لیست کلیه پارتهای رمان اشتباه صحرا : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 164
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 141
بهمن هاشمی وقتی صحرا را در آن حالت سفت و منقبض شده دیدم، فکر کردم می خواهد ناز کند، اصلا فکرش را نمی کردم بودن با من، آنقدر برایش غیرقابل تحمل باشد که حله ی عصبی به سراغش بیاید و تنش شروع به لرزیدن کند. با دیدن وضعیت صحرا و این که دلیل حال و روزش من بودم، از خودم متنفر شدم. لباس هایم را به سرعت...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 142
صحرا پدر و سعید که وارد سالن می شوند، به سرعت به سمتم می آیند. ـ صحرا، صحرا جان خوبی؟ پدر جلوی پایم زانو زده است و سعید با تشویش بالای سرم ایستاده است. ـ خوبم بابا. بریم، فقط از اینجا بریم.... سعید دستش را به سمتم دراز می کند. ـ پاشو بریم از این جهنم ببرمت بیرون. سعی می کنم قوی باشم و رور...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 143
بابا رسول جلو می آید و دستی روی سرم می کشد. ـ دخترم ما برای ناموسمون جون میدیم، هر چی بوده تقصیر اون مردک بوده و تو بی گناهی، اینقدر خودتو اذیت نکن. با این حرف بابا رسول، آرام می گیرم و از همان جا به حمید می گویم: ـ خدا سلامتی بده انشاالله، زودتر مرخص بشی. حمید لبخند می زند وسرش را پایین می ا...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 144
این حرف ها را در حالی که گریه می کنم می زنم، کمی مکث می کنم تا نفس بگیرم و بعد ادامه می دهم. ـ اونوقت سعید میگه هاشمی تورو نخواسته و پس فرستاده و اگه به من بود هنوز پیش هاشمی بودم..... هق که می زنم، مادر در آغوشم می گیرد. ـ الهی بمیرم برات دخترم.......... مادر بعد از چند لحظه از من جدا می شود...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 145
این حرف ها را تندتند و بدون وقفه و با حرص می گویم و در آخر به سعید نگاه می کنم. ـ مگه نه سعید؟؟؟؟ حمید که از بحث میان من و سعید خبر ندارد، گیج می شود و با سردرگمی به من و سعید نگاه می کند. ـ ببخشید، من منظورتو نفهمیدم؟ به سعید که با یه من اخم نگاهم می کند، اشاره می کنم. ـ اونی که باید می فهم...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 146
ـ سعید بفهم چی داری میگی؟ داری در مورد صحرا حرف می زنی. کم قضاوت بی جا کن پسره ی احمق. ـ بابا............ ـ بابا و کوفت، زر اضافه نزن تا نیومدم اون دهنتو گل بگیرم. اگر پدر جلوی بابا رسول را نگرفته بود، حتما برخوردی میانشان صورت می گرفت. برای اینکه سعید را متوجه اشتباهش کنم، ادامه ی حرفم را زو...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 147
ـ سعید باید بهش زمان بدی، تا دو دقیقه پیش داشتی بهش تهمت می زدی، نمی تونی الان انتظار داشته باشی فوری قبولت کنه. بابا رسول که می گوید: ـ سعید رو سیاهم کردی. سعید فرو می ریزد و به زور قدم از قدم بر می دارد و خودش را به حیاط می رساند. با دور شدن بابا رسول و سعید، بیشتر متوجه پدر می شوم و مادری ...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 148
ـ درسته، شما حق دارید. فقط من میرم دوسه روزه به کار هام سروسامون میدم، برمی گردم. حاج احمد با شنیدن این حرفم اخم می کند. ـ پسرم چرا تو اینقدر هولی، یه چند هفته از هم دور باشین برای هردوتون خوبه. کمی از حاج احمد فاصله می گیرم چرا که می ترسم یک سیلی نثارم کند. ـ همه ی حرف هاتونو قبول دارم الا ا...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 149
دیدن تصویر سعید در حالی که یک دستش پشت سرش است و روی تختمان دراز کشیده، دلم را زیرورو می کند. هردو در سکوت بهم خیره شده ایم و بعد از چند ثانیه سعید به حرف می آید. ـ لاکردار حداقل لحظه ی آخری میومدی تو اتاق حداقل بغلت می کردم. تا الان همش دارم حرص اون لحظه رو می خورم. ـ تقصیر خودته، اینقدرر عجو...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 150
نگاه سعید هر چند لحظه یک بار به روی من است تا نزدش بروم و من از نگاه سنگین بابا روی خودم، حسابی معذبم اما دل را به دریا می زنم و جلو می روم. ـ سلام، خوش اومدی. دستم را که دراز می کنم و می خواهم به سعید دست بدهم، پدر صدایم می کند. ـ صحرا جان دخترم، فقط احوالپرسی، رابطه ی فیزیکی ممنوع. من و سعی...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 151
سعید دستی بین موهای خیسش می کشد و کلافه پوفی می کشد. ـ خودمم نمی دونم چم شده، فقط می دونم خیلی دلم می خوادت سعید. جلوتر می روم و سرم را میان سینه ی سعید می گذارم و یک دم عمیق می گیرم. ـ دلم خیلی برای بوی تنت تنگ شده. همان طور که سعید را بو می کشم، سرم را میان سینه اش تکان می دهم. ـ هووووووم،...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 152
با این حرفم صحرا سرجایش می نشیند و سعید به دنبالم به اتاق می آید. ـ سعید یه سوال ازت دارم، راستشو بگو. خجالت و رودربایستی بزار کنار، موضوع جدیه. با این حرفم نگرانی را می شود کامل در چهره ی سعید دید. ـ باشه، باشه حتما. ـ تو تازگی ها با صحرا رابطه داشتی؟ با این حرفم سعید یکه می خورد و نگاهش را...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 153
ـ وای آخ جون، یعنی نه ماه عادت نمیشی، دوباره ام حامله نمیشی یعنب نه ماه خوش گذرونی بدون استرس. با این حرفش محکم، بازویش را گاز می گیرم که سعید صدای آخش در می آید: ـ آخ....... آخ صحرا هارم شدی، سر الیاس از این کارا نمی کردی، از اتاق برو بیرون تا مامان و بابات و صدا نکردم. سعید این حرف ها را در ...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 154
ـ چرا؟ ـ اصلا این حالت تو رو هیچ وقت نمی تونستم تصور کنم. سرم را نزدیک گردنش می برم و بوی تنی که این روز ها آرامش بخشم شده را با تمام وجود استشمام می کنم و بعد شانه اش را گاز محکمی می گیرم که سعید را حسابی شوکه می کند و مرا به عقب هل می دهد. ـ آی........ چیکار می کنی صصحرا؟ ـ گازت گرفتم دردت ...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 155
مادر در حالی که دستی به نایلون سرش می کشد، می گوید: ـ خوبه، دارم پشماشو برمی دارم، کم کم داشت شبیه داوود می شد. ـ مامان!!!!! ـ هیس حرف نزن، لپتو باد بده. مادر اولین بند را که از سیبیلم می اندازد، جیغ بنفشی می کشم که سعید جلو می آید. ـ توروخدا مامان پرستو ولش کن یه بلایی سر خودش و بچه میاد. ...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 156
ـ من یه برادر شوهر کوچیک همسن شماها دارم، اسمش وحیده، هواشو داشته باشید، خب؟ کیوان: قول نمی دیم آبجی، اول بادی بدونیم باهاش حال می کنیم یا نه؟ ـ داداش خوشگلم، من وقتی خونشون مهمون بودم، وحید خیلی هوامو داشت، یعنی به خاطر منم نمی خواید یکم باهاش راه بیاید؟؟؟ کاوه و کیوان کمی به یکدیگر نگاه می ...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 157
ـ آره نفسم، مشکلی هست؟ غیر از اینه وقتی نیستی نمی تونم دووم بیارم. سعید کمرم را می گیرد و جلو می آید و مجبورم می کند چند قدم به عقب بردارم تا اینکه کمرم به سینک می خورد و دیگر جایی برای عقب رفتن باقی نمی ماند. ـ صحرا می دونی دستم زیر سنگه، شیطون شدی و نترس. اما تحمل منم دیگه حدی داره دختر. کمی...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 158
دلم برای لحن مظلومش پر می کشد، سعید راست می گفت، او هیچ وقت مرا از خانه اش بیرون نکرده بود. ـ خب حالا، نمی خواد غصه بخوری، دعوامون شد بیرونت نیم کنم، فقط بی محلت می کنم، مثل خودت، خوبه؟؟؟ با این حرفم، سعید با حرص طره ای از موهایم را می کشد و بعد برای اینکه به جبرانش سیاه و کبودش نکرده ام، از ات...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 159
ـ صحرا چی میگه؟؟؟ من به معنای واقعی کلمه لال شده ام که مامان پرستو به دادم می رسد. ـ احمد داره هذیون میگه دیگه، معلومه، من نمی دونم تو این وضعیت دنبال چی می گردی؟ با این حرف مامان پرستو، حاج احمد دست از سرم برمی دارد و من به خودم قول می دهم، تمام روزهای مادر، بهترین کادو ها را برای مادر زنم بگ...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اشتباه صحرا - پارت 160
با این حرفش، ترانه کنجکاو می شود و بدون معطلی بلند می شود اما قبل از آنکه برود، می پرسم: ـ حداقل بگو کدوم دسته گلم تا بدونم چقدر باید خجالت بکشم؟ صحرا به الیاس اشاره می کند. ـ همون دسته گل قشنگ و ماهو کوچولوت. متوجه شدم منظورش حاملگی است. ـ صحرا تو رو خدا یه ذره آبرو برامون بزار، فقط خواجه ح...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
