اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت سی و دوم :
بعد از رفتن سعید و بابا رسول، پدر به اتاقم می آید. گوشه ای از اتاقم چمباته زده ام و به گوشه ی دیگر اتاق خیره شده ام.
ـ اون چه حرکتی بود کردی؟ یهو مثل جن زده ها پاشدی رفتی تو اتاقت؟
ـ قرار بود آقای هاشمی بیاد خواستگاریم.
ـ دیگه قرار نیست.
ـ چرا؟ چون یکی بهتر پاپیش گذاشته؟
ـ چون من پدرتم، صلاحتو بهتر از خودت می دونم، چون تو یه بار گند زدی به زندگیت و دیگه حق انتخاب نداری و بای
لطفا صبر کنید...

م
1چقدر از پدرش متنفرم،انگار گوسفند می فروشه میخواد سلامتیشو ثابت کنه تا قیمتش بیشتر بشه،ازاین مثلا پدرا زیاده ،خداکنه تو نسل جدید دیگه منقرض شده باشن