در رویای دژاوو به قلم آزاده دریکوندی
پارت نود و دوم :
*****
صبح چشمانش را که گشود خودش را روی تخت فرهاد پیدا کرد! وقتی به یاد آورد شب گذشته نه روی تخت بلکه روی یکی از مبلهای توی نشیمن خوابش برده بود کمی گیج و ویج به اطرافش نگاه کرد. به یاد آورد یک روز صبح هم دقیقا توی همین حالت توی تختخواب او بیدار شده بود؛ آن روز کمی عصبانی شد ولی امروز خودش هم نفهمید چطور لبخند به لبش آمد! بی دلیل خوشش آمد برود و به آن مرد صبور، خشمی نشان دهد و تفریح کند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
چون شما بهم لطف داری عزیزم😍😍💚💚💚امیدوارم از مونالیزا هم لذت ببری که درمورد فریال هست و به تازگی پارت گذاریش تموم شده
۲ سال پیشE
1چقدر از ای بابا...... گفتن های فرهاد خوشم میاد 😂😂 جیگر منه اصلا ❤❤
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوشحالم که شما هم به تکیه کلامش توجه کردی😂 راستش خودمم نمیدونستم فرهاد تکیه کلام داره بچهها گفتن😂
۳ سال پیشیاس
1😍
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۳ سال پیشFatemeh
1عالییییییی❤❤
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قربونت😍💚
۳ سال پیشمریم بانو
1آقااا من منتظر بودم ثابت کنه 😐🥺 ولی همچنان نیشم بازع امیدوارم تا اخرش همینجوری بمونم
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
منم امیدوارم 😁 تا ثابت نکنه خودمم باورم نمیشه😄
۳ سال پیشپریا
1چقدر این رمان قشنگه 😍مشتاقانه منتظر پارت بعدیم😁
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
دژاوو خوانندههای قشنگی هم دارهههه😍😍😍
۳ سال پیشهانیه
0با اینکه کلییییی منتظر اتفاق های این پارت احساسی بودم اما نتونستم لذت ببرم فکرم موند پیش دست های کثیف مرغی فرهاد ک بعدش لقمه گرفت یعنی چی اخه🤣🤣
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وای جررررر🤣🤣🤣🤣 دستکش دستش بود برگرد اون قسمت رو یه نگاهی بنداز... الانه که فرهاد بیاد باز بگه ای بابا....🤣
۳ سال پیشهانیه
0ای بابا ای بابا صحیح...😂😂
۳ سال پیش/مرتضی/ مونث
0فردا امتحان فیزیک دارم -----------
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بمون پارت امشب مرتضی رو داریم😁
۳ سال پیشنسترن
0سلام بی نظیری🧡بای.
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی😍
۳ سال پیشنورا
0ومن از همین الآن انتظار دارم همه بلاهای آسمانی و زمینی نازل بشه که پدر این زوج عاشق دربیاد 🤪
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
چرا بهم اعتماد نداریددددد؟؟؟؟🤣🤣🤣 ای بابا... یه دژاوو معذرت😔
۳ سال پیشسیتا
0سلام کامنت به سبک مهلا ای می طلبی با این اطلاعیه دادنت 💜
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اطلاعیه وقت نداشتم بنویسم😔 امشب سعی میکنم بنویسم. مرسی که سراغ اطلاعیه هامو میگیرید😍😍😍
۳ سال پیشمهلا
0💜🥰
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به به مهلا خانوم رو... بالاخره حداقل یه استیکر اضافه کردی😍 البته خیلی دارک شد اخه اون سری بهت گفته بودم اگه تحت فشاری علامت بده😐
۳ سال پیشاسرا
0کش کش خانواده مظفری بجرفریال ازف گ بدورباشه🧿🧿🧿
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی واقعا هم ای کاش ایموجی اسپند دود کردن هم داشتیم🤣💚💚💚
۳ سال پیشmoon
0خیلی خوب بود به ای صحنها عادت نداریم کاش رمان همینجوری عاشقانه ادامه بده 🥲😂❤️
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
فرهاد به خواستهاش رسیده دیگه مثل قبل نیست که از نزدیک شدن به گلشن بترسه😄
۳ سال پیشدلنیا
0سلاااممم خسته نباشی آزاده جون😘قلمت پایدار لطفا بیشتر از این پارتا بذار 😍بای😁
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
فصل سوممون همینه گویا... البته اگه یه وقت گلشن سیمهاش قاطی نکنه دوباره😄
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Zoha
1چرا شوما قلمت انقدر بینظیره آزاده خانوووم!!؟؟