اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت بیست و سوم :
پدر با پشت دست به دهانم می کوبد و من برای چند ثانیه خفه می شوم. یاسمین که در را باز می کند. پدر من را گوشه ی حیاط پرت می کند و با عصبانیت طول و عرض حیاط را قدم می زند.
برادر هایم به روی ایوان آمده اند و با دیدن من می خواهند جلوتر بیایند که با صدای فریاد پدر سرجایشان می ایستند.
ـ یه کدومتون پاشو بزاره تو حیاط، قلم پاشو می شکونم.
لبم گز گز می کند، سعی می کنم به خودم مسلط شوم تا بتوانم ح
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
دقیقا
۲ سال پیشآمنه
3حتی این تحقیر رو با جان و دل قبول دارم گرچه نباید این کارو می کرد اما ماندن وحالتی مثل بازیچه بودن بهتر هست فکر میکنین خانواده برای ما کم میزارن اما این ماهستیم که ناشکری میکنیم
۲ سال پیشاسرا
1خوب دست نگه داشت حتااگه بعدپدرش ناراحتش کنه 🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بنین
2یکی از بدترین لحظه های زندگی اون جاییه که به خودت اعتراف کنی اشتباه کردی،اشتباه!