پارت بیست و دوم :

با شنیدن این حرفش با سرعت از خانه خارج شدم تا از رفتن منصرف نشوم.
تمام طول راه را گریه کردم، وحید مانند برادران خودم بود... حتماً دلم بیشتر از همه برای او تنگ میشد.
نمی دانستم که قرار است به کجا بروم فقط می رفتم تا از این خانه و دوپسر مغرورش دور شوم.
شاید دوباره به خانه ی پدر برگردم، شاید اگر پدر مرا ببیند دلش نرم شود یا اگر نه شاید به یک بهزیستی پناه ببرم.
نمی دانم هیچ چیزی معل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    واییییییییییی هرلحظه داره باحال تر میشه

    ۲ سال پیش
  • Maryam

    2

    نویسنده جان بی صبرانه منتظر ادامه پارت هستم تا اینجا عالی بود دلم برای صحرا میسوزه چقدر پدرش بیرحمه

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    سلام عزیزم ادامه پارت کی باز میشه؟؟

    ۲ سال پیش
  • ava

    0

    سلام کی ادامه ی پارت هارو میزارید ؟

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    سلام عزیزم بی صبرانه منتظر ادامه پارت هستم

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    چشم عزیزم

    ۲ سال پیش
  • اتنا

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️