لیست کلیه پارتهای رمان اشتباه صحرا : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 164
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 101
با فریاد های مرد، حسابی حالم بد می شود و دست و پایم به لرزه می افتد، من همانی هستم که از صدای گریه ی الیاس به هم می ریزم حالا چطور می توانستم فریاد های این مردک نره غول را تحمل کنم؟ باز هم نگاهم به سمت ماشین سعید می افتد و چشمانم پر از اشک می شود. مادر و برادر هایم با صدای داد و فریاد به جلوی د...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 102
بلافاصله بعد از شنیدن این حرف، مادر الیاس را به سعید می دهد و بعد دست سعید را می گیرد و به داخل خانه هدایت می کند. ـ بیا بچه اتو خودت آروم کن. شاکی پشت سر مامان و سعید راه می افتم. ـ مامان کجا می بریش؟ سعید هم حسابی از رفتار مادر شوکه شده و با تعجب به مادر و دست خودش که در دست مادر است نگاه م...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 103
ـ دوباره که از رو دیوار پریدی اومدی خونه؟ این دفعه ازت شکایت می کنم. سعید دست روی صورتش می گذارد و بی حرف می رود، نمی دانم چرا دنبالش می روم. آن قدر قدم هایش بلند و سریع است که به زور خودم را به او می رسانم و دستش را می گیرم. ـ یه دقیقه وایسا سعید. سعید می ایستد اما به من نگاه نمی کند، متوجه ...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 104
ـ زمان چیز عجیبیه پسرم، تا وقتی زیاد زمان داری، قدرشو نمی دونی ولی امان از وقتی که بدونی دیگه مهلتی واست نمونده؟ سعید هنوز هم در حال اشک ریختن است و با پایش به سنگریزه ها ضربه می زند و سعی می کند سر بلند نکند. ـ تو مثل من نشو پسرم، اشتباهاتو هر طور شده جبران کن، نزار کینه به دل زنت بمونه، نزار ...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 105
مردی که هر دو دستش را روی سقف ماشین گذاشته و زنی که پیراهنش را بالا داده و سریع ترتیب جوش بزرگ و سر سفید را می دهم و پیراهن سعید را پایین می کشم. ـ آی آی آی یواش تر نامرد، چقدر محکم ترکوندیش. ـ بسه کم لوس شو، انگار زخم شمشیر خورده. سعید هم چنان در حال آخ و اوخ کردن است که به لیوان دمنوش اشاره...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 106
با شنیدن صدای ضعیف الیاس از خواب بیدار می شوم، رنگ گونه هایش قرمز شده، دست روی پیشانی اش که می گذارم از شدت تبش حسابی می ترسم. به آشپزخانه می روم و دستمال خیسی می آورم و روی پیشانی اش می گذارم اما به محض تماس دستمال با پوستش جیغ می زند. یاسمین به اتاقم می آید و با دیدن وضعیت الیاس و چند ساعت شی...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 107
ـ خب حالا مگه من چی گفتم؟ این قدر طرفشو گرفتی که حتی حاضر نیست از شیر خودش بچه اشو سیر کنه و از پول تو بدبخت شیر خشک میخره. ـ اصلا تو چیکاره ای که در این مورد نظر بدی، انگار مشاور خانواده است!!! زن من عاشق این بود که خودش به بچه اش شیر بده، من احمق ترسوندمش، شیرش خشک شد. حالا زنم باید به تو جواب...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 108
صبح که از خواب بیدار می شوم از این که تا خود صبح الیاس یک بار هم بیدارم نکرده است، می ترسم و می خواهم الیاس را تکان دهم که با دیدن شیشه شیری که کمی شیر تهش مانده، متوجه می شوم که حتما سعید الیاس را سیر کرده است. سرم را خم می کنم و پایین تخت را نگاه می کنم، رختخواب تا شده و مرتب جمع شده است و اثر...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 109
بعد از خلوت شدن خانه، به اتاق خواب می روم و به الیاس سر می زنم، پسرکم بیدار شده و در حال بازی کردن است. ـ پاشدی مامان؟ الیاس با شنیدن صدایم، ذوق می کند و بیش تر دست و پا می زند. دست هایش را به سمت بالا و طرفین باز می کنم و پاهایش را تکان می دهم تا حسابی سرحال بیاید و بعد صورتش را می شویم چرا که...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 110
همراه هم به فروشگاه می رویم و سعید، الیاس را در آغوش می گیرد تا من راحت خرید ها را انجام دهم و از بودن الیاس در آغوشش لذت می برد. سعید که عادت داشت مدام سربه سرم می گذاشت و شوخی می کرد، دیگر لام تا کام حرف نیم زد و حسابی غمگین و پکر است. شانه ای با بی خیالی بالا می اندازم و با فاصله از سعید، با...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 111
مامان آمنه حسابی ذوق زده می شود و هرچه دعا دارد بر زبان می آورد. ـ خداروشکر بالاخره آشتی کردین، عروس گلم و نوه ی قشنگم کجان؟ سعید که می خواهد دوربین گوشی اش را روی ممن تنظیم کند، از جایم بلند می شوم و کلاه هودی ام را روی سرم می گذارم و الیاس را از کالسکه برمی دارم. ـ سعید، بابات و وحید هم اومد...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 112
آقای هاشمی همان طور که از دروازه خارج می شود، آرام می گوید: ـ یه مرد باید خیلی بی لیاقت و قدر نشناس باشه که قدر تو رو ندونه. ماشین هاشمی چند دقیقه ای است که رفته و من به جای خالی آن نگاه می کنم و به حرفی که چند دقیقه ی پیش از دهان هاشمی خارج شد. شب وقتی که با الیاس روی تخت دراز کشیده ام و الیا...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 113
سرمیز غذا به صورت تک تک اعضای خانوده ام نگاه می کنم، کاوه و کیوان با لب خندان مشغول غذا خوردن هستند و مدام به مادر نگاه می کنند. سعید هم که حسابی یخش باز شده و با مادر گرم گرفته است.مادر هم حسابی هوای سعید را دارد و مدام برایش غذا می کشد. سعید حسابی حالش خوب است و خوشحال از این که در جمع خانواد...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 114
سعید در ابتدا غافلگیر می شود و مشتی پای چشمش فرود می آید اما وقتی به خودش می آید به خوبی از خودش دفاع می کندو فراری شان می دهد. آن قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که حتی نتوانستم به پلیس زنگ بزنم اصلا انگار آمده بودند، آشوب به پا کنند و بروند تا قبل از اینکه به پلیس خبر دهیم. سعید دست پدر را می گی...
بروزرسانی در : ۶۰۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 115
شب در اتاق پدر تا دیر وقت بیدار می مانیم تا به حساب کتاب ها برسیم و صبح هم زود از خواب بیدار می شویم تا به بانک برویم. پشت در سرویس ایستاده ام و آرام سعید را صدا می کنم. ـ سعید زود باش دیگه، تا الیاس بیدار نشده بریم و برگردیم. ناگهان سعید در دستشویی را باز می کند و نالان می گوید: ـ ای خدا این...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 116
به محض اینکه کلمه ی می خواهم از دهانم خارج می شود، مهلت نمی دهد ادامه ی حرفم را بزنم و لب هایش را روی لب هایم می گذارد. آن قدر لب هایش پر حرارتند و پر احساس می بوسد که فراموش می کنم ادامه ی حرفم را بزنم و دستانم بی اراده روی شانه و پشت گردنش می نشیند، با این حرکت، سعید پاهایم را می گیرد و مرا بی...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 117
سعید در حالی که تند تند با نوک کفشش به زمین ضربه می زند، این سوال را می پرسد. چپ چپ که نگاهش می کنم، پوفی می کشد و به سقف بیمارستان نگاه می کند. ـ خدایا کرمتو شکر، ما مرد ها رو این جوری بی قرارشون آفریدی، واسه حس و حالمونم باید بازخواست بشیم. وقتی لحنش شاکی می شود، تحمل نمی کنم و دستش را می گی...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 118
هاشمی کنارم روی صندلی می نشیند. نگاهش به لرزش دستانم است، همه انگشتان هر دو دستم را در هم قفل می کنم تا لرزش دستم کمتر نمایان شود. نگاه هاشمی روی من ثابت است، نگاهش می کنم. ـ از وقتی اومده نذاشتن ببینمش، میشه باهاشون حرف بزنید واسه چند دقیقه سعید و ببینم. آن قدر لحنم التماس گونه است که فکر کنم...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 119
با ناامیدی تماس را قطع می کنم و با خودم زمزمه می کنم. ـ من این چند روز و چطور تحمل کنم؟ برای پدر توضیح می دهم که سعید به خاطر مشکلی که در کارخانه ی پدرش ایجاد شده، به شهرشان برگشته تا نبود سعید را توجیه کنم. حال این روز های پدر تعریفی ندارد و حسابی ضعیف شده است و من نمی خواهم روند درمانش را سخ...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 120
ـ بیا بفرما. نمی خواد خودتو خسته کنی و دنبال بهونه بگردی. بیا بزن و خودتو خلاص کن. با این حرفم حیدر یکه می خورد اما زود به خودش مسلط می شود. ـ خوبه که خودت همه چیز و میدونی. حیدر رو به یکی از افرادش می کند و می گوید: ـ سلمان فیلم بگیر. پس حدسم درست بود، وگرنه برای چه باید از کتک خوردن من فیل...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
