در رویای دژاوو به قلم آزاده دریکوندی
پارت نود و یک :
یک لحظه فکر کرد نکند اگر او نباشد شانسی برای آنها وجود داشته باشد؟ از خودش پرسید اگر گلشن واقعا هنوز هم پیمان را دوست داشته باشد و حتی بتواند ببخشد چه؟ غرق در این فکرهایش هنوز هم پیمانِ مقابلش را نگاه میکرد که متفکرانه و غمگین به ستون تکیه زده بود. مطمئن بود که با عذاب این فکر نمیتواند کنار گلشن زندگی کند...
پیمان خودش را از ستون جدا کرد و گفت:
- من دیگه برم.
فرهاد پاسخی ندØ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
چیپسی
0فاینالییییی
۶ ماه پیشنفس
1بلاخره به همدیگه اعتراف کردن 🤍🥺
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بلههههه😍😍😍 امیدوارم تا انتها از رمان لذت ببری و بعدش به مونالیزا سر بزنی🥰
۲ سال پیشMaRi
0خداروشکر لاعقل گلشن هم اعتراف کرد.. وگرنه باید چن روز گلشن باز منت کشی میکرد و ما باید حرصش رو میخوردیم🙁🤦🏽 ♀️😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره خداروشکر🥰 یکمی هم باید دوتاییهاشون رو میدیدیم تا رمان تموم نشده☺️
۲ سال پیشZarnaz
1هورااااااا بالاخره شدددد😍💃همو بوسیدن هوراااااا😍😍عشقشو اعتراف کرد و من کلی خوشحال شدم ایوللللل💃💃😍😍عاشقتم آزاده جونمممم❤️😘
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی دیر... ولی بالاخره🤭 زرناز مهربون و قشنگم🤩
۳ سال پیشیاس
0😍
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۳ سال پیشمریم بانو
0وای من خرکیفم خدااا😍😁 دیدی شد بالاخره شد🥺😅
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😁😁💚
۳ سال پیشمهلا
0💜
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۳ سال پیشفاطی
0فقط میتونم بگم اخیشششششششششش🥲😍
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚💚😍😍😍
۳ سال پیشمهیا
0آخجوووون بوسیدشششش😍😂وای خودای من چقد منتظر این لحظه بودم که فراد ببوسه😌💋😂
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بله دیگه... بفرمایید انتظارات به پایان رسید😍
۳ سال پیشپرنیا
0و عطا مسئله این است عاقا عطا همینجوری ک خودت با سرتق بازی با سحر ازدواج کردی،فرهادم مث خودت فقط گلشن بچشش میاد 😇😊
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
گویا عطا واسه خودش عیبی نداشت ولی فرهاد بیخود میکنه😔
۳ سال پیشپرنیا
0وای وای وای 🥳🥳🥳🥳🥳چقد این پارت چسبید اوووووف دمت گرم
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره دیگه همونطوری شد که خودت گفتی 😁 (وی در اصل میگرید..😭)
۳ سال پیشاسرا
0درموردشیفت شب آخه عطامیخادفرهادتربیت بده شبهاتنهانخابه 😁😁😁
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به چه چیزی دقت کردی هااا بعیدم نیست! چه خوشم میاد عطا رو یه جوری شناختید که خودم نشناختم🤣 البته یکی باید بهش بگه اتفاقی که نگرانه شب بیافته روز هم میتونه بیافته😐💔
۳ سال پیشاسرا
0نه دیگه توروزنصف بازسرکارنصف زنان مظفری باتلفن پیگیرن درکل رمان تقریبااینطوربخاطرهمین تافصل۳طول کشیدگلشن اعتراف به عشق،کنه اصلافرهادکمبودخواب داره موقعه که مریض بودخوابیدن فرهادخوندیم درحق فرهادظلم شد
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
میفهمم هاااا ولی متوجه نمیشم🤣 با کمبود خواب فرهاد موافقم.... یه بدبختیه طفلی💔
۳ سال پیشنسترن
0بعد از ظهر این پارتو خوندم اومدم کامنت بزارم یهو دیدم پسرم فرشو با دفتر نقاشی اشتبا گرفته حاشیه ی فرشو کلا خط خطی کرده اعصاب مصابمو داغون کرد یادم رفت بنویسم الان اومدم بگم واقعا عالی بود مثل همیشه🧡
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عزیزمممم... منم پسرم جدیدا خیلی شیطون شده🥺
۳ سال پیشسمیرا
0واااییی بهترین پارت بود ایشالله ازاین به بعدزندگی عاشقانشون شروع شه
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم😄
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فروغ
0بانو جان قلمتون مانا و عالی😍