آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و یازده :
بهار با حسرت نگاهی گذرا به ماگ انداخت و سوی عمارت قدم برداشت.
وارد آشپزخانه شد تا مابقی وسایل را ببرد.برای سفر پیش رو حسابی هیجان زده بود!هر چند نمیدانست برادرش و امیرسام قرار است در این سفر چطور با یکدیگر کنار بیایند.همان اول صبح سر آنکه با ماشین چه کسی بروند؛دعوا راه انداختهبودند.سرگرد تمایلی به سوار شدن در ماشین یاسین نداشت و امیرسام هم دلش میخواست با شورلت آمریکایی در جاد
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا❤️😍
۵ ماه پیشترنم
0چقد خوشحالم ک میبینم رابطه پدر دختری ثامر و بهار خوبه من فک میکردم بهار ازش متنفر میشه
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی از حضور فعالت قشنگممم❤️❤️❤️
۱۰ ماه پیشآزاده دریکوندی
0امیرسام: کار من نبوده. بردیا عکس پاکت پلنگ سیاه را نشان می دهد.... : جدی می فرمایید؟؟ پس ما اینا رو از کجا دراوردیم؟؟
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مگه ندیدی گفت یاسین طرفدارم بوده؟😂
۲ سال پیشarezoo
0فک کنم سفر جذاب ومهیجی درپیش داشته باشیم بی صبرانه منتظرپارت های جدیدهستم گلم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت برم❤️🫂
۲ سال پیش...
0ولی ناموصا یکاری کن این دلاوری عاشق بهار بشه، نه اینکه هنوز عاشق دلارا باشه بعد از اونورم بهارو دوست داشته باشه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
در اصل میشه گفت چون باهم بزرگ شدن هنوز وابستگی بینشون هست و خب آدم نمیتوته به این زودی کسی رو که دوست داشته فراموش کنه💛زمان بره یکم
۲ سال پیشهانیه
1بهار و امیرسام خیلی قشنگن حتی به نظرم قشنگ تر از دلارا و بردیا☺️💕
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
اینجا زوج ها یکی از یکی قشنگترن😂
۲ سال پیشنفیسه
0عالی بود عالی
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیز دلمی💛
۲ سال پیشسیتا
0میگه کار ما نبوده ولی اگه کار ما هم بود جنازه ها رو از بین نمی بردیم 🫠🫠
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
احساس میکنم الان داری به دریچه نگاه میکنی دریچه آه میکشد😂
۲ سال پیشسایه
0عههه از اینام پارت داشتیم ولییی خیلی خوب بووودد❤️ ثامر دیدشون😂😂😂 ی لحظه وقتی گفت فاصله ات رو با بهار حفظ کن قلبم وایستاد بخدا ولی عمرا امیرسام گوش بده😂 اگرم بخدا دیگه کسی رو نکشه فقط بخاطر بهاره
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
منم چشمم اب نمیخوره امیر حرف گوش بده تازه قراره یهجوری بردی هم بپیچونه😂❤️
۲ سال پیشفاطمه
0بردیا از اتاق عمل بیرون اومد بخاطر دلارا این دوتا خیلی دوست داشتنی هستن و می رسیم به عشق روباه مکار دختر قناد بیچار امیرسام ازطرف بردیا دومتر از بهار فاصله داشته باشه از طرف ثامر هم همینطورزنده برسن🤲
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
زنده میرسن عزیزم😂 قرار پارتهای قشنگ و طنزی داشته باشیمم😍❤️
۲ سال پیشAa
0ممنون بابت پارت هدیه🙏💐
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربان شما❤️
۲ سال پیشآوا
0داداش عجب راحت پیجوندوو دمش گرم😂 بازم مثل همیشه بی نظیر بود عزیزم❤️ خدا این سفر رو بخیر کنه🤲🏻 مثل همیشه پرانرژی ادامه بده راستی باید بگم برای جلد دوم رمانت هم منتظر من تو لیست نظرات باش😁😉
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت برم من💫❤️ منم لحظه شماری میکنم برای حضور گرمتون
۲ سال پیشسلام سلام
0گفت به نظرمن دلنشینتربود😁جای تامل داشت.داخل این پارتم بخشی ازمکالمه ی امیرسام وبهار خیلی بانمک بودبعدمن همین که در حین سفر به صورت طنز کل کل بکنن هم خیلی خوب میشه(البته نظرمنه هاشماکه قلمت حرف نداره)
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت عزیز دل❤️🫂 مرسی که جواب دادی
۲ سال پیشسلام سلام
0ولی ابهت ثامر و امیرسام در پارت ۱۰۹ و این پارت😁میگم راستی فکر کنم وسایل ها اشتباه هست چون وسایل یک کلمه ی جمع هست.پارت ۱۱۰ هم مثل همه ی پارت ها قشنگ بود ولی تیکه ای که دلارا راجب فکر کردن به گذشته
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی که گفتی😅❤️این چند وقت اصلا فرصت ادیت و ویرایش پارتها رو نداشتم
۲ سال پیشثریا
0نیلوفر جونم به این امیر بگو انقدر بچه ی منو اذیت نکنه تازه حالش خوب شده ها باشه😘💞 و ممنون بابت پارت هدیه 🥰🎁 عیدت پیشاپیش مبارک باشه عزیزم 🌹
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
حتما سفارش میکنم بهش عید شماهم پیشاپیش مبارک عزیز دل💛🫂🌻
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسما
1مگ میشه عاشق امیر سام نشد چ زبونی داره این بشر