پارت بیست و سوم :

پدر با پشت دست به دهانم می کوبد و من برای چند ثانیه خفه می شوم. یاسمین که در را باز می کند. پدر من را گوشه ی حیاط پرت می کند و با عصبانیت طول و عرض حیاط را قدم می زند.
برادر هایم به روی ایوان آمده اند و با دیدن من می خواهند جلوتر بیایند که با صدای فریاد پدر سرجایشان می ایستند.
ـ یه کدومتون پاشو بزاره تو حیاط، قلم پاشو می شکونم.
لبم گز گز می کند، سعی می کنم به خودم مسلط شوم تا بتوانم حØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بنین

    2

    یکی از بدترین لحظه های زندگی اون جاییه که به خودت اعتراف کنی اشتباه کردی،اشتباه!

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    3

    حتی این تحقیر رو با جان و دل قبول دارم گرچه نباید این کارو می کرد اما ماندن وحالتی مثل بازیچه بودن بهتر هست فکر میکنین خانواده برای ما کم میزارن اما این ماهستیم که ناشکری میکنیم

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    خوب دست نگه داشت حتااگه بعدپدرش ناراحتش کنه 🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️