لیست کلیه پارتهای رمان در رویای دژاوو : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 111
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 21
***** امشب اوضاع خیلی فرق میکرد. هیجانی تمام بدنش را در بر گرفته بود، خودش هم نمیدانست چرا! مانند کسی که میخواست به دختر رویاهایش برسد. با خودش گفت اصلا از گلشن چه دیده که اینطور حال عجیبی به او دست پیدا کرده است؟ چند بار گفتگو که دلیل نمیشود! اخلاقش هم که خیلی تند است... دلش هم که با دیگر...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 22
به سمت گلشن برگشت تا ادامهی حرفهایش را رو در رو بزند، اما با دیدن دیگران منصرف شد. رو به سمت فرهاد کرد و گفت: - توی این دنیا به اندازهای که واسه خواهرم نگرانم چیز دیگهای فکرم رو درگیر نمیکنه. من میخوام تو زندگیش آرامش داشته باشه چون لایقشه! ادامه داد: - ببین... ببین من انقدر گلی رو دوست ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۱ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 23
و باز هم به گریه افتاد... فرهاد انگشتان شصت و اشارهاش را روی چشمانش فشرد. از کار دنیا واقعا کسی سر در نمیاورد! به این فکر میکرد که چرا عشق، آدمها را توی دنیا درست و حسابی تقسیم نمیکند؟ کسی که دوستش داری او دوستت ندارد و کسی که دوستت دارد تو دوستش نداری! گاهی همین است و البته که خیلی خیلی مضخر...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 24
فریال به حیاط خانه رفت، می خواست جای خلوتی پیدا کند و با فرهاد در مورد جمله ای که گفته بود، مفصل حرف بزند، اما پیش از آنکه شمارهی او را بگیرد نام پیمان بر روی صفحهی موبایلش نقش بست. آیکون سبز رنگ را کشید. - الو پیمان جان! - سلام حالت خوبه؟ - قربونت به خوبی تو. - زنگ زدم بگم که میشه یه جای...
بروزرسانی در : ۱۰۷۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 25
گلشن در حالی که دستش درون دست فرهاد بود، مقابلشان ایستاده بود. آرام و لرزان گفت: - سلام. هیچکس جواب هیچکدامشان را نداد. سحر با دیدن این صحنه سرش گیج رفت و فورا دستهی مبل را فشرد تا مانع افتادن خودش شود. پیمان نیز مانند ترمه مات و مبهوت این صحنه شده بود. خواهر و برادر، رقیبهای عشقی شان را در...
بروزرسانی در : ۱۰۷۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 26
***** فرهاد سرش را بر روی بالشتش گذاشت و دستان خودش و گلشن را به یکباره زنده مقابلش دید. آنقدر به آنها خیره شد که خواب چشمانش را ربود. صبح با آلارم ساعت بیدار شد و در حالی که برای صبحانهی کم حجمش آماده میشد به این فکر میکرد که در هتل با دیدن پدرش چه عکس العملی باید از خود نشان دهد. - داستان...
بروزرسانی در : ۱۰۷۴ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 27
گلشن پیشانیاش را چسباند به شیشهی بخار گرفته و خنکِ در آهنی. چشمانش را بسته بود. به شبی که گذشت بارها و بارها فکر کرد. چهرهی پیمان مدام به یادش میآمد و همین باعث سردردش شده بود. ستاره بارها سراغش را گرفته بود و به صورت تب دارش دست میکشید. از دیشب که گلشن به خانه برگشته بود مدام فکر میکرد و ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۲ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 28
- سلامت کو پسر؟ - شما وارد شدید عزیزجون! کمی جملهاش را با طعنه گفت. اصلا فکرش هم نمیکرد مادربزرگش سر زده بخواهد وارد خانه شود. خب حق داشت خانهی خودش بود و فرهاد هم که حتی اجارهاش نکرده بود! قمرالملوک بی تعارف از کنار فرهاد گذشت و وارد سالن خانه شد. فرهاد استرس به جانش افتاد اما کاملا خودش ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 29
فرهاد چیزی نگفت. همچنان همانجا ایستاده بود و آنقدر در آن چهرهای که در نظرش پری گونه میآمد غرق شده بود که چیز زیادی از حرفهای گلشن دستگیرش نشده بود! به ناگاه به یاد تمام آن چرت و پرت هایی افتاد که آن روز در آن کافه تحویل گلشن داده بود! گمان نمیکرد آن بدجنسی که آن روزها در پوستش جهیده بود حال...
بروزرسانی در : ۱۰۶۹ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 30
***** حالا چند روزی از آن صبح گذشته بود. از آن روزی که به فرهاد گفته بود بهتر است مدتی یکدیگر را نبینند تا آبها از آسیاب بیافتد! پشت پنجره نشسته بود و از پشت شیشهی صاف و تمیزی که به تازگی آن را برق انداخته بود، به گربهی سیاه کنار حوض نگاه میکرد. نور آفتاب خودش را به داخل اتاق کشانده بود و ق...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 31
***** دسته گلی که در دست داشت را در آغوش مادربزرگش گذاشت و گفت: - عزیز جون نمیخوای بهم نگاه کنی؟ قمرالملوک خیلی سرد پاسخ داد: - ندیدمت مگه؟! فرهاد کنارش نشست و دست چروکیدهی مادربزرگش را در دست گرفت و گفت: - عزیز جون میدونم ازم ناراحتی! به قول خودت نا امیدت کردم میدونم. ولی... من واقعا ت...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 32
- نمیدونم یه حالی شد که ما رو دید! چشمش که به ما افتاد لبخندش رو جمع کرد و مات نگاهمون کرد؛ ولی خب فرهاد اصلا چیزی در این مورد نگفته. ستاره سرش را بالا انداخت و با اطمینان گفت: - نه بابا! حتما همونه که اول گفتی! وگرنه چرا باید دعوتت کنه؟ بابا اینا هیچ کدوم نمیخوان ازدواج کنن باهم، اصرار خانو...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 33
پارک کرد و در سکوت منتظر ماند تا اینکه بالاخره سر و کلهی گلشن از آن طرف خیابان پیدا شد. فرهاد با دیدنش احساس کرد نبضش تند تر میزند! یک پالتوی چهارخانه آبی پوشیده بود و یک شال کرم رنگ چهرهاش را قاب گرفته بود. بوق زد تا او را متوجهی خودش کند. گلشن نگاهش کرد و سری تکان داد. با احتیاط چپ و راست...
بروزرسانی در : ۱۰۶۲ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 34
دست به سینه خیره مانده بود به چشمهای فرهاد و توی ذهن جفتشان علیه یکدیگر هیاهویی به پا بود. نمیدانست از چه اختلال و مرضی رنج میبرد اما دلش میخواست یک سیلی به گوش فرهاد بکوباند و دستش را بگیرد و مانند یک بچهی بدغذا او را کشان کشان بر سر میز شام ببرد! فرهاد یک قدم به او نزدیک شد. حالا میتوانس...
بروزرسانی در : ۱۰۶۰ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 35
- چرا می خوای با فرهاد ازدواج کنی؟ گلشن دهان باز کرد چیزی بگوید که نرگس توی چارچوب در ایستاد و با صدای بلندی که پر از انرژی صبحگاهی بود، گفت: - هنوز شروع نکردی عزیزم؟؟ مشتری بعدی الان میرسه ها! منتظر جواب هم نماند و فورا ناپدید شد. گلشن فرصت پیدا کرد پاسخ ترمه را بدهد. - خب... این همه آدم چر...
بروزرسانی در : ۱۰۵۸ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 36
پیمان سری تکان داد و دستش را توی هوا چرخاند. - خب چیکار کنم الان؟ - چیکار کنم نداره که! دارم میگم خواهرته جز تو کسی رو نداره اینجا. - باباش التماسشو کرد یه سر بیاد ببینتش ولی اون نیومد! من که دیگه برادر ناتنیشام! ول کن مامان منیر... منیر از توی آشپزخانه بیرون آمد و به طرف اتاقی رفت و همزم...
بروزرسانی در : ۱۰۵۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 37
بعد به منظور خاتمه دادن به این بحث آهی کشید و از جایش برخاست. دست به سینه چند قدم بی هدف برداشت و بعد ناگهان وسط سالن ایستاد. نگاهش افتاد به تابلوی بزرگ روی دیوار. یک نقاشی رنگ و روغن از خانوادهی مظفری! خودش بود که کنار عطا و قمرالملوک نشسته بودند روی یک مبل سلطنتی و همینطور فرهاد و فریال وقتی ...
بروزرسانی در : ۱۰۵۵ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 38
- من این حرفها حالیم نیست مامان! من... من... از شدت خشم بریده بریده حرف میزد. از اینکه مادرش از او انتظار داشت عشق تازه متولد شده در قلبش را به همین زودی به دست فراموشی بسپارد تا منافعشان به خطر نیافتد، داشت دیوانه میشد. - گوش کن فرهاد! تا به امروز تمام اصراری که داشتم فقط و فقط به خاطر حقم...
بروزرسانی در : ۱۰۵۴ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 39
***** گلشن ساعت نُه صبح کاملا آماده بود و توی حیاط منتظر نشسته بود. مدام به ساعتش نگاه میکرد و حرص میخورد. - چرا نمیاد این! ای بابا... ستاره گوشهای دیگر نشسته بود و داشت کتاب میخواند. زیر چشمی به پا کوبیدنهای گلشن از سر انتظار و کلافگی نگاه میکرد. آخرش طاقتش طاق شد و به طرفش رفت و کنارش ...
بروزرسانی در : ۱۰۵۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 40
گلشن به خاطرهی او که اتفاقا برای فرهاد خیلی هم تلخ بود، خندید. دستش را زیر چانهاش زد و با اشتیاق به دماوند نگاه کرد که قلهاش را برفها در آغوش گرفته بودند. دماوند زیباترین چیزی بود که توی زندگیاش دیده بود و عاشقش شده بود. موزیکی در کابین ماشین در حال پخش بود و گلشن را توی فکر فرو برده بود......
بروزرسانی در : ۱۰۵۱ روز پیش
