پارت سی و دوم :

بعد از رفتن سعید و بابا رسول، پدر به اتاقم می آید. گوشه ای از اتاقم چمباته زده ام و به گوشه ی دیگر اتاق خیره شده ام.
ـ اون چه حرکتی بود کردی؟ یهو مثل جن زده ها پاشدی رفتی تو اتاقت؟
ـ قرار بود آقای هاشمی بیاد خواستگاریم.
ـ دیگه قرار نیست.
ـ چرا؟ چون یکی بهتر پاپیش گذاشته؟
ـ چون من پدرتم، صلاحتو بهتر از خودت می دونم، چون تو یه بار گند زدی به زندگیت و دیگه حق انتخاب نداری و بای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    چقدر از پدرش متنفرم،انگار گوسفند می فروشه میخواد سلامتیشو ثابت کنه تا قیمتش بیشتر بشه،ازاین مثلا پدرا زیاده ،خداکنه تو نسل جدید دیگه منقرض شده باشن

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    سال نوتون باامیدونوشتن رسیدن به خواسته خوب براتون خواستارم 💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️