پارت سی و چهارم :

ـ بعد از رفتنت حمید خیلی عصبانی شد، مامان و بابا و وحید خیلی غصه خوردن، من مات و مبهوت و سرگردون بودم از طرفی به خاطر نبودنت و این که کجا رفته بودی داشت منو دیوونه می کرد و از طرفی خودمو به خاطر این احساسات سرزنش می کردم و می گفتم به من ربطی نداره.
سعید نگاهش را از روبه رو می گیرد و به من می دوزد.
ـ ولی ربط داشت، همه ی وجودم بی خبر گذاشته بود و رفته بود. اونم فقط به خاطر بزدلی من.
نگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    ممنون نویسنده جون واقعا مردها توقع زیادی دارن گناه کنن اونوقت زن باید ببخش نه فقط همسر حتی پدرها اگه اشتباهی درحق فرزند کنند وبهشون بگی تازه میگم به صلاح تو هست و واقعا سخت ترین مشکل اینکه میخوان تمام گناهان رو نادیده بگیری رمانتون عالیه احساسات روعالی مینویسید

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    منظورم سعیدبودکه حقش این رفتارببینه

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    سعیده حقش بیشترازاینهاهم حقش چی فکرکرده بیش خودش 🙏

    ۲ سال پیش
  • یگانه

    1

    ممنونم بابت پارت هدیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️