پارت چهل :

دلم نمی خواهد زیاد به چشم بیایم. نگاه های سعید بعد از بیرون آمدن از حمام روی من ثابت است و با خونریزی که من دارم حداقل تا یک هفته باید از نزدیک شدن به سعید دوری کنم، فقط نمی دانم چطور این موضوع را مطرح کنم.
به جلوی در خانه ی بابا رسول که می رسیم هم زمان هم دلتنگ این خانه می شوم و هم استرس می گیرم.
سعید خودش کلید خانه ی بابا رسول را دارد و در را باز می کند و مرا به داخل حیاط هل می دهد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مرلین

    0

    خیلی زیباست

    ۲ سال پیش
  • شیوا محمدی

    3

    سلام خسته نباشید واقعا خوشم اومد از خواندنش سیر نمیشم

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    نوش نگاهت

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️