اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت سی و چهارم :
ـ بعد از رفتنت حمید خیلی عصبانی شد، مامان و بابا و وحید خیلی غصه خوردن، من مات و مبهوت و سرگردون بودم از طرفی به خاطر نبودنت و این که کجا رفته بودی داشت منو دیوونه می کرد و از طرفی خودمو به خاطر این احساسات سرزنش می کردم و می گفتم به من ربطی نداره.
سعید نگاهش را از روبه رو می گیرد و به من می دوزد.
ـ ولی ربط داشت، همه ی وجودم بی خبر گذاشته بود و رفته بود. اونم فقط به خاطر بزدلی من.
نگ
لطفا صبر کنید...

آمنه
0ممنون نویسنده جون واقعا مردها توقع زیادی دارن گناه کنن اونوقت زن باید ببخش نه فقط همسر حتی پدرها اگه اشتباهی درحق فرزند کنند وبهشون بگی تازه میگم به صلاح تو هست و واقعا سخت ترین مشکل اینکه میخوان تمام گناهان رو نادیده بگیری رمانتون عالیه احساسات روعالی مینویسید