لیست کلیه پارتهای رمان در رویای دژاوو : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 111
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 61
برگشت توی خانه. طبق عادت همیشگیاش کانالها را بارها و بارها زیر و رو کرد و در آخر هم هیچ برنامهای توجهاش را جلب نکرد. آنقدر اتفاق آن روز دمغش کرده بود که حتی حوصلهی قسمت ششم سریال مورد علاقهاش که فقط هفتهای یک بار پخش میشد را هم نداشت. صدای زنگ موبایل بلند شد. خواهرش بود. - الو؟ فریال ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 62
شب هوا آنقدر سرد بود که استخوان میترکاند. بر خلاف شبهای دیگر به خاطر همین سرما توی حیاط بر روی تخت چوبی محبوبشان ننشستند. به دور کرسی نشسته بودند و یک کاسه بزرگ تخمه داغ به همراه یک ظرف میوه وسایل پذیرایی شان بودند. مرتضی ظرف میوه را به سمت فرهاد گرفت و گفت: - بفرما بخور مظفری! فرهاد پرتقال...
بروزرسانی در : ۱۰۸۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 63
***** صدای چراغ راهنما خش انداخت روی سکوتی که در فضای کابین ماشین حکم فرما بود. گلشن به سختی لای پلکهایش را از هم گشود اما بعد با همان سرعت باز هم خوابش برد. سرش را گذاشته بود روی شیشهی بخار گرفته و به یک خواب راحت فرو رفته بود. فرهاد بالآخره ماشین را توی پارکینگ آپارتمان و توی شمارهی بلوکش ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۴ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 64
فریال ناامیدانه نُچی کرد و به مادرش نگاه کرد. چند ثانیه طولانی توی همان حالت نشستند و بعد آنها هم به سمت سالن بزرگ عمارت به راه افتادند. فرهاد نشسته بود کنار مادربزرگش و سر به سرش میگذاشت. قمرالملوک داشت میخندید. - پسرهی بی تربیت! یه روز میاد خون به دلم میکنه... یه روزم میاد منو میخندونه!...
بروزرسانی در : ۱۰۸۲ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 65
***** فرهاد عاشق رانندگی توی صبحهای خیلی زود بود و یا اینکه آخر شبها. اگر میخواست با ماشینش جای خاصی برود قطعا یکی از همین دو زمان را انتخاب میکرد. حالا دقیقا ساعت هفت صبح داشت توی جاده میراند. گلشن توی صندلی کنارش خوابیده بود. با اعتراض گفت: - چقدر میخوابی دختر جون! گلشن به زحمت پلکها...
بروزرسانی در : ۱۰۸۰ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 66
مدام با خودش سرزنش گونه تکرار کرد که چرا به فکر خودش نرسیده که لباسهای مناسبتر و بیشتری بیاورد یا حتی اگر جلوی چشمانِ او، برای خودش بر میداشت، حالا همچین جسارتی نمیکرد! فرهاد توی آشپزخانهی پر نور و مرتب، پشت به او ایستاده بود و داشت یک لیوان آب مینوشید. گلشن ناگهان تندی کرد و گفت: - اصلا ک...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 67
- میگم این مهناز خانم عجب دستپختی داره! بهم قول داده که فردا خورشت بادمجون یادم بده! فرهاد جوابی نداد. لبخندِ کوچکِ روی لبان گلشن خشک شد. - یه جوری شدی! چرا خودتو میگیری؟ این بار فرهاد خیلی نامحسوس لبخند شیطنت آمیزی زد و باز هم بی آنکه به او نگاه کند پاسخ داد: - پس چیکار کنم؟ تو رو بگیرم خ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 68
انگشتانش را زیر شقیقهاش ستون سرش کرد و خیلی بی حوصله به ادامهی فیلم نگاه کرد. چند ثانیه بیشتر نگذشت که خیلی عصبی تلویزیون را خاموش کرد و کنترل را کنارش انداخت. روی همان مبل دو نفرهی صورتی رنگی که نشسته بود. گلشن از لحظهای که توی اتاق آمد در را هراسان قفل کرد و خود را پشت آینهی دایره شکلِ وص...
بروزرسانی در : ۱۰۷۷ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 69
برخاست و به تندی از اتاق خارج شد و قدم توی راهروی روشن گذاشت. در ذهنش هیاهو شده بود. فرهاد با دو نان سنگگ و پلاستیکهای توی دستش، با دیدن حال گلشن مثل یک مجسمه سر جایش ثابت ماند. با دهانی باز خیره ماند به صورت اشک آلود او. گلشن با چند قدم بلند خود را به او رساند. نگاه پر نفرت و عاصیاش را نثارش ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 70
دوباره بر روی کندهی درخت نشست و دستش را به صورتش کشید. جوانهی درون قلبش که تا همین یک ماه پیش گاهی رشد میکرد و گاهی پژمرده میشد، حالا به یک درخت تنومند تبدیل شده بود! او برای وارد کردن یک دختر به ماجراهایش خود را همراه با دروغهای پیچیده در مقابلش علم کرده بود و بعد هم که فهمید با اتکا به هر ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۲ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 71
***** آفتاب از میان شاخههای نارنج، روی زمین پاشیده بود و صدای داد و قال گنجشکان، آن هم اول صبح داشت روی اعصاب گلشن خط میانداخت. نشسته بود کنار حوض آب و با یک دستمال و اسپری شاخ و برگهای گلهایش را تمیز میکرد. مرتضی از روی پشت پام در سکوت نگاهش میکرد و سیگار میکشید. سهیل هم گوشهای از حیا...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 72
دختر توی فرانت آفیس نگاهی به او انداخت و متوجهی تغیر خلق و خویش که شد نفسی از سر آسودگی کشید. فرهاد در این مدت آنقدر برخلاف گذشته اخم و تَخم میکرد و بیخودی از پرسنل ایراد میگرفت که همه را از محل کارشان داشت دلزده میکرد! مردمکهای سیاه دختر، فرهاد را تا هنگام خروجش از لابی هتل تماشا کردند. با...
بروزرسانی در : ۱۰۶۸ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 73
برای گلشن مهم نبود. هیچ چیز مهم نبود. حتی دیگر احساسی هم به او دست نمیداد! واقعا که بی رحمانه است. صاف ایستاده بود مقابلش درست مانند یک آدم آهنی. گرمای آفتابِ نزدیک ظهر داشت او را از پا میانداخت. قدمی برداشت که از کنارش بگذرد اما او مانع شد. - این پلاستیک رو بگیر برم ماشین رو از پارکینگ بیارم....
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 74
ناگهان به یاد چیزی افتاد... دستهایش را از روی لباس به جیبهایش کشید؛ انگار که پلاستیک به آن بزرگی را میتوانست توی جیبهای کوچکش جای دهد! هاج و واج از خودش پرسید: - پلاستیکه کو؟! فارغ از این فکر، مسیر آمده را با قدمهای سریع به سمت هتل برگشت. به مرد نشسته بر روی نیمکت که رسید صدایش را شنید. ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 75
- روز اولی که دیدمش واسم یه دختری بود که حتی یه درصد هم به دلم نمینشست... خیلی معمولی... خیلی عادی! حتی شبیه اونایی هم نبود که تا حالا باهاشون آشنا شده بودم و دقیقا همینش منو بیچاره کرد. کار و بارش خیلی برام عجیب بود... منظورش شغل او بود که نمیخواست واضح بگوید و خواهرش را کنجکاو کند. فکر کرد ش...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 76
***** تصویر تلویزیون مدام خط میافتاد و قطع میشد. مرتضی بالا پشت بام رفته بود تا آنتن را بچرخاند. گلشن متکای سفید و قرمز نرمی را به آغوش گرفته بود و دستش را زیر پیشانیاش ستون کرده بود. ستاره چهار زانو کنارش نشسته بود. دستش را جلو برد و دست گلشن را گرفت تا توجه او را به خود جلب کند. با صدای خیل...
بروزرسانی در : ۱۰۶۱ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 77
فریال با کف دستش چند ضربه به پشتش نواخت اما افاقه نکرد. فرهاد لحظه به لحظه سرخ تر میشد. سحر با نگرانی از جای برخاست و میز را دور زد تا یک لیوان آب به او برساند. - یکم آب بخور چی شدی یهو؟ عطا خیلی بی خیال و مضحک به عکس العملش پوزخندی زد و ترمه با دیدن سرفههای ناگهانی او لبخند روی لبهایش خشک...
بروزرسانی در : ۱۰۵۹ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 78
ولی او که نمیتوانست آرام بگیرد! همه چیز داشت تکرار میشد. دقیقا همهچیز! همهی اینها را قبلا دیده بود... یک جایی توی خاطرش کنار پیمان. شش سال پیش پیمان به دلیلی که برای او مبهم بود، ترکش کرده بود و دقیقا روزی که فرهاد سر راهش قرار گرفت با اینکه توی محله و مقابل برادرش توی دردسر انداخته بود او ...
بروزرسانی در : ۱۰۵۸ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 79
***** مامان منیر عاشق سریالی بود که ساعت یک بعدازظهر پخش میشد! با هیجان نشسته بود مقابل تلویزیون و رفته بود توی بهر قصهی سریال. با تاسف گفت: - نگاهش کن! نگاهش کن! حالا این مَرده خودش طلاها رو دزدیده ها! چه آدمهایی پیدا میشن! ریحانه سینی پر از لوبیا را کنار گذاشت و گفت: - دیگه حوصله ندارم...
بروزرسانی در : ۱۰۵۶ روز پیش
-
رمان در رویای دژاوو - پارت 80
فرهاد بیحوصله ایستاده بود بالای سرش و نگاهش توی چشمهای مرتضی ثابت مانده بود. برادر گلشن طبق معمول با او چه کاری جز شماتت و گیر دادنهای بیخود داشت؟ حتما که برای همینها آمده بود. - زدم تو گوگل ببینم فرهاد مظفری تو کدوم خراب شدهای کار میکنه گفت اینجا! - از خودم میپرسیدی! - اونوقت تو یه رود...
بروزرسانی در : ۱۰۵۴ روز پیش
