اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت سی و سوم :
سعید را اصلا حساب نمی کنم اما آبرویم جلوی بابا رسول رفت.
حالا نوبت خداحافظی من از پدر است. با برادر هایم قبلا خداحافظی کردم و حالا در اتاقشان در حال گریه کردن هستند.
حالا که می دانم اگر بمیرم هم حق برگشتن به این خانه را ندارم چرا حرف دلم را نزنم.
بابا رسول و سعید به حیاط رفته اند تا ما مثلا پدر و دختر راحت خداحافظی کنیم.
چند قدمی به سمت پدر بر می دارم و وقتی پدر آغوشش را باز می
لطفا صبر کنید...
