لیست کلیه پارتهای رمان در رویای دژاوو : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 111
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 41
ناگهان از سوال گلشن جا خورد که پرسید: - از اینکه من رو اوردی اینجا توی رستوران خودتون، مطمئنی؟ - نمیفهمم! خیلی هم خوب فهمیده بود اما اصلا از طرح این سوال خوشش نیامده بود. گلشن توضیح داد: - یعنی میگم از اینکه تمام پرسنل اینجا تو رو میشناسن، نمیترسی براشون سوال پیش بیاد که من کیام؟ چرا دار...
بروزرسانی در : ۱۰۴۸ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 42
به طرف کیفش رفت و گوشی موبایلش را بیرون اورد. حتی یک تماس یا یک پیام هم از کسی نداشت. شمارهی ستاره را گرفت. - الو ستاره؟ - الو... سلام! - ستاره چیزی شده؟ - نه جونم چی بشه؟ - آخه حتی یه بار هم به من کسی زنگ نزده! نه تو و نه حتی مرتضی! ستاره تندی کرد و گفت: - خوبی گلشن؟! زنگ بزنیم پی تو رو ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 43
گلشن بی اختیار به یاد حرفهای چند روز پیش ترمه افتاد. دلش نمیخواست حرفهایی که از او شنیده بود را برای فرهاد بازگو کند چون اصلا نمیدانست درست است یا نه! با خودش فکر کرد اگر یک درصد حرفهای ترمه واقعیت داشته باشد گفتنشان هیچ سودی ندارد. فرهاد بلند شد و خودش را به پنجره رساند. شانهاش را تکیه زد ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۵ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 44
***** همیشه این حرف دل است که پیروز میشود و کاریش هم نمیشود کرد! بین دو راهی عقل و دل گیر افتادن، کار سادهای نیست... آدم فکر میکند و فکر میکند و در آخر راهی میرود که همان لحظهی اول به فکرش میرسد؛ به عبارتی دیگر، دقیقا همان چیزی که ثانیهی اول دلش گفته! جلوی در خانهی گلشن پارک کرد و صدا...
بروزرسانی در : ۱۰۴۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 45
- نگهش دار! ماشین توقف کرد. دو زن با چادرهای رنگی کنار یکدیگر مشغول گفتگو بودند و چند پسربچه با یک توپ پلاستیکی دو لایه توی کوچه فوتبال بازی میکردند. فرهاد خیره ماند به هیاهوی بچهها! مرتضی شیشهی کنارش را تا انتها پایین کشید و سرش را کمی بیرون برد و شخصی را صدا زد: - وحید! وحید! بعد دو انگش...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 46
***** تا همین چند دقیقهی پیش مدام غر میزد که چرا تا چشم از امین بر میدارد به کوچه و نزد دوستانش باز میگردد؟ اما وقتی مرتضی و فرهاد با آن ظاهر عجیب و خاکی که پیدا بود از یک دعوای خیابانی برگشتهاند را دید برادر کوچکش را به کلی فراموش کرد و حالا دلیل دیگری برای عصبانیتش پیدا کرده بود! گلشن از...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 47
سهیل به طرفش رفت و گفت: - مرتضی تو یه رودهی راست هم تو اون شکمت نیست بعد داری میگی خونه رو خریدی؟ - خریدم! آره میگم خریدم! چیه مگه؟ سهیل برای اینکه ناباوریاش را نشان بدهد و طعنهای زده باشد گفت: - شما اگه صلاح میدونی اول زیر اون پیکنیک کوفتی رو خاموش کن بعد بیا حرف بزن! مرتضی نگاهی به...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 48
منیر برگشت سر جای قبلیاش نشست و گفت: - به فرهاد هم زنگ زدم بیاد... به ترمه هم گفتم! دلم خواست امشب با نوههام شام بخورم. - کار خوبی کردی خوش میگذره حتما. بعد با یادآوری آن شب توی خانهی ترمه دهان کجی کرد که از چشم مادربزرگش دور ماند. در ورودی سالن باز شد و پیمان توی خانه آمد با دیدن فریال ک...
بروزرسانی در : ۱۰۳۸ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 49
***** با قامتی استوار میان درختهای بی برگ قدم میزد. صدای قروچ قروچ سنگ ریزههای زیر پایش آن شب به طرز عجیبی برایش خوشایند بودند و داشت با آنها تفریح میکرد بعد ایستاد زیر یک سقف توری بزرگ آراسته به شاخههای انگور. اورکتش را روی شانههایش انداخته بود و دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو کرده ب...
بروزرسانی در : ۱۰۳۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 50
نگاه مات پیمان به دهان او بود که وقتی نام فرهاد را به زبان میآورد، ارتعاش صدایش بیشتر میشد و این وحشتناک و بیرحمانه بود. گلشن خیلی طلبکارانه به تندی پرسید: - بگو دیگه! بگو منتظرم... چرا حرف نمیزنی؟ پیمان بی اختیار زیرلب گفت: - مجبور شدم..! فکر کرد او صدایش را نشنیده اما گلشن شنیده بود! ب...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 51
***** خورشید کاملا غروب کرده بود که پس از چند سال بالاخره آمده بود و منتظر ایستاده بود مقابل خانه پدریاش تا مادرش در را باز کند. یک چمدان طوسی تمام آن چیزی بود که به همراه داشت. هوا سرد و استخوان سوز بود. تمام دکمههای پالتوی بلندش را بسته بود و شال ضخیمی به سر کرده بود. در با صدای تیکی باز شد...
بروزرسانی در : ۱۰۳۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 52
در ورودی خانه باز شد و پیمان توی درگاهی ظاهر شد. از آمدن مادرش اصلا اطلاعی نداشت و حالا با دیدنش خشک ایستاده بود. ریحانه لبخندی که بر لب داشت را پهن تر کرد اما اصلا برای پیشواز پسرش از جای بلند نشد! مامان منیر نگاهش کرد و گفت: - بیا تو مادر چرا خشکت زده؟! چشم دلت روشن مامانت اومده... حالا پیما...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 53
***** آسمان صاف و بدون ابر بود و خورشید یک جایی در همان حوالی مستقر شده بود و میدرخشید. فرهاد توی کارواش نشسته بود توی ماشینش و نگاه میکرد به شیشهی کف آلود مقابلش. مادرش از پشت خط به او غرید: - وای به حالت فرهاد... وای به حالت اگه نیای! - جدا اگه نیام چی میشه؟ لبخند تمسخر آمیزی زد و ادا...
بروزرسانی در : ۱۰۲۹ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 54
ترمه یک پیراهن میدی ساتن سفید پوشیده بود با شانههای افتاده. موهای بلندش را فر ریز کرده بود و روی شانههایش ریخته بود. جذاب بود! حتی از گلشن هم اندام جذاب تری داشت ولی هرگز فرهاد را مجذوب نمیکرد و فرهاد حالا با آمدن گلشن توی زندگیاش حتی احساس میکرد این دختر مقابلش خیلی هم کسالت آور است! پسری...
بروزرسانی در : ۱۰۲۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 55
***** ایستاده بود مقابل یک تابلو نسبتا بزرگ از یک جنگل نیمه تاریک. خودش آن را کشیده بود. سالها پیش و جز اولین آثار جدیاش بود! و حالا میدید که فرهاد آن را بر روی دیوار خانهاش کوبانده است. فرهاد با دو فنجان چای آمد توی سالن و گفت: - مطمئنم تا روزی که اینجا هستید مثل چایی منو پیدا نمیکنید! ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 56
دوباره وارد خانه شد و نزد ستاره برگشت که حالا داشت با سری پایین افتاده، بشقابهای شسته شده را دستمال میکشید. گلشن ظرف میوهها را برداشت تا آنها را توی یخچال بگذارد. صدای فین فین ستاره را که شنید حیرت زده به سوی او چرخید. - داری گریه میکنی؟! با دهانی باز چند لحظهی طولانی نگاهش کرد و بعد به س...
بروزرسانی در : ۱۰۲۴ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 57
همه سکوت کردند و امین همین لحظه در حالی که یک عکس قدیمی به دست داشت، از توی خانه بیرون زد و مستقیم به سمت فرهاد رفت و با اشتیاق عکس را به سمتش گرفت و گفت: - داداش فرهاد اینو ببین! عکس آبجی گلشنه وقتی من دو سالم بود.. منو بغل کرده اینجا... فرهاد دست برد آن را بگیرد اما گلشن خیلی از او سریعتر ب...
بروزرسانی در : ۱۰۲۲ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 58
***** فصل دوم گلشن با دو چمدان پر از لباسهای نو و وسایل ضروریاش ایستاده بود وسط سالن. نگاه میکرد به اطرافش و به نظرش میآمد که این خانه نسبت به خانهی پیشینِ فرهاد دلنشینتر است. یک خانهی کوچک دو خوابه که یک راهروی بلند ورودی، سرویس بهداشتی و اتاقها را از سالن و آشپزخانه جدا میکرد - خو...
بروزرسانی در : ۱۰۱۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 59
- یه روز ظهر از سالن که زدم بیرون یه دفعه سر و کلهاش پیدا شد. دلم نخواست باهاش حرف بزنم ولی... خب من... امیدوار بودم یه چیزی بگه ولی چیز خاصی نگفت. فقط ازم پرسید... فرهاد سرش را بلند کرد. حالا چشمانش منتظر به او نگاه میکردند. - ازم پرسید تو رو دوست دارم یا نه! فرهاد این بار معصومانه نگاهش می...
بروزرسانی در : ۱۰۱۵ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 60
***** گلشن ایستاده بود کنار یک صندلی زرد بد رنگ و صورت مشتریاش را اصلاح میکرد. ستاره به او گفته بود حالا که زن فرهاد مظفری است دیگر احتیاجی به کار کردن ندارد اما او نمیخواست شغلش را از دست بدهد و خودش را تمام و کمال متکی به فرهاد ببیند! حالا هر چند شغلش کم درآمد و خیلی کوچک بود اما احساس می...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
