لیست کلیه پارتهای رمان اشتباه صحرا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 164
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 41
بیچاره وحید با شنیدن این حرف با خجالت از اتاق بیرون رفت. مامان آمنه قربان صدقه اش می رود: ـ پسرم دیگه مردی شده واسه خودش، شرم و حیا حالیشه. ـ خدا براتون حفظش کنه. ـ مرسی عروس، نگفتی کجات درد می کنه؟ مامان آمنه دستی روی پیشانی ام می گذارد و دست هایم را در دست می گیرد. ـ چرا این قدر سردی؟ با...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 42
سعید حسابی کلافه است، نگران می شوم که نکند کار های کارخانه به مشکل برخورده باشد. به چراغ قرمز فحش می دهد.... به راننده ای که از ما سبقت می گیرد فحش می دهد...... به دست انداز و چاله های وسط خیابان هم ناسزا می گوید........ دستش را مشت کرده و جلوی دهانش را گرفته تا مثلا من متوجه فحش های رکیکش نش...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 43
ـ دیوونه ام کردی این قدر پرسیدی کی خوب می شی، جیگر کمبود خونو جبران می کنه، باعث قطع خونریزی که نمی شه. ـ آخه مامان گفت برات خوبه. ـ منظورش این بود ضعفو می گیره. سعید دوباره به سرتاپای من خیره شده است. سریع موهایم را جمع می کنم و یقه ام را تا آخرین حد ممکن می بندم. ـ فکر کنم بهتر باشه من برم ...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 44
ـ آخه سابقتم خرابه، تا تقی به توقی می خوره، میزاری میری. این حرفش دیگر زیادی بود، مگر یک بیرون رفتن ساده چه بود که حالا باید از سعید حرف می شنیدم.. از کنارش می گذرم و با اتاق می روم. ـ اصلا عین خیالتم نیست که چه استرسی به من وارد کردی؟ عصبی شال و مانتویم را در می آورم. ـ من بهت زنگ زدم، اونم...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 45
سعید با چشم های خمار شده در حالی که به من خیره شده است، دکمه های پیراهنش را باز می کند. ـ دیگه وقت رفتنش بود. تازه عروس و دوماد که نباید مهمون داشته باشن اصلا. سعید حالا پیراهنش را درآورده بود و رکابی تنش بود. بی توجه به نگاه های خمارش به سمت میز پذیرایی می روم تا وسایل پذیرایی را از رویش جمع ک...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 46
سعید جلو می آید و موشکافانه نگاهم می کند. ـ نکنه تو به دل خودت نگاه می کنی که از حمید می ترسی، هان؟ شاید هنوز بهش احساس داری که از رویارویی باهاش واهمه داری، هان؟ ناباور به سعیدی که این حرف ها را به زبان می آورد، نگاه می کنم. ـ خیلی نامردی. حرفم را در حالی که قلبم شکسته است به زبان می آورم و ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 47
.بعد از خوردن غذا تشکر می کنند اما کسی حرفی از طعم غذا نمی زند و من خوب می دانم که حسابی گند زده ام. مامان آمنه پشت دار قالی ام می نشیند و به نقشه نگاهی می اندازد، ظاهرا در حال نگاه کردن به نقشه است اما حرفش هیچ ربطی به آن ندارد. ـ سعید کلا این جوریه تو خونه؟ ـ چجوری؟ ـ خیلی سرد و بداخلاق. م...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 48
سعید هم چنان سرش داخل گوشی است و با اخم صفحه ی گوشی را بالا و پایین می کند. با حرص نگاهش می کنم و با خودم عهد می بندم امشب حسابی اذیتش کنم. از حمام که بیرون می آیم سعید متوجه عوض شدن لباسم نمی شود و همچنان مشغول نگاه کردن به گوشی اش است. ـ سعید. ـ هوم. حتی به خودش زحمت نمی دهد برای یک ثانیه ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 49
ـ جان، دلبری کردن یاد گرفتی؟ ـ مثل تو که اخم کردن و فقط تو این یه هفته یاد گرفتی و انجام دادی. ـ همش به خاطر دوری از تو بود. می خواهم به جانش غر بزنم که من هم دلتنگش بودم ولی مثل او اخم نکردم اما سعید امان نمی دهد و لب هایش را روی لب هایم می گذارد و با ولع می بوسد آن قدر حریص و آن قدر عجول که ...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 50
با حرص نگاهش می کنم. به سمت پذیرایی می روم که صدایم می کند. ـ حالا داری کجا می ری؟ ـ دارم می رم کار هایی که مونده رو تموم کنم. ـ به نفعته بیای الان منو بخوابونی. ـ مگه بچه ای، خو بخواب خودت. ـ بدون تو خوابم نمی بره، بعد انرژی از دست رفته ام زود جبران می شه، دیدی بعد چند دقیقه برگشتی دوباره.....
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 51
برای این که کار به جا های باریک نکشد و از جلوی در دوباره به اتاق برنگردیم می گویم: ـ تو با این آتیشی که داری چطور اون مدت که خونتون بودم جلوی خودتو گرفتی؟ سعید می خندد و می گوید: ـ وای یادم ننداز دهنمو سرویس کرده بودی، همش دارو گیاهی می خوردم. با این حرفش هر دو می خندیم و بالاخره سعید می رود...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 52
با شنیدن این حرف تمام تنم یخ می کند، پس حدسم اشتباه نبود، حمید هنوز هم....... سریع وارد اتاق می شوم و پتو را روی سرم می کشم و تا دقایقی از شدت ترس و انزجار می لرزم. در این مورد با چه کسی می توانستم حرف بزنم و راهنمایی بگیرم. مادری که چند سال بود از آن بی خبر بودم؟؟ پدری که دیگر نمی خواست مرا ...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 53
ـ خُ..... خب آدرسو گرفتی؟ ـ آره. ـ زودتر آماده شید که بریم، شاید اون جا بهمون نیاز داشته باشن، بعد عمل سعید وقتی به هوش بیاد می خواد خانواده اشو ببینه مگه نه؟! با این حرف انگار نور امیدی به دل همه تابانده شد و همه کمی جان گرفتند و آماده ی رفتن شدند. سعید در یکی از بیمارستان های شهر نزدیک خودم...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 54
دلم برای بی قراری هایش و اینکه دعا دعا می کرد تا رفت و برگشتش عادت ماهیانه ام تمام شود، تنگ شده بود. با به یاد آوردن عادت ماهیانه ام به فکر فرو رفتم که چرا خبری از عادت ماهیانه نیست. از همان داروخانه ی بیمارستان بی بی چک می گیرم و در دستشویی تست را انجام می دهم. ناباور بالای سر سعید می روم، مام...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 55
بی اهمیت به پنجره نگاه می کنم و این حرکتم باعث عصبی تر شدن حمید می شود. ـ یه وقت واکنشی نشون ندی؟ ـ رابطه ی خصوصی تو به من ربطی نداره. ـ حداقل اندازه ی یه عضوی از خانواده که می تونی دلداریم بدی. ـ تو این قدر تو زندگیت دختر رفته و اومده که نیازی به دلداری نداری. می دانم با این حرفم حسابی عصبا...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 56
مردی که زنانگی کردن را یادم داده بود، حالا روی تخت دراز کشیده و من این جا پشت دار قالی از تب دوری آن نگاه و آن آغوش های پر مهر می سوزم. پرستار هر روز می آید و کارهاهیی که تخصصی هستند و من و مامان آمنه از انجام دادنشان عاجزیم را انجام می دهند و می روند. یک ساعتی از رفتن پرستار می گذرد. از پشت دا...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 57
می دونم سعید چقدر روی بوی عرق حساس بود....... ترسیدم اگه یه وقت به هوش بیاد و خودشو تو این وضعیت ببینه..... یه وقت....... یه وقت....... ـ مامان یادته سعید یه تنه خودش به همه ی کار ها می رسید...... حالا که کار های زن حامله اشو دیگران باید انجام بدن.......... مامان هم پابه پای من گریه می کند لمل...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 58
حمید که دارو ها را می گیرد سوار ماشین می شویم، در راه از طرف کارخانه با حمید تماس گرفته می شود و حمید از ماشین پیاده می شود تا به کارش برسد. در حال نگاه کردن به خیابان چشمم به باقالی فروشی می افتد و در یک ثانیه دهانم آب می افتد. از ماشین پیاده می شوم و ظرف بزرگی باقالی می گیرم و با میل خودم به ...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 59
امروز حسابی دلتنگ سعید شده ام، دلتنگ آغوشش و حمایت هایش، منتظرم تا خانه خلوت شود و بعد با احتیاط روی تخت سعید می روم، دستش را روی شکمم می گذارم و سرم را میان گردنش می گذارم و بوی تنش را نفس می کشم. آن قدری در آن حالت می مانم که خوابم می برد و وقتی بیدار می شوم، حمید را می بینم که بالای سرم ایستا...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 60
با این حرف بابا رسول لبخندی می زنم که وحید و حمید نگاهی بهم می اندازند که باعث خنده ی بابا می شود. ـ منظورم این نبود که پسر بده، منظورم این بود آدم هم دختر داشته باشه هم پسر خوبه. ـ اون چند تای بالایی ماله ته قابلمه است بریز برای صحرا دوست داره. با این حرف حمید لبخند روی لب مامان آمنه پررنگ تر...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
