دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان مافیایی, رمان اجتماعی, رمان اشتباه صحرا, نویسنده سعیده براز, دنیای رمان

رمان اشتباه صحرا

  • زبان فارسی
  • 316.1K 👁
  • 913 ❤️
  • 828 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان اشتباه صحرا

صحرا دختری که از خونه ی پدری با هزار بدبختی ومکافات بیرون میزنه تا دوست پسرش روکه از طریق مجازی باهاش آشناشده روبرای اولین بار ببینه اما متوجه میشه اون به همراه دوست دختر سابقش از ایران رفته وهمون جا جلوی درخونه اشون ازشنیدن این خبر بیهوش میشه. بنا به شرایط ایجادشده مجبور میشه باخانواده ی دوست پسری که اصلا ندیده زندگی کنه چون پدرش اونو دیگه به خونه راه نمیده ودراین بین باسعید برادر بزرگتر دوست پسرش بیشترآشنا میشه ومیفهمه بین عشق واقعی ومجازی فرسنگ ها فاصله است اما درست زمانی که داره طعم عشق واقعی رومیچشه،حمید از سفر برمیگرده ودوبرادر روبه روی هم قرار می گیرن.

پارت اول

با لرزش گوشی درون جیبم از فکر کردن دست کشیدم؛ با دیدن اسمش لبخند روی لبم نشست... زیر لب زمزمه کردم:
ـ چیزی نمونده عزیزم.... الان همدیگه رو می بینیم.
دسته ی چمدان را به دست دیگرم دادم و به دنبال پلاک خانه شان گشتم؛ همان طور که با یک دست چمدان را به دنبال خود می کشیدم و گوشی هم در دست دیگرم بود، زنگ خانه شان را زدم و لبخند به لب برایش تایپ کردم:
"من اومدم ــــــــــ پشت درتونم ــــــــــ خودت در رو باز کن."
اما قبل از اینکه پیام را بفرستم، پیام قبلیش را خواندم.
" منو ببخش، ترانه برگشته پیشم ــــــــ داریم با هم میریم فرانسه"
نفسم رفت... او رفته بود و حالا من پشت در خانه ی او چه می کردم؟!
شوک زده به صفحه ی گوشی خیره شدم؛ که در به رویم باز شد.
با چشمانی پر از اشک به مرد روبه رویم خیره شدم، شباهت زیادی به خودش داشت.
ـ بفرمایید، با کی کار داشتید؟!
خواستم بگویم با برادرت، با عشقم ـــــــ
لب زدم ولی صدایی از دهانم خارج نشد، دوباره به مرد رو به رویم خیره شدم و بعد به صفحه ی گوشی و متنی که برایم فرستاده بود. زانوهایم سست شد و بعد سیاهی و دیگر هیچ ــــــــ
با احساس درد در پاهایم چشمانم را باز کردم؛ با دست مشغول ماساژ دادن پایم شدم... اینجا کجاست؟!
در حال بررسی اتاقی که در آن دراز کشیده بودم، شدم تا به یاد بیاورم چه اتفاقی برایم افتاده... که با شنیدن حرفهایی از خارج اتاق به عمق فاجعه پی بردم.
ـ پسرم آروم باش، الان سکته می کنیا.
ـ چی چی رو آروم باش مادر من؟!!... چطوری آروم باشم؟!
صدای هق هق زن که بلند شد مرد با صدای بلندتر فریاد زد:
ـ خدا ازت نگذره حمید، مدام برامون دردسر درست می کنی. آخه این یکی رو کجای دلم بزارم؟!
زن بیشتر گریه کرد و مرد همچنان فریاد میزد.
ـ خودش پا شده رفته اونور دنیا خوشگذرونی با یه زن بیوه، ما رو با این همه بدهی و مشکلات تنها گذاشته هیچ حالا یه دختر بدبخت دیگه رو هم گول زده فرستاده ور دلمون.
وای.... وای... اگه خونواده اش دیگه قبولش نکنن چی؟! باید زودتر بفرستیمش بره، ما نمی تونیم خرج خودمون رو دربیاریم؛نمی تونیم یه نون خور اضافه هم نگه داریم.
با شنیدن این حرف ها کاملاً به یاد آوردم چه اتفاقی برایم افتاده ـــــــــــ
من صحرا دختر بیست و پنج ساله ای که در دنیای مجازی با حمید آشنا شدم و بعد از دو سال رابطه ی مجازی خواستم به این رابطه رنگ حقیقت ببخشم... تصمیم گرفتم برای یک روز از خانه به بهانه ی اردوی دربند خارج شوم و به شهر او بیایم تا او را ببینم و حالا.... ای داد من ـــــــــــــ
این آفتاب، آفتاب صبحگاهی است یعنی من شب را در این خانه گذرانده ام؟!!
سریع پتو را کنار میزنم و به دنبال گوشی ام می گردم... شماره ی پدرم را روی گوشی می بینم پنجاه و دو تماس بی پاسخ و کلی پیام که همه نشان دهنده ی نگرانی او بود.
مشغول خواندن پیام ها می شوم که در اتاق باز می شود؛ زن و مرد وارد اتاق می شوند.
مرد با غیظ نگاهم می کند اما زن دلسوزانه حالم را پرسید:
ـ خوبی دخترم؟
هول می شوم و با استرس جواب می دهم:
ـ بَــــــ ... بله.... سلام
ـ خدا رو شکر، پاشو یه آبی به صورتت بزن تا صبحونه ات رو برات بیارم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان اشتباه صحرا

  • اشرف

    در پارت 1642

    سلام عزیزم ممنونم بخاطر رمان زیبات خیلییییییی لذت بردم دست گلت طلا

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 1641

    خسته نباشی عزیزم واقعا عالی بود،قلمتون سبز و مانا💚

    ۲ ماه پیش
  • ونوس

    در پارت 1640

    مثل بقیه رمانهاتون عالی بود .واقعا لذت بردم . 😍😍😍

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 1640

    خسته نباشی نویسنده جونم قلمت مانا عالی بود مثل تمام رماناتون،،🙏💯👌🌱❤️😘

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1640

    نویسنده عزیز واقعا عالی بود قلمت مانا خیلی چسبید موفق باشی❤️❤️❤️💫

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1630

    پس بالاخره بازم رسیدن بهمدیگه مبارکه💜💜💜💜

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1580

    ای جانم چه باحال دیگه همه خبر دار شدن🥰🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1540

    وای خفه شدم از خنده دختر داوووود خخخخ😂😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1530

    عالی بود عزیزم 😍

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1500

    ایول پس افتادیم عروسی حالا چی بپوشم من خخخخ🤣ایول حاج احمد خوشم میاد عقلش اومده سر جاش

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1490

    وای شیطونی میخواین کنین آخه محرم نیستین که عده اش مگه تموم نشده بود 😉

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1480

    عالی بود عزیزم پس داره همچی میشینه سر جاش مثل یه پازل 🥰

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1471

    آفرین حاج احمد پشت دخترت مثل کوه بمون

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1460

    وای منم شکه شدم از دست یاسمین عزیزم خیلی ممنونم واسه رایگان شدن پارتها قلمت حرف نداره عالیه

    ۲ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 1640

    عاااالی بود قلم قوی وزیبا ومانا امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشید 🥰

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟