دوست داشتی؟
رمان در رویای دژاوو به قلم آزاده دریکوندی در دنیای رمان

رمان در رویای دژاوو

  • زبان فارسی
  • 813K 👁
  • 6K ❤️
  • 7.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه در رویای دژاوو

گلشن قصه‌ی ما گریه کن مجالس ختمه و برادرش با شغل عجیبش کاملا مخالفه! توی یکی از مراسم‌هایی که به عنوان دختر متوفی شرکت می‌کنه مردی برای عرض تسلیت بهش نزدیک می‌شه که اول گلشن رو با دخترعموی تازه از خارج برگشته‌اش اشتباه می‌گیره و این شروع ماجرای این رمانه! و اما چرا دژاوو؟ گلشن شیش سالی می‌شه که توسط دوست پسرش بدون هیچ توضیحی ترک شده و حالا از دوباره عاشق شدن و دوباره ضربه دیدن می‌ترسه؛ اما مردی میاد و مرهمش می‌شه... مردی که چیزهایی رو ازش پنهون می‌کنه! مردی که گلشن می‌ترسه اونو دچار دژاوو کنه!!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول
روز‌های اول پاییز بود و هوا داشت رفته رفته تاریک می‌شد و هنوز گلشن برنگشته بود، این برای کسی مثل مرتضی فاجعه بود که دختری تا این وقت روز به خانه نیاید. تند تند قدم بر می‌داشت و طول و عرض حیاط را طی می‌کرد و انتظار می‌کشید... چانه اش را ناخواسته می‌خاراند، این عادتی بود که وقتی عصبانی می‌شد بی آنکه بداند به آن دچار می‌شد.
ستاره کنار گلدان‌های لب حوض نشسته بود و ناخن‌هایش را سوهان می‌کشید؛ گاهی زیر چشمی به او نگاه می‌کرد که چطور تیشرت زرداش توی تَنِ لاغرش زار می‌زد و به آن پوستی که در اثر مواد مخدر کدر شده بود، هم نمی‌آمد.
بالاخره از قدم زدن‌هایش کلافه شد و سرش به دوران افتاد. حرص می‌خورد؛ اما چون دوست نداشت با مرتضی حرفی بزند ترجیح می‌داد سکوت کند تا اینکه صبرش سر آمد و گفت:
- بسه دیگه مرتضی! سرم گیج رفت.
مرتضی که انگار منتظر تلنگری بود ایستاد و دستش را بالا اورد و در حالی که تهدید وارانه تکانش می‌داد گفت:
- من نمی‌فهمم این دختر تو این وقت غروب کجا مونده!
بعد چنگ برد توی موهای مجعد و سیاهش. در فلزی دستشویی گوشه‌ی حیاط با صدای جیر جیری باز شد و سهیل با آفتابه‌ای بیرون آمد، چهره درهم کشید و با لحن سرزنش گونه‌ای رو به مرتضی گفت:
- توِ مفنگی اگه غیرتت رو به کار می‌انداختی و کار می‌کردی گلشن تا این ساعت بیرون نبود!
مرتضی از سر خشم دندان قروچه‌ای کرد و قدم‌هایش را تندی بر داشت و به سمت سهیل رفت. روی سینه‌اش کوبید و با صدای دو رگه‌ای گفت:
- به تو چه هان؟؟
و بعد از او رو برگرداند و با چشم‌های بسته داد زد:
- تو این خونه هر کی سرش تو کار خودش باشه ناموسا!
دوباره رو به سهیل کرد و با اشاره به او و ستاره در همان لحن ادامه داد:
- من اگه تو زندگی شما دو تا خواهر برادر دخالت نمی‌کنم صرفا واس خاطر اینه که دخالت نبینم! بفهمید اینو!
ستاره مثل کسی که بهش برخورده باشد، اخم کرد و بلافاصله از لبه‌ی حوض آبی بلند شد و گفت:
- ولش کن بریم سهیل! این اگه حرف حالیش می‌شد ان‌قدر گُلی رو اذیت نمی‌کرد.
می‌دانست اگر بماند مرتضی عکس العملی نشان خواهد داد، به همین خاطر به سمت در اتاقشان رفت اما قبل از انکه وارد شود صدای چرخیدن کلید توی در را همگی شنیدند و نگاهشان به سمت درِ کوچک آهنی رفت که گلشن بازش کرد و وارد حیاط شد. اول نگاهی متعجب بین برادر، پسرعمو و دخترعمویش رد و بدل کرد و پرسید:
- باز چتونه صداتون دو کوچه پایین‌تر میاد؟؟
مرتضی به سمتش خیز برداشت، خشمی درون سیاهی چشمانش موج می‌زد. سهیل خیلی سریع آفتابه را با صدای بلندی روی زمین انداخت و به سمتش دوید. بازوی نحیف مرتضی را توی مشتش گرفت و مانع‌اش شد.
- واسه چی تا الان بیرون موندی؟؟ اون روسری وا مونده رو انداختی فرق سرت تو کدوم خیابونا هرهر کردی؟!
گلشن معترضانه پاسخ داد:
- چی می‌گی واسه خودت؟ مراسم طول کشید مجبور شدیم بیشتر بمونیم؛ بعدشم که ترافیک های معروف!
هر دو مرد مقابلش را کنار زد و بعد از هفت پله‌ی کوچکی که ورودی خانه‌شان بود بالا رفت و به سمت اتاق مشترکش با دخترعمویش رفت. ستاره پشت سرش وارد شد و بعد از بستن در پرده‌ی توری رنگ و رو رفته را کشید.
- اگه بدونی مرتضی چه حالی داشت!
گلشن اما اهمیتی نداد و لباس‌های تیره‌اش را از تنش دراورد و روی چوب لباسی قدیمی گوشه‌ی اتاق انداخت. نگاهش به برادر کوچک ترش امین افتاد که زیر یک پتوی پلنگی خوابیده بود.
- این بچه چرا انقدر زود خوابیده؟
- توی کوچه فوتبال بازی کرد زانوش بدجوری زخم شد! ان‌قدر اذیت شد که خوابش برد. پسرا با گاز زخمش رو بستن نگران نباش. بگو ببینم تو چکار کردی امروز؟
گلشن دست توی کیفش برد و ظرف حلوا را بیرون کشید و گفت:
- این رو ببر بذار توی یخچال!
ستاره ظرف یکبار مصرف حلوا را توی یخچال اتاقشان گذاشت و گفت:
- پولدار بودن؟؟
- آره؛ ولی دیگه نه خیلی! شام چی داریم؟
- دمی گوجه درست کردم.
گلشن از سر اشتیاق چشمانش را لحظه‌ای بست و گفت:
- وای خدا می‌میرم براش!
بلند شد تا به زیرزمین خانه برود. دمپایی هایش را با پنجه‌ی پا کنار هم کشید و پوشیدشان.
- میگم از اون ترشی میوه چیزی مونده؟
- آره برو بیارش!
پله‌ها را به آرامی پایین رفت و به محض اینکه در زیرزمین را باز کرد؛ بوی ترشی‌های مختلف پیچید زیر شامه‌اش. دستش را توی تاریکی روی دیوار کشید تا کلید برق را پیدا کند. آن را که زد هیچ نوری توی فضا نتابید. صدایی از پشت سرش گفت:
- سوخته!
سهیل بود که چند قدم پشت سرش روی یکی از پله‌ها ایستاده بود و صورتش در انعکاس نور موبایل توی دستش روشن شده بود. داشت چراغ قوه‌ی موبایلش را روشن می‌کرد.
بالاخره سروکله‌ی نور پیدا شد و گلشن با زیرزمین تمیز و مرتب که مواجه شد، احساس شرمندگی کرد چون مشخص بود که ستاره به تنهایی آن را سر و سامان بخشیده بود.
جلو رفت به سمت دبه‌ها و شیشه‌های کوچک و بزرگ انواع ترشی که همه‌شان را با کمک ستاره درست کرده بود. سهیل پشت سرش می‌رفت و نور می‌تاباند روی حرکت دست او.
- ان‌قدر بهونه دست مرتضی نده! تو که اخلاقش رو می‌شناسی.
گلشن داشت با دقت به محتویات یک شیشه نگاه می‌کرد تا توی آن نور کم تشخیص دهد ترشی سیر است یا میوه؟
- من بهونه دستش می‌دم؟ اون خودش بهونه تراشی می‌کنه!
- اون یه غرور وامونده داره تو هم که سرکشی! بابا حداقل تو کوتاه بیا که ان‌قدر درگیری بینتون پیش نیاد!
بالاخره ترشی مد نظرش را توی یک شیشه‌ی دیگر پیدا کرد. سهیل هنوز مشغول نصیحت کردن بود.
- قبول دارم مرتضی یکم رو مخ آدم راه میره ولی آخه به هرحال از همه‌مون بزرگتره فقط می‌خواد حس کنه مرد این خونه‌اس.
گلشن پوزخندی زد. شیشه را به آغوشش چسبانده بود و مقابل پسرعمویش ایستاده و به حرف‌هایش گوش می‌کرد.
- بزرگ این خونه باید خرده فروشی مواد کنه؟ سهیل تو خودتم به این حرف‌هایی که می‌زنی اعتقادی نداری و مدام باهاش درگیری! ممنون به خاطر نور... بیا بریم شام بخوریم.
سهیل از جوابش ماند و دیگر چیزی نگفت. حق با گلشن بود! هیچکس سر سازگاری با مرتض را نداشت. دختر به آرامی از کنارش گذشت و رفت.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان در رویای دژاوو
  • Ftm.zhra

    در پارت 1110

    خیلی قشنگ بود.عالییییییی من رفتم برا جلد دومش😅😍

    ۱ ماه پیش
  • Ftmzhra

    در پارت 570

    کاراکتر مورد علاقم قطعا فرهاده چون هرکاری کرد ک زیر بار حرف زور نره

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    یعنی همه قسمت هاش یک طرف پارت ۸۴ هم یک طرف🥹😍 خیلی رمان با احساس و قشنگی بود ممنون از نویسنده توانا♥️

    ۲ ماه پیش
  • الی

    در پارت 840

    فصل سوم این رمان اسمش چیه؟؟

    ۲ ماه پیش
  • دل ارام

    0

    ۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    من چرا شما رو جز اعضای وی‌آی‌پی این رمان نمی‌بینم؟ این یعنی شما هزار تومان خرج نکردی بابتش چه برسه به هشتاد. یه دونه کامنت از شما به اسم فاطمه برای این رمان هست که دو سال پیش گفتید رمان خوبیه الان چی شده یادش افتادی نمی‌دونم... بد خواب شدی عزیزم؟

    ۲ ماه پیش
  • فروغ

    در پارت 910

    بانو جان قلمتون مانا و عالی😍

    ۲ ماه پیش
  • mahya

    در پارت 1110

    بچه ها لحظه ای در خوندن مونالیزا تردید نکنید که خودم بیشتر از همه اون رو دوست دارم

    ۲ ماه پیش
  • mahya

    در پارت 1110

    فقط وای عزیزممم نمیتونم احساساتمو توصیف کنم من اول مونالیزا رو خوندم و بعدش متوجه شدم که جلد اول دژاوو هست و این باعث کاملا دژاوو برام قابل درک باشه

    ۲ ماه پیش
  • Sayeh

    در پارت 1111

    هربار با تموم کردن یه سری از رمانا حس دلتنگی عجیبی بهم القا میشه..اینم از اون رمانا بود:))

    ۲ ماه پیش
  • Darya

    در پارت 570

    واقعا دست نویسنده درد نکند از اضافه گویی و تعریف های غیر واقعی و بیش از حد در رمان پرهیز شده بود و این نکته ای بود که خیلی دوست داشتم و همچنان رمان را جذاب کرده بود.

    ۲ ماه پیش
  • خانوم میم

    در پارت 1100

    وای من اصلا فکر نمی کردم عطا اینقدر مهربون باشه

    ۲ ماه پیش
  • خانوم میم

    در پارت 870

    مرسی بابت این قلم قوی

    ۲ ماه پیش
  • خانوم میم

    در پارت 570

    به نظر من الان ازدواج گلشن و فرهاد واقعا از روی عشقه وگرنه هیچ اجباری وجود ندارع که ازدواج کنن

    ۲ ماه پیش
  • Sayeh

    در پارت 930

    خانوم نویسنده میدونستین فرهاد سیگاریه؟!

    ۲ ماه پیش
  • Sayeh

    در پارت 870

    شیفته قلمتم

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟