لیست کلیه پارتهای رمان اشتباه صحرا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 164
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 1
با لرزش گوشی درون جیبم از فکر کردن دست کشیدم؛ با دیدن اسمش لبخند روی لبم نشست... زیر لب زمزمه کردم: ـ چیزی نمونده عزیزم.... الان همدیگه رو می بینیم. دسته ی چمدان را به دست دیگرم دادم و به دنبال پلاک خانه شان گشتم؛ همان طور که با یک دست چمدان را به دنبال خود می کشیدم و گوشی هم در دست دیگرم بود، ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 2
مرد پوزخندی می زند و آرام اما طوری که من بشنوم می گوید: ـ بفرما سرویس دادن به خانم شروع شد؛ میدونم وبال گردن میشه دست آخر. زن که معلوم است مادر پسر است با اخم به پسر نگاه می کند و معترضانه می گوید: ـ ســـعــــیـــد!!! ـ چیه مگه دروغ میگم مادر من؟! این اگه خانواده دار بود که الان اینجا نبود! ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 3
آنقدر اتفاق پشت سر هم برایم رقم خورده که فرصت عزاداری برای رفتن و از دست دادن حمید را هم ندارم.... با به یاد آوردن خاطراتمان قلبم می سوزد اما آیا باید برای مردی که مرا وابسته کرد و بعد خودش با عشق اولش رفت پی زندگیش باید زانوی غم بغل بگیرم؟! آرام از اتاق خارج می شوم؛ اتاقی که در آن بودم مستقیم و...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 4
همسر و پسرش سعید را هم صدا کرد، وحید اول از همه وارد اتاق شد... پدرش لبخندی زد و گفت: ـ من که تو رو صدا نکردم! وحید با لب و لوچه ی آویزان گفت: ـ فکر کردم منو یادتون رفته. ـ نه عزیزم، تو برو به درست برس من به مادرت میگم چیزهایی که لازمِ رو بهت بگه. وحید با بی میلی از جایش بلند شد و از اتاق خ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 5
گوشی را از جیب مانتویم در آوردم و شماره ی پدرم را گرفتم و صدای گوشی را بلند کردم؛ یک بوق ـــــــــ دو بوق ــــــــــــ سه بوق ــــــــــــ ـ واسه ی چی زنگ میزنی؟ صدای فریاد پدر، آمنه را هم ترساند چون باعث شد از ترس تکانی بخورد. ـ بابا من می خواستم براتون توضیح بدــــ ـ چه توضیحی واسه ی یه شب ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 6
لباس برایم گشاد بود و اگر تنگش نمی کردم مطمئناً در تنم زار میزد... گوشه ی اتاق چرخ خیاطی بود و خوشبختانه بلد بودم با آن چطور این لباس گشاد را تنگ کنم. با چرخ خیاطی لباس را اندازه ی تنم کردم و بعد آن را پوشیدم؛ طوری لباس را اندازه ی تنم کردم که خیلی تنگ نباشد تا این گونه اولین شرط پدر این خانواده...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 7
آمنه دیگر حرفی نزد و هر دو در سکوت مشغول آماده کردن شام بودیم؛ حواسم بود که تکه های مرغ را کوچک کنم تا به تمام افراد سر سفره غذا برسد، حواسم بود برنج کم بود، حواسم بود این خانواده ای که حمید یک روز می گفت بهترین غذاها سرسفره شان بوده حالا با سختی همین غذا را بر سر سفره می گذراند، حواسم بود که سر ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 8
می دانستم مشکلات مالی کلافه اش کرده اند و به دنبال راهی بودم که بتوانم کمکش کنم. دلم نمی خواست با شدت گرفتن مشکلاتشان فضای خانه متشنج شود و رسول دوباره سکته کند. در این یک ماه هر شب برای حمید گریه کردم؛ با دیدن کتابهایی که دوست داشت بخواند هق زدم... با ورق زدن آلبوم کودکی و نوجوانی اش حسرت خورد...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 9
حمید خانواده اش را در این اوضاع رها کرده بود و حالا پی خوش گذرانی خودش بود و سعید پا به پای این خانواده می آمد زحمت می کشید و دم هم نمیزد. حوصله ی اخم و تخم و زخم زبان شنیدن نداشتم اما باید کمک می کردم تا این قالی زودتر تمام شود؛ روزها همراه آمنه می بافتم و تقریباً یاد گرفته بودم. ـ برو کنار. ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 10
کادوهایشان را بهشان دادم؛ می دانستم سعید از من چیزی قبول نمی کند پس شلوار لی که برایش خریده بودم را به آمنه دادم تا چند روز بعد از ظرف خودش به او بدهد. شب همگی با اشتها سبزی پلو ماهی را خوردند اما سعید ناراحت بود و پدرش هم هر از گاهی آه می کشید؛ دلم نمی خواست امشبمان را خراب کنند. ـ یک ماهه من ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 11
ـ خودت خوردی؟ ـ نه. ـ چرا؟! ـ اشتها نداشتم. ـ پس بیا با هم بخوریم... اینا زیادن. بعد هم سینی را جلوتر گذاشتم. ـ میگم امشب نتونستیم قالی رو ببافیم، عقب موندیم. ـ آره مجبوریم شبهای دیگه بیشتر بیدار بمونیم تا امشب رو جبران کنیم. ـ به غیر از این بدهکارِ ، بدهی دیگه ای هم دارید؟ سعید آهی کشی...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 12
دیگر باید نبود حمید را باور کنم؛ با سرعت بیشتری فرش می بافم تا به خیال حمید فرصت سرکشی ندهم . اما انگار بی فایده است، خیالش جلوی هر گره می نشیند و من می بینم و گره میزنم!! خوشبختانه بازی به نفع تیم مورد علاقه مردهای این خانه و مرد غایبی که در ذهنم ماندگار است تمام شد. وحید به همراه رسول برای خ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 13
سعید تمام بدهی هایش را پرداخت کرد... دیگر مثل قبل ساکت و عصبانی نبود گاهی با وحید شوخی می کرد و بیشتر حرف میزد و من که از خانواده ام طرد شده بودم دلخوشی های این خانواده که به من پناه داده بودند برایم بسیار مهم شده بود. بدون اینکه به کسی بگویم برای وحید یک گوشی خریدم، می دیدم چقدر حسرت داشتن گوشی...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 14
با این کارم چشمان سعید تا آخرین حد ممکن باز شد و بعد آرام به زیر دستم زد و دستم را از روی پیشانی اش برداشت و در خودش جمع شد. ـ داری چیکار می کنی؟! ـ باید می فهمیدم تب داری یا نه، تا بهت قرص بدم... داری تو تب می سوزی ولی خودت خبر نداری. خوشبختانه در وسایلم مسکن و تب بر وجود داشت، قرص ها را با ی...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 15
کمر درد آمنه بهتر شده بود و باز هم هوس فرش بافتن به سرش زده بود... آمنه اصرار می کرد دار قالی جدیدی بگذارند اما سعید گوش نمی کرد. ـ خدا رو شکر که بدهی هامون تموم شدن من که سرکار میرم پس دیگه نیازی به پول فرش بافی نداریم. ـ می دونم پسرم، خدا رو شکر که قرضامون تموم شده ولی من حوصله ام سر میره، به...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 16
نمی توانستم حال و هوای اطرافیانم را به خوبی درک کنم، فقط یک لحظه برگشتم و به چشمان سعید خیره شدم. سعید مات حمید مانده بود و وقتی متوجه نگاه من شد، نگاهش رنگ ترس گرفت. وقتی نگاه از سعید گرفتم متوجه وحید و آمنه شدم که حمید را در آغوش گرفته بودند و حمید آرام پرسید: ـ این دختره کیه؟! سنگینی دنیا ...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 17
با بی حالی به رویش لبخند زدم. ـ چیه وحید؟ چرا این جوری نگام می کنی؟ ـ آبجی صحرا گریه کردی؟ به خاطر داداش حمیدِ؟ بعد هم حالت چهره اش جدی شد و گفت: ـ چیزی بهت گفته؟ کاری کرده که ناراحت شدی؟ ـ نه وحید، نه عزیزم، طوری نشده من فقط از دیدنش شوکه شدم، انتظار دیدنش رو نداشتم. وحید با نگرانی نگاهم ک...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 18
حمید به کنارم آمد... هیچ صدایی نبود غیر از صدای نفسهای حمید و صدای شانه زدن من روی گره های فـــرش. ـ صحرا تو به خاطر من اومدی اینجا؟! به خاطر من؟!! جوابش را ندادم. ـ چرا به من نگفتی؟ چرا بهم پیام ندادی؟! نیشخندی زدم.... سریع یادش آمد که بلاکم کرده بود. ـ خوب زنگ می زدی. چرا بهم چیزی نگفتی؟! ...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 19
ـ کم بهونه بیار، من نمی تونم به آدمی مثل تو دیگه اعتماد کنم. خواستم از کنارش رد بشم که دستش رو روی دیوار گذاشت و مانع رفتنم شد. حالت نگاهش جدی شد و عصبانی به نظر می رسید. ـ آخرش که چی؟ بلاخره که باید منو ببخشی، نمیشه که هر روز راست راست جلوم بری بیای، من نمی تونم این جوری تحمل کنم. منظورش این...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 20
ـ دخترم، این مدت که اینجا بودی برکت رو به خونه ی ما آوردی... تو غم و شادی ما شریک بودی مثل دختر خودم میمونی. با حرفهای رسول لبخندی بر روی لبانم نشست. ـ وقتی تو اومدی اینجا، نمی دونستم حمید چرا باید تعو رو انتخاب کرده باشه ولی حالا می فهمم چرا ولی خب.... حمید از وقتی برگشته و تو رو دیده میخو...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
