پارت نود و چهارم :

فرهاد وقتی پشت در خانه‌اش ایستاده بود؛ برای لحظات طولانی مکث کرد و چشمانش را بست. روز‌ها بود که از خدا می‌خواست یک روز دوباره گلشن را در خانه‌اش ببیند. به نظرش هیچ‌گاه توی زندگی‌اش تا این اندازه عاجزانه و خالصانه دعا نکرده بود!
با شوقی فراوان؛ شش شاخه لاله‌ی طبیعی زرد رنگ با برگ‌های سبز تیره، پیچیده در کاغذ‌های مات سبز و سفید خریده بود و حالا توی دستش داشت و با دست دیگرش کلید را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نرگس

    1

    یعنی بهترین مدلی که میتونست این خبروبده همین بود خیلی حال کردم افرین ازاده جون

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    همینه که فریال بهش می‌گه شجاع دل😍

    ۳ سال پیش
  • یاس

    0

    ❤️

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اگه خود مهلا هستی بگو😐

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    چ پارتای جذابی دست خوش🥰 اولین واکنش قمرجون با آی قلبم و بعدی عطا بخاطرحال مادرش بلند میشه کتکش بزه و ترمه همراه با گریه سحر هم با بهت 😂

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    یعنی چی آقااااااااااا🤣🤣🤣🤣 تو منو هک کردی غیر این چیزی به ذهنم نمی‌رسه

    ۳ سال پیش
  • سارای

    0

    اخییییششش دلم خنک شد آزاده حرص میخوره من کیف میکنم هاهاهاهاهاها، پرنیای عزیزم کیف کردم😘

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    یکی پرنیا خیلی عجیبه یکی مهلا🥸

    ۳ سال پیش
  • سارای

    0

    چراعزیزم ؟دارن حرصت میدن عجیبن،اشکال نداره دلت برای این روزها یه روز تنگ میشه و غصه میخوری، چرانیستیم

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نمی‌خوام تو هم هم دستشونی😭

    ۳ سال پیش
  • سارای

    0

    وای خدااااا🤣🤣🤣🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    ی جمع بندی واس آخررمان دارم ولی نمیگم گناه داری 😄

    ۳ سال پیش
  • سارای

    0

    پرنیا بیا به خودم بگو من از حرص خوردن آزاده کیف میکنم،این حال مارو میگیره هی حالامایکم حال اینو بگیریم 😁😎🥸

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    😂😂😂😂میاد بلاکم میکنه بعد ته رمان نخونده میمونم

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه نه من حرص نمی‌خورم😐 به هیچ وجه😐

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بگو دیگه... من که آب از سرم گذشت چه یه وجب چه صد وجب....😕

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    طبیعیه بچه ها منو دیس لایک میکنن؟؟؟

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بله طبیعیه😂 پرنیا جان توی کانال تلگرام به خاطر این کامنت هات پست می‌ذارم قطعا

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    0

    عجب پارت خفنی بود کیف کردم واقعا🤩عاشق عطام خیلی بی ادبه 🤣اخرشم همه چی ب فرهاد میرسه. ن راستش هیچ شکی نکردم.بله ک مورد داشت😁سال ۹۴🤨

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    عطا گاهی باحاله گاهی هم خیلی زیاده روی می‌کنه و فرهاد رو ناراحت می‌کنه🥺💔

    ۳ سال پیش
  • نفس

    0

    سلااااام آزاده جون خوبی؟ بلاخره ی امروزو میتونم کامنت بزارم واقعا رمانت محشره دختر از خوندنش سیر نمیشم ک بی صبرانه منتظر پارت بعدیتم❤️✨️

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم 💚 چه خوب که دژاوو رو دوست داری😍

    ۳ سال پیش
  • هانا

    0

    واقعا فرهاد یدونه .چ با جرات بدون استرس اعتراف کرد معلومه عاشق واقعیه.حالا ببینیم از حمله مظفری ها جان سالم ب در می بره یانه .خدا دیار سرت بو فرهاد .آزاده جان تو هم یکم هواشو داشته باشه گناه داره

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    من تمام سعی و تلاش خودم رو کردم دیگه کاری از دستم بر نمیاد واسه فرهاد😁

    ۳ سال پیش
  • Fatemeh

    0

    اطلاعیه: ۲:عطا یا سحر_ قمرالملوک و بعد بقیه... ۳:ترمه از خود گذشتگی میکنه با قمرالملوک صحبت میکنه که صلح عمر رو فسخ نکنه ۴:خیر ۵:شاید واقعا فریال قند ریخته بود چایی😉

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ان شاالله که قند بوده😁 در هر صورت فرهاد که از خیرش گذشت🥴

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    0

    اووو فرهادخیلی باجنمه چه راحت نشون داد

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا خیلی هم ریلکس... حالا یه ریلکسی نشونش بدن...😈

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    0

    🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    آزاده جونم بگو ک جام خالی بود🥺🥺

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دست من باشه بلاکت می‌کنم عزیزم بلاک😂

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    به به چ پارتای جذابیی دست خوش🥰 اولین نفرقمرجون با گفتن آی قلبم بعدعطا بسمت فرهاد حمله میکنه بخاطر مادرش ترمه هم با اشک و گریه سحر هم بابهت😂

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    به کجا وصلی؟؟🥸

    ۳ سال پیش
  • مریم بانو

    0

    عاو عاو عاو عاو عاو عاو😍😅

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣💚 من همش یا این تو ذهنم پلی می‌شه یا ماهی اوزون برون🤣

    ۳ سال پیش
  • نسترن

    0

    🧡

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    همین؟🥺 اوکی😐💚

    ۳ سال پیش
  • مهدخت

    0

    ایول ب فرهاد ک اونقدر دل و جرات داشت ک ب خانواده اش گفت ازدواج کرده

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    پای عشقش مونده😍

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    بلاخره گفت ازدواج کرده

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۳ سال پیش
  • مهلا

    0

    💜

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️