پارت بیست و دوم :

با شنیدن این حرفش با سرعت از خانه خارج شدم تا از رفتن منصرف نشوم.
تمام طول راه را گریه کردم، وحید مانند برادران خودم بود... حتماً دلم بیشتر از همه برای او تنگ میشد.
نمی دانستم که قرار است به کجا بروم فقط می رفتم تا از این خانه و دوپسر مغرورش دور شوم.
شاید دوباره به خانه ی پدر برگردم، شاید اگر پدر مرا ببیند دلش نرم شود یا اگر نه شاید به یک بهزیستی پناه ببرم.
نمی دانم هیچ چیزی معل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    واییییییییییی هرلحظه داره باحال تر میشه

    ۲ سال پیش
  • Maryam

    2

    نویسنده جان بی صبرانه منتظر ادامه پارت هستم تا اینجا عالی بود دلم برای صحرا میسوزه چقدر پدرش بیرحمه

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    سلام عزیزم ادامه پارت کی باز میشه؟؟

    ۲ سال پیش
  • ava

    0

    سلام کی ادامه ی پارت هارو میزارید ؟

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    سلام عزیزم بی صبرانه منتظر ادامه پارت هستم

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    چشم عزیزم

    ۲ سال پیش
  • اتنا

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!