پارت بیست و هشتم :

بعد از شام هنگام خوردن چایی یک سری از افرادی که نیاز به وام داشتند جلوی در خانه آمده بودند و پدر از این که مجبور بود در حالی که مهمان دارد به کارش برسد حسابی ناراحت بود.
ـ بهمن جان ببخشید، یهویی پیش اومد. بنده های خدا از شهرستان اومدن، درست نیست معطلشون کنم یا جوابشونو ندم.
ـ برو به کارت برس من که می دونم شرایط کارتو.
پدر که می رود آقای هاشمی به پسرش اشاره می کند تا ما را تنها بگذ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    عاشق قلمتم نویسنده جان خیلی خوب همه چیزو توزیع میدی و خواننده میتونه همه چیزو بفهمه و درک کنه

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    1

    ممنون سعیده بانو واقعا رماناتون عالین مثل همیشه این پارت هم عالیه اگر خدا بخواهد کسی به نام کسی بنویسد حتما اتفاق میوفته اما ای کاش سعید دل جرأتی داشته باشه تا به خواسته قلبش برسه

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😍

    ۲ سال پیش
  • نفس

    0

    خیلی خوبه خیلییی مرسی از قلمت

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون نفسم

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    عالی لذت میبرم از خوندنش دست نویسنده گلمون درد نکنه

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون زهرای عزیز

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    عجب تصادفی،سعید که صحرارو دودستی تقدیم برادرش کرد دیگه چه مرگشه سه روز دیگه از شوک درنمیاد؟ دیگه کاسه کوزه هاشمی بهم ریخت رفت

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    اوه چی شد🙏میشه رمان ژرفی هم بذاری

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    بله عزیزم حتما توصف انتشار

    ۲ سال پیش
کپی شد!