پارت صد و یازده :

بهار با حسرت نگاهی گذرا به ماگ انداخت و سوی عمارت قدم برداشت.
وارد آشپزخانه شد تا مابقی وسایل‌ را ببرد.برای سفر پیش رو حسابی هیجان زده بود!هر چند نمی‌دانست برادرش و امیرسام قرار است در این سفر چطور با یکدیگر کنار بیایند.همان اول صبح سر آنکه با ماشین چه کسی بروند؛دعوا راه انداخته‌بودند.سرگرد تمایلی به سوار شدن در ماشین یاسین نداشت و امیرسام هم دلش می‌خواست با شورلت آمریکایی در جاد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسما

    1

    مگ میشه عاشق امیر سام نشد چ زبونی داره این بشر

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا❤️😍

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    0

    چقد خوشحالم ک میبینم رابطه پدر دختری ثامر و بهار خوبه من فک میکردم بهار ازش متنفر میشه

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی از حضور فعالت قشنگممم❤️❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    امیرسام: کار من نبوده. بردیا عکس پاکت پلنگ سیاه را نشان می دهد.... : جدی می فرمایید؟؟ پس ما اینا رو از کجا دراوردیم؟؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مگه ندیدی گفت یاسین طرفدارم بوده؟😂

    ۲ سال پیش
  • arezoo

    0

    فک کنم سفر جذاب ومهیجی درپیش داشته باشیم بی صبرانه منتظرپارت های جدیدهستم گلم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت برم❤️🫂

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    ولی ناموصا یکاری کن این دلاوری عاشق بهار بشه، نه اینکه هنوز عاشق دلارا باشه بعد از اونورم بهارو دوست داشته باشه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    در اصل میشه گفت چون باهم بزرگ شدن هنوز وابستگی بین‌شون هست و خب آدم نمیتوته به این زودی کسی رو که دوست داشته فراموش کنه💛زمان بره یکم

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    1

    بهار و امیرسام خیلی قشنگن حتی به نظرم قشنگ تر از دلارا و بردیا☺️💕

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اینجا زوج ها یکی از یکی قشنگترن😂

    ۲ سال پیش
  • نفیسه

    0

    عالی بود عالی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیز دلمی💛

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    میگه کار ما نبوده ولی اگه کار ما هم بود جنازه ها رو از بین نمی بردیم 🫠🫠

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    احساس میکنم الان داری به دریچه نگاه میکنی دریچه آه میکشد😂

    ۲ سال پیش
  • سایه

    0

    عههه از اینام پارت داشتیم ولییی خیلی خوب بووودد❤️ ثامر دیدشون😂😂😂 ی لحظه وقتی گفت فاصله ات رو با بهار حفظ کن قلبم وایستاد بخدا ولی عمرا امیرسام گوش بده😂 اگرم بخدا دیگه کسی رو نکشه فقط بخاطر بهاره

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    منم چشمم اب نمیخوره امیر حرف گوش بده تازه قراره یه‌جوری بردی هم بپیچونه😂❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    بردیا از اتاق عمل بیرون اومد بخاطر دلارا این دوتا خیلی دوست داشتنی هستن و می رسیم به عشق روباه مکار دختر قناد بیچار امیرسام ازطرف بردیا دومتر از بهار فاصله داشته باشه از طرف ثامر هم همینطورزنده برسن🤲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    زنده میرسن عزیزم😂 قرار پارت‌های قشنگ و طنزی داشته باشیمم😍❤️

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون بابت پارت هدیه🙏💐

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربان شما❤️

    ۲ سال پیش
  • آوا

    0

    داداش عجب راحت پیجوندوو دمش گرم😂 بازم مثل همیشه بی نظیر بود عزیزم❤️ خدا این سفر رو بخیر کنه🤲🏻 مثل همیشه پرانرژی ادامه بده راستی باید بگم برای جلد دوم رمانت هم منتظر من تو لیست نظرات باش😁😉

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت برم من💫❤️ منم لحظه شماری میکنم برای حضور گرم‌تون

    ۲ سال پیش
  • سلام سلام

    0

    گفت به نظرمن دلنشینتربود😁جای تامل داشت.داخل این پارتم بخشی ازمکالمه ی امیرسام وبهار خیلی بانمک بودبعدمن همین که در حین سفر به صورت طنز کل کل بکنن هم خیلی خوب میشه(البته نظرمنه هاشماکه قلمت حرف نداره)

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت عزیز دل❤️🫂 مرسی که جواب دادی

    ۲ سال پیش
  • سلام سلام

    0

    ولی ابهت ثامر و امیرسام در پارت ۱۰۹ و این پارت😁میگم راستی فکر کنم وسایل ها اشتباه هست چون وسایل یک کلمه ی جمع هست.پارت ۱۱۰ هم مثل همه ی پارت ها قشنگ بود ولی تیکه ای که دلارا راجب فکر کردن به گذشته

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی که گفتی😅❤️این چند وقت اصلا فرصت ادیت و ویرایش پارت‌ها رو نداشتم

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    نیلوفر جونم به این امیر بگو انقدر بچه ی منو اذیت نکنه تازه حالش خوب شده ها باشه😘💞 و ممنون بابت پارت هدیه 🥰🎁 عیدت پیشاپیش مبارک باشه عزیزم 🌹

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    حتما سفارش میکنم بهش عید شماهم پیشاپیش مبارک عزیز دل💛🫂🌻

    ۲ سال پیش
کپی شد!