پارت سی و سوم :

سعید را اصلا حساب نمی کنم اما آبرویم جلوی بابا رسول رفت.
حالا نوبت خداحافظی من از پدر است. با برادر هایم قبلا خداحافظی کردم و حالا در اتاقشان در حال گریه کردن هستند.
حالا که می دانم اگر بمیرم هم حق برگشتن به این خانه را ندارم چرا حرف دلم را نزنم.
بابا رسول و سعید به حیاط رفته اند تا ما مثلا پدر و دختر راحت خداحافظی کنیم.
چند قدمی به سمت پدر بر می دارم و وقتی پدر آغوشش را باز می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!