پارت سی و سوم :

سعید را اصلا حساب نمی کنم اما آبرویم جلوی بابا رسول رفت.
حالا نوبت خداحافظی من از پدر است. با برادر هایم قبلا خداحافظی کردم و حالا در اتاقشان در حال گریه کردن هستند.
حالا که می دانم اگر بمیرم هم حق برگشتن به این خانه را ندارم چرا حرف دلم را نزنم.
بابا رسول و سعید به حیاط رفته اند تا ما مثلا پدر و دختر راحت خداحافظی کنیم.
چند قدمی به سمت پدر بر می دارم و وقتی پدر آغوشش را باز می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️