالی که برای خودم و مادر چایی می ریزم، لبخندی روی لبم می نشی...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
