لیست کلیه پارتهای رمان در رویای دژاوو : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 111
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 81
و بعد پشت به گلشن جلو افتاد و او هم مثل یک سایه به دنبالش رفت. توی حیاط موزاییک کاری شدهی آموزشگاه، زیر تک درخت انجیری متوقف شد و گلشن نیز همینطور. هوای آفتابی آخر اسفند ماه بیشتر از هر وقت دیگری بوی نوروز میداد. گلشن به یاد آورد دقیقا اواخر اسفند ماه بود که با پیمان آشنا شده بود. حدود همین ...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 82
- خودت هم میدونی ازدواجمون فقط روی همون یه تیکه کاغذِ! - چطوری میتونی بهش بگی یه تیکه کاغذ؟ دستانش را بالا برد و با لحن حرص آلودی ادامه داد: - من قلبم رو بهت دادم گلشن! گلشن سری به اطراف تکان داد و خیلی آروم گفت: - از کجا معلوم که راستش رو بگی؟ اینم یکی از همون دروغاته! - نیست! - هست! ب...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 83
به آثار بخیهای که روی مچ گلشن بود، خیره ماند و هر لحظه کلهاش داغ میشد. دندانهایش را با خشم روی هم سایید و نگاهش را روی دیوار گرداند. قسم خورد اگر پیمان همان لحظه دم دستش بود قطعا مُشت پر قدرتی حوالهاش میکرد. دلیلِ این خودکشی ناموفق را نمیدانست، اما غیر از این چه چیز دیگری میتوانست باشد؟ س...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 84
ساعت حدود یازده شب بود که فرهاد برخاست و گفت: - من برم! صبح باید زود بیدار بشم. گلشن هنوز نشسته بود که ستاره سقلمهای به پهلویش زد و از چشم فرهاد دور نماند! گلشن خیلی خوب پیام دختر عمویش را دریافت کرد و مثل فنر از جای برخاست و گفت: - تا دم در باهات میام! فرهاد به نشانهی تشکر لبخندی زد و از د...
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 85
***** کسی با سه ضربهی انگشت روی شیشهی کنارش نواخت. فرهاد با حرکتی سریع از خواب پرید و با دیدن مرد همسایه شیشه را پایین کشید. - خوبی آقای مظفری؟ از موهای کم پشت و ریش بزیاش فهمید همسایهی واحد رو به روییاش است. سری تکان داد. - آره... مرد همسایه از او دور شد و به طرف ماشین خودش رفت. داشت ب...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 86
منیر از اینکه او را رضایتمند میدید، لبخند شیرینی زد و رو به پیمان گفت: - واسه تو هم بگیرم مامان جان؟ پیمان دستی توی هوا تکان داد و پاسخ داد: - من اعتقاد ندارم! رفت توی اتاقش و در حالی که لباسهایش را با یک شلوار جین و هودی زرشکی بدون طرح عوض کرده بود، بیرون آمد. منیر با دیدنش گفت: - کجا می...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 87
***** گلشن روسری سیاهش که گلهای سفید و ریزی داشت را به پشت گره زده بود و جارو به دست وسط حیاط ایستاده بود. خسته و بیحوصله به اطرافش نگاه میکرد. ستاره لبهی حوض نشسته بود و میوه میشست. - میگم ستاره فرش خشک شده بذاریمش روی تخت؟ ستاره چهرهی خستهاش را در هم کشید و گفت: - وای من که دیگه حا...
بروزرسانی در : ۹۷۰ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 88
فصل سوم ابرهای پنبهای و پراکندهی توی آسمان روی خورشید را پوشانده بودند و بالاخره شکوفهها به آغوش شاخههای نارنج برگشته بودند. این روزها برای گلشن میتوانستند بهترین روزهای سال باشند اما این بار... دقیقا که بدترینها بودند... روی تخت چوبی به پهلوی راست دراز کشیده بود و دستانش را در یکدیگر چلی...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 89
****** فرهاد روی کاناپه دراز کشیده بود و در حالی که به سقف خانهاش خیره مانده بود سیگار میکشید. لحظه به لحظه اتفاقاتی که افتاده بود و تمام حرفهایی که شنیده بود به ذهنش میآمدند. به گلشن فکر میکرد و به لحظهای که او را بغل گرفته بود. دوستش داشت؟ نگاهش که همین را میگفت؛ ولی فرهاد دلش میخواست ...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 90
- لعنت به من! تقصیر من بود! من گفتم باهاش رو در روت کنم بلکه دلت آروم بگیره؛ نمیدونستم اوضاع بدتر بهم میریزه! گلشن به یک گوشه خیره ماند و خیلی آرام گفت: - مهم نیست! صدای ضعیفاش حتی به زحمت به گوش خودش رسید؛ اما فرهاد آن را شنید و کنارش نشست. دستش را جلو برد و آن طرهی موی گلشن که کنار صورتش...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 91
یک لحظه فکر کرد نکند اگر او نباشد شانسی برای آنها وجود داشته باشد؟ از خودش پرسید اگر گلشن واقعا هنوز هم پیمان را دوست داشته باشد و حتی بتواند ببخشد چه؟ غرق در این فکرهایش هنوز هم پیمانِ مقابلش را نگاه میکرد که متفکرانه و غمگین به ستون تکیه زده بود. مطمئن بود که با عذاب این فکر نمیتواند کنار گ...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 92
***** صبح چشمانش را که گشود خودش را روی تخت فرهاد پیدا کرد! وقتی به یاد آورد شب گذشته نه روی تخت بلکه روی یکی از مبلهای توی نشیمن خوابش برده بود کمی گیج و ویج به اطرافش نگاه کرد. به یاد آورد یک روز صبح هم دقیقا توی همین حالت توی تختخواب او بیدار شده بود؛ آن روز کمی عصبانی شد ولی امروز خودش هم ...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 93
***** امین با یک تیشرت نارنجی و شلوار آدیداس همان رنگ توی کوچه با دوستانش فوتبال بازی میکرد. برادر سیزده سالهی آنها برای فهمیدن ماجرا خیلی کم سن و سال بود و اجازه داده بودند که او توی دنیای خودش بماند. مرتضی دم در خانهشان روی دو پایش نشسته بود و زنجیری را روی انگشت اشارهاش تند تند میچرخان...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 94
فرهاد وقتی پشت در خانهاش ایستاده بود؛ برای لحظات طولانی مکث کرد و چشمانش را بست. روزها بود که از خدا میخواست یک روز دوباره گلشن را در خانهاش ببیند. به نظرش هیچگاه توی زندگیاش تا این اندازه عاجزانه و خالصانه دعا نکرده بود! با شوقی فراوان؛ شش شاخه لالهی طبیعی زرد رنگ با برگهای سبز تیره، پی...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 95
فنجان توی دست ترمه با صدای بلند روی زمین افتاد و چند تکه شد. دستانش که تا همین لحظهی پیش فنجان را گرفته بودند، توی هوا معلق مانده بودند. درست همانند یک مجسمهی چوبی با دهانی باز خیرهی فرهاد بود. همچنان همه در سکوت ولی این بار ناباورانه نگاهش میکردند. ضربه آنقدر قوی بود که هوش از سر همه پراند...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 96
***** قمرالملوک را فورا به سی سی یو منتقل کرده بودند تا تمام مراقبتهای ویژه را برای او در نظر بگیرند. روز اول سال جدید بود و تعطیلات مشکلات خاص خودش را به همراه داشت اما مظفریها و بهتر اینکه ثروت هرگز «نشد و غیرممکن» را به خود جذب نمیکند! فرهاد مقابل پذیرش نشسته بود و اصلا هم قصد نداشت به بخ...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 97
***** همه ساعت کاری او را میدانستند! اینکه چه ساعتی از خانه بیرون میزند و چه ساعتی به محل کارش میرسد و حتی چه ساعتی کارش تمام میشود... همه و همه را با جزئیات کامل میدانستند! به همین دلیل وقتی پشت میز آشپزخانه نشسته بود و چای مینوشید دقیقا ساعت پنج صبح مامان منیر با او تماس گرفته بود و حدود...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 98
بعد از کنار زنش گذشت و رفت. سحر کمی ناامیدانه به رفتن او نگاه کرد و او نیز پشت سرش به راه افتاد. خدمتکار خانه با دیدن ورودشان به سمتشان دوید و کت عطا را از دستانش گرفت. - خانوم بزرگ خوب بودن آقا؟ عطا سری تکان داد. - آره... فرهاد اینجاست؟ - بله توی سالن پذیرایی منتظر نشستن. سحر همانجا ماند ت...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 99
***** سحر توی سالن و نزد شوهرش برگشت. عطا روی همان مبلی که در حضور فرهاد نشسته بود، لم داده بود و از همان موقع هنوز هم از آنجا نرفته بود. سحر کنارش نشست و با اینکه صحبتهایشان را تا یک جایی شنیده بود، خودش را به ندانستن زد و گفت: - چی شد؟ عطا دستش را توی هوا تکانی داد و گفت: - چی میخواستی ب...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 100
***** جَو خانه گرم و صمیمانه بود و البته سر و صدای زیادی هم حکم فرما بود، دقیقا برخلاف جمع خانوادگی خودش که همه در سکوت خیلی مودبانه مینشستند و یا صرفا شنوندهی قمرالملوک بودند و یا اینکه خیلی آرام و خشک با یکدیگر گپ میزدند. اما حالا میدید که خانوادهی گلشن باز هم مثل همیشه پر انرژی کنار یکد...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
