لیست کلیه پارتهای رمان اشتباه صحرا : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 164
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 61
ـ جواب بده خب، سرم رفت. اما حمید گوشی را خاموش می کند و جواب تلفن را نمی دهد. به جلوی در خانه که می رسیم با دیدن دختری که در کوچه در حال قدم زدن است، حمید ( لعنتی ) می گوید و ماشین را جلوی در خانه شان پارک می کند. به محض پیاده شدن از ماشین حمید با عصبانیت به سمت دختر می رود. ـ تو این جا چیکار...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 62
بعد از چند ساعت بیمارستان ماندن حسابی خسته شده بودم اما به کنار تخت سعید رفتم و خبر پسردار شدنش را زیر گوشش زمزمه کردم. ـ قراره خدا یه پسر بهم بده، امیدوارم به باباش بکشه تا هر وقت دیدمش کیف کنم. انگشتانم را که در انگشتان سعید قفل می کنم و دستش را می بوسم سنگینی نگاهی را روی خودم حس می کنم. سر...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 63
با این حرفش برای چند ثانیه دستم از حرکت باز می ماند. ـ جان عزیزت به ماساژ دادن ادامه بده، فقط داریم حرف می زنیم. ـ این حرف ها الان دیگه چه فایده ای داره؟ ـ هیچی ولی یکم از بار رو دوشم بر می داره. ـ اما من بزرگ ترین اشتباه زندگیم آشنا شدن با تو بود. حمید آهی می کشد و می گوید: ـ می دونم. ناگ...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 64
صدای باز شدن در که می آید، حمید خودش را به ایوان می رساند. ـ مامان، مژدگونی بده؟ ـ چی شده پسرم. ـ اول مژدگونی بده. ـ خبرتو بگو، مژدگونی هم به روی چشم. ـ بیا بالا خودت ببین. ـ نکنه...... دیگر صدای از مامان آمنه نمی شنوم و خودش را می بینم که با سرعت وارد پذیرایی شده و حمید به دنبالش آمد. ما...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 65
ـ آخه خودتم که زیاد روبه راه نیستی، هنوزم سرت درد می کنه؟ لبخند تلخی روی لب حمید می نشیند و گردنش را خم می کند و بدون اینکه نگاهم کند، می گوید: ـ حالا که سعید به هوش اومده، همه چی خوب میشه. منم طوریم نیست. این حرف را در حالی می زند که صدایش می لرزد و من از جنگ درونی حمید با خبرم. از طرفی از به...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 66
مامان آمنه برای شام دلمه و سوپ درست کرده، کنار سعید می نشینم و صورتم را جلو می برم. ـ برات سوپ بیارم یا دلمه، می تونی دلمه بخوری؟ سعید بی حرف به چشمانم خیره می شود و بعد از چند ثانیه سکوت می گوید: ـ اشتها ندارم. ـ باید به خاطر داروهات خوب غذا بخوری، برات سوپ میارم، معدت خالی نمونه. سعید مخال...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 67
ـ برو زودتر سعید و بردار برو اتاق حمید تا اتاقو کسی اشغال نکرده که دیگه کاری از دست من ساخته نیست. با این حرف مامان آمنه سریع از آشپزخانه خارج می شوم که صدای خنده ی مامان آمنه بلند می شود و من به هول بودن خودم لعنت می فرستم. کنار سعیدی که به گوشه ای خیره مانده، می نشینم و آرام در گوشش زمزمه می ...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 68
سعید در ابتدا از این حرکتم غافلگیر می شود و بی حرکت می ماند، شاید برای او هم باورش سخت باشد که این چنین سخت وابسته او باشم اما بعد از گذشت چند ثانیه سعید دستش را از پشت سرش برمی دارد و خودش را کمی بالاتر می کشد و دست هایش را روی پهلویم می کشد. از این احساسی که بعد از مدت ها دوباره به وجودم سرازیر...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 69
حالم خوب نبود و هی به خودم می پیچیدم که صحرا دلش به حالم سوخت و قبول کرد که سروگردنمو ماساژ بده. خطا رو من کردم که دستشو بوس کردم، تقصیر اون نیست. یاد بدی هایی که در حقش کردم و باعث آواره شدنش افتادم، و تو یه لحظه به خاطر همه ی اتفاق هایی که براش افتاد دستشو بوسیدم، اشتباه از من بود. با توضیحات...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 70
ابتدا پیش دکتر متخصص زنانم می روم تا نظر او را در مورد آزمایش DNA بپرسم. دکتر با دیدن سعید، عینکش را جابه جا می کند. ـ برادر شوهرت که همیشه همراهیت می کرد، چرا نیومده؟ با این حرف دکتر، سعید پوزخند صدا داری می زند، برای این که اوضاع از اینی که هست بدتر نشود، می گویم: ـ ایشون شوهرم هستن، دو هف...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 71
با حرفی که مامان آمنه زد، سعید با عصبانیت از اتاق خارج شد. همراه مامان آمنه به دنبال سعید رفتیم. سعیدی که می دانستم اگر مثل سابق بود محاله ممکن بود به گرد پایش برسیم. اما حالا پشت سرش آرام راه می رفتیم تا سعید با کمک گرفتن از دیوار، مسیر راه خروجی را طی کند و من دلم آتش می گرفت برای مردی که می دا...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 72
برای لحظاتی هردو سکوت می کنند و مامان دوباره ادامه می دهد. اما مقصر این احساس صحرا نیست، چون من شاهد تمام لحظات بودم که صحرا چطوری عاشقانه پروانه وار دور تو می چرخید و هنوز امید داشت به بیدار شدنت و هیچ وقت روی خوش به حمید نشون نداد. تنها مقصر این ماجرا و اتفاق ها خودتی، صحرا وقتی حمید از خارج ...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 73
ـ الهی بمیرم برات دخترم، صبر کن درست میشه. تو روزه ی حضرت رقیه از خانم رقیه می خوام مشکلتو حل کنه. ـ فدات بشم مامان آمنه جون، خودتو ناراحت نکن. زودتر برو تا روزه تموم نشده. مامان آمنه که می رود بعد از گذشت دقایقی صدای باز و بسته شدن در حیاط را می شنوم. از پشت پنجره سعید را می بینم که هنوز مثل ...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 74
اگر سعید از من دوری می کرد اما خدا در عوضش محبتی در دل خانواده اش نسبت به من گذاشته بود تا با محبت آن ها دوران حاملگی را سپری کنم و کمتر از دوری سعید زجر بکشم. تقریبا یک هفته ی دیگر تا زمانی که دکتر برای زایمان انتخاب کرده بود، مانده بود. اما امروز صبح بعد از دوبار بیرون روی، کمی درد دارم اما ...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 75
بعد از چند ثانیه با شنیدن گریه ی نوزاد من هم گریه می کنم. آن موجود کوچک و صورتی را که روی سینه ام می گذارند، با خنده و گریه می گویم: ـ مامان جان فقط همین قدری، با اون لگدات فکر می کردم سهرابو تو شکمم دارم. با این حرفم تمام افراد داخل اتاق می خندند و من به پسر بچه ی چروک کوچکم نگاه می کنم که قرار...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 76
با این حرف مامان آمنه حس وحشتناکی وجودم را فرا می گیرد و بی توجه به وضعیتم به سرعت از تخت پایین می آیم، حس کردم آنژیو از دستم کنده شد اما برایم مهم نبود. با دردی که داشتم از اتاق خارج شدم و به صدا کردن های مامان هم اهمیتی ندادم. ـ پرستار، پرستار بچه ام نیست؟ بچه ام کو؟ شما بردینش؟ پرستار که نگ...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 77
بابا رسول که می آید و از ماجرا با خبر می شود، با شرمندگی نگاهم می کند. ـ دخترم، من روم سیاه با این بچه بزرگ کردنم، به خدا نمی دونم چی بگم. دست بابا رسول را می گیرم و در حالی که اشک هایم روی گونه هایم می ریزد، با التماس می گویم: ـ فقط نزارید به من و بچه ام نزدیک بشه بابا رسول، سعید حالش خوب نیس...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 78
بابا رسول اذان را ذکه در گوش پسرم خواند، نامش را الیاس گذاشت و بعد یک سکه به الیاس و یک زنجیر و پلاک به من هدیه داد. وحید برای الیاس یک دست لباس خریده و مامان آمنه تابلو فرشی را که به تازگی تمام کرده را جلویم می گذارد. با چشمانی به اشک نشسته به خانواده ی همسرم نگاه می کنم که در نبود شوهرم، همه ...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 79
ـ فعلا که از وقتی اومده، الیاس و زمین نذاشته، مدامم به چشماش نگاه می کنه. مامان آمنه راست می گفت اما من باز هم نمی توانستم باور کنم. سفره را که پهن کردیم به سمت پدر رفتم و الیاس را از او گرفتم تا شام بخورد. الیاس از خواب بیدار شده بود و گرسنه بود، در آشپزخانه مشغول درست کردن شیر خشک شدم که به گ...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 80
ـ مگه زوریه رسول نمیزاره. ـ می دونم فدات بشم ولی من دلم نمی خواد پدر و پسر تو روی هم وایسن، دوتا برادر و از هم دور کردم بس نبود، حالا نوبت پدر و پسرِ. در حالی که لباس هایم را داخل کیف و چمدانم می گذارم، این حرف ها را می گویم و مامان آمنه اشک می ریزد. ـ بزار برم شاید یه مدت دوری باعث شد اختلاف ...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
