لیست کلیه پارتهای رمان در رویای دژاوو : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 111
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 1
فصل اول روزهای اول پاییز بود و هوا داشت رفته رفته تاریک میشد و هنوز گلشن برنگشته بود، این برای کسی مثل مرتضی فاجعه بود که دختری تا این وقت روز به خانه نیاید. تند تند قدم بر میداشت و طول و عرض حیاط را طی میکرد و انتظار میکشید... چانه اش را ناخواسته میخاراند، این عادتی بود که وقتی عصبانی می...
بروزرسانی در : ۱۱۱۸ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 2
***** ستاره توی چشمهای سیاه گلشن نگاه کرد و پرسید. - یعنی... جدی جدی گریه میکنی؟ گلشن به نرمی خندید و گفت: من کارم گریه کردنه. اگه گریه نکنم که میاندازنم بیرون! هردو نشسته بودند به دور یک زیرانداز پر از سبزی های معطر. پسرها اما توی اتاق کناری مشغول تماشای تلویزیون بودند. گلشن به فرش لاکی ...
بروزرسانی در : ۱۱۱۸ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 3
سهیل در حالی که کتابهای زبان انگلیسیاش را زیر بغلش زده بود، وارد خانه شد. گلشن دود سیگار را به کناری زد و گفت: - من برم داخل تا بیشتر از این بوی گند نگرفتم! سهیل نگاهی به آن دو کرد و گفت: - آره برو خونه! آقا داداشت با این کاراش ریههای همهمون رو سوزونده! مرتضی حرصش گرفت و بلند شد و یک قد...
بروزرسانی در : ۱۱۱۵ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 4
***** با تکان های سریعی از جایش پرید! ستاره مانند اجل معلقی بالای سرش ایستاده بود و بر روی صورتش میزد و تند تند میگفت: - گلی بیچاره شدیم! پاشو... پاشو! گلشن که خواب کاملا از سرش پریده بود با حیرت و نگرانی پرسید: - چی شده؟؟ ستاره سر در گم بود... شاید هم عصبی و هراسان... - مامورا اومدن تو ک...
بروزرسانی در : ۱۱۱۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 5
- باورم نمیشه اینجا میبینمتون! همهی هتل های شهر رو سراغتون گشتم شمارهای هم ازتون نداشتم. دیروز خیلی اشتباه بزرگی کردم که دنبالتون نیومدم! گلشن برخلاف دیروز که قدرت تکلمش را از دست داده بود پس از لحظهای که به مرد مقابلش خیره مانده بود گفت: - فکر کنم شما منو با یه نفر اشتباه گرفتید. - نه مگه...
بروزرسانی در : ۱۱۱۱ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 6
چشمانش از تعجب گرد شد. شمارهاش را از کجا میتوانست به دست آورده باشد؟ به یک باره موبایلش را به زمین انداخت. انگار که به او گفته باشند دارای بیماری جزام است! هراسان گفت: - خدا لعنتت کنه از کجا پیدات شد یهو؟ با قدمهایی که بیشتر او را میدواندند به سمت در خانه رفت. ستاره را هم ترساند آنقدر که ت...
بروزرسانی در : ۱۱۰۸ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 7
***** آفتابِ دم ظهر چشمش را میزد. دستش را به روی پیشانیاش گرفت و سرش را پایین انداخت. همیشه میخواست بداند اگر این ایستگاه قدیمی اتوبوس نبود؛ غصههایش را کجا مینشست و تماشا میکرد؟! بیخیال آزار های خورشید شد و دستش را زیر چانهاش زد، با خود فکر کرد چند روز دیگر مانند امروز باید به دنبال یک شغ...
بروزرسانی در : ۱۱۰۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 8
- و یه خونهی خوب و مبله در اختیارت میذارم! ابرو های گلشن بالا پریدند این دیگر زیادی بود. خودش را جمع و جور کرد و دستپاچه گفت: من راضی به این کار نیستم همین که من رو استخدام کنی کافیه! یه دنیا ممنونت میشم. اما... اما... ادامه داد: - من نمیدونم این کار، کار درستیه یا نه! اینکه سر یه پیرزن چشم...
بروزرسانی در : ۱۱۰۴ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 9
با حسی آمیخته به حیرت، ترس و نفرت افراد حاضر در اتاق را از زیر نظر گذراند. دو قدم پساپس رفت. فرهاد متوجهاش شد، سرش را به طرفش چرخاند. با چشمانی اشک بار به چشمان پر از خواهش فرهاد نگاهی انداخت و سرش را به نشانهی تاسف به اطراف تکان داد و بعد به سرعت مسیری که آمده بود را برگشت. فرهاد به دنبالش دوی...
بروزرسانی در : ۱۱۰۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 10
فرهاد نمیخواست مادرش حقیقت ماجرا را بفهمد توی دلش آرزو کرد این چهرهی آشنا هیچگاه برای مادرش شناخته نشود! هرچند که در آن صورت هم خیلی برایش مهم نبود. برای صرف صبحانه به سالن غذا خوری رفت. پدرش بی آنکه لب به چیزی بزند در راس میز نشسته بود. مادرش نیز پشت سر او به سمتشان آمد. فرهاد با دیدن فریال ...
بروزرسانی در : ۱۱۰۱ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 11
نیم ساعت بعد در لابی یک هتل پنج ستاره بود که فرهاد آدرس داده بود. دو دختر با لباسهای فرم سرمهای توی رسپشن مشغول کارهای روزمرهی هتل بودند. گلشن دست به سینه در مسیری معین قدم میزد تا اینکه فرهاد به طرفش آمد. یک پیراهن کاربنی به تن داشت. گلشن با دیدنش اخمش را غلیظتر کرد، در حالی که مخاطبش یک ل...
بروزرسانی در : ۱۰۹۹ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 12
زن به آرامی خندید و گفت: خانوم دنیا جوادی معرفتون بودن. اگه تشریف بیارید مزون؛ کاملا شما رو در جریان قرار میدیم. آنقدر گیج شده بود که نیاز به فکر کردن داشت تا همکارش را به یاد بیاورد! - کجا باید بیام؟ _ آدرس رو پیامک میکنیم. خداحافظی کرد و بعد تماس قطع شد. برایش خیلی عجیب بود. چرا دنیا باید...
بروزرسانی در : ۱۰۹۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 13
پیمان دستگیرهی در را محکم در دستانش گرفت، لحظهای چشمانش را بست و در را به سرعت باز کرد.. آنقدر سریع که انگار میترسید پشیمان شود. پدر گلشن خون در چشمانش میجوشید، به تندی پیمان را به کناری زد و گفت: - برو کنار مرتیکه! اما پشت سرش مرتضی یقهی پیمان را سفت چسبید و از میان دندانهای بهم چسبید...
بروزرسانی در : ۱۰۹۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 14
***** فرهاد دو روز تمام را در رختخوابش گذرانده بود و مدام از رستوران پدرش سوپهای مقوی سفارش میداد. حالا احساس میکرد با کمک غذا و دارو حالش رو به بهبودی رفته است. دوش گرفت و این بار دیگر خودش را با حوله و موی خیس، در معرض سرما قرار نداد. با سشوار، موها و حتی بدنش را کاملا خشک کرد و لباس پوشید...
بروزرسانی در : ۱۰۹۴ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 15
گلشن برای فرار از جواب دادن گفت: - دلیلی نداشت! بعدشم مگه تو درست حسابی جواب سوالهای من رو میدی؟ - کدوم سوالت رو دقیقا جواب ندادم؟ گلشن کمی مِن مِن کرد و گفت: - همین... ترمه! ماجرا چیه اصلا؟ - ازمون میخوان باهم ازدواج کنیم به خاطر مسائل خانوادگی! منم برای اینکه دست از سرم بردارن تو رو ا...
بروزرسانی در : ۱۰۹۲ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 16
ستاره با موبایل سهیل برگشت و آن را به دست گلشن داد. گلشن فورا وارد اینستاگرام شد و اف ام مزون را جستجو کرد بعد هم در فالوورها و فالویینگ های پیج به دنبال ردی از پیمان گشت و خیلی راحت پیدایش کرد. پیجش قفل بود اما خودش بود. این را از عکس پروفایلش فهمید. قلبش به تپش افتاد، نمیدانست دارد کار درستی ...
بروزرسانی در : ۱۰۹۰ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 17
***** کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را تماشا میکرد. - حالا به نظرت باید چیکار کنیم مامان؟ مادرش روی یک صندلی راک نشسته و چشمانش را بسته بود. از روزی که تاروتهایش را از دست داده بود هنوز یک کلمه هم با سحر حرف نزده بود. - کافیه دیگه یه چیزی بگو. - چی بهت بگم؟ قبلا این کار رو کردی بازم میت...
بروزرسانی در : ۱۰۸۹ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 18
- خانوادهی من دو تا برادرام و پسرعمو و دختر عموم هستن. راحت بهت بگم... مادرم دوازده سال پیش مرد، بابامم پنج شیش سالی هست. فرهاد واقعا اطلاع نداشت. کمی خودش را عقب کشید و متاسف گفت: - من واقعا معذرت میخوام. - نه مهم نیست! مسئلهی مهم و بزرگتر که شاید تو رو عقب بزنه برادرمه! فرهاد منتظر در چش...
بروزرسانی در : ۱۰۸۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 19
***** گلشن کنار حوض نشسته بود و شمعدانی هایش را یکی پس از دیگری آب میداد. با خودش فکر کرد روزی که از این خانه برود چه کسی به شمعدانی هایش خواهد رسید؟ قطعا از بوی سیگار خواهند مرد! زیر لب برای گل هایش آواز میخواند. مرتضی روی تخت چوبی توی حیاط نشسته بود و به گلشن خیره شده بود. به سیگارش پک میز...
بروزرسانی در : ۱۰۸۵ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 20
ستاره نگاه نگرانش را میان همهشان رد و بدل کرد. همه منتظر یک توضیح بودند! - اره تو درست میگی. اون مادرش بود، چیزی برای پنهون کردن که وجود نداره. سهیل چشمانش را بست و نگاهش را از عموزاده هایش گرفت. فهمید که یک دردسر تازه در راه است و این را اصلا دوست نداشت. - گلی من حال ندارم دو روز دیگه ننها...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
