آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و شانزده :
نور آفتاب از پشتِ پنجرهِ کوچکِ اتاق به داخل سرک کشیدهبود.گویا هدفش چشمان دلارا بود!دختر با احساس قلقلک در پشت پلکهایش،چشمهایش را باز کرد.
برای یک ثانیه کوتاه توانست صورت بردیا را ببیند.چرا که پرتوهای خورشید مستقیما او را هدف گرفتهبودند! آرنجش را بر روی چشمهایش گذاشت و با صدای گرفتهای پرسید:
_بیداری شدی؟
بردیا به پهلو دراز کشیدهبود.برای آنکه نور چشمهای دختر را
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😂😂😂
۱۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بچه دستپاچه شد😂
۱۲ ماه پیشRoghayyeh
0سلام عزیزم روز دختر مبارک😘
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام ممنونم عزیز دلم❤️😍❤️
۲ سال پیشملیس
0من اون صحنه که افتادن تو آب و میخواممممم حتما قیافه روباه مکار خوندنی بود 😢😂😂 این آرام جانه بردیا چقدر باید حرص بخوره 😂
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قیافهاش موقع تعریفش هم خوندنی بود😂😂 موقع نوشتنش یه فحش خاصی تو نگاه امیر حس کردممم. دلارا پارت بعد انتقام سرسختانهای میگیره😁❤️
۳ سال پیشملیس
0واقعا قیافه اشو میشه تصور کرد تو اون لحظه 😢 بهار زد تو ذوق بچه❤️ 🩹😂 دلارا به بهارسام کاری نداشته باشی ها البته حق داره بنده خدا 😂❤️ 🩹
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😂😂❤️❤️
۳ سال پیشآزاده دریکوندی
0خدا بهت صبر بده بردیا جان😂💚
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
آمین😂❤️
۳ سال پیشثریا
2تا این بچه بیدار میشه دلی خوابش میاد و..... آخه اینا کی همو بوس میکنن🧐 کاش تا یه بوس می رفت حداقل 🤭🤭 احساس میکنم در چند پارت آینده یه اتفاقی می افته 🥺
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله دقیقا درست احساس میکنی😂
۳ سال پیشنیکا
0😑😑😑 انقدر منو حرص ندیننن! اصن چرا باید همو ببوشن؟! ایششش😒😂
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دیگه وقتی دیر به دیر میای همین میشه😂 فکر کنم سری بعد که بیای این دو تا فشقلکدار شدن❤️😂 البته مزاح میکنم
۳ سال پیشنیکا
0یعنی اگه زود به زود بیام اینارو از هم جدا میکنی؟😂😂❤️
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بذار فکرامو کنم😂❤️
۳ سال پیشهانیه
2چقدر قشنگ بود این پارت☺️💕
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به به😍 ببین کی اینجاست❤️ نوش نگاه قشنگت✨️
۳ سال پیش*.....*
0😂 امیرسام چقدر مظلوم واقع شد اومد فیض ببره کله پا شد 🤦🏻 ♀️😂پیچوندن دلارا رو باید منتشر کرد مردم یاد بگیرن یه داداش غیرتی رو موقع فیض بری یکی مثل امیر ،چجوری بپیچونن😂😎
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
روش دلارا،روشی صد در صد تضمینی❤️😂
۳ سال پیشنفیسه
0عالی بود
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ممنونم نفیسه جان❤️
۳ سال پیشهلنا
0سلام رمانت عالییی بود🥹💕 زوج بهار و امیرسام خیلیی خوبههه
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام ممنونم❤️نوش نگاهت هلنا جان😍
۳ سال پیشفرهود
0الان خدا کنه بردیا به بهار و امیر گیر نده چرا جفتتون *** بودید...البته بردیا به بهار اعتماد داره...ولی به امیر اعتماد نداره؛)
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
احساس میکنم موقع نوشتن این نظر یه غم خاصی داشتی😂 اونجایی که گفتی به امیر اعتماد نداره
۳ سال پیشفاطمه
1سلام نویسنده جان عزیزم خدا قوت واقعا قلمت قویه مرسی از رمان قشنگ شما فقط اینکه کی تمام میشه رمان حدود چقدر مونده یه ماه دوماه یا یه سال اخه خیلی دوست دارم سریع همشو بخونم
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز ممنونم😍لطف داری❤️ تقریبا آخرای رمان هستیم اما اینکه دقیق کی تموم میشه رو نمیدونم حداکثر تا یک ماه دیگه
۳ سال پیشثریا
0از وقتی بردیا با دلی آشتی کرده خیلی خوبه 😘🥰 اگه میدونستم اینجوری میشه اصلا از اون اتفاق ناراحت نمیشدم😌 ببخشید نیلوفر جونم هر چی تلاش کردم نظراتم برای پارت قبل نمی اومد🥲😭
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله از اون موقع دلارا خیلی حواسش بهش هست😍 نیازی به عذرخواهی نیست که عزیز دلم❤️❤️ممنون بابت لطف همیشگیت
۳ سال پیشثریا
0وویی خدا فسقلک 🤩🤩 خوبه غرق نشدن
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
❤️😍
۳ سال پیشAa
0مثل همیشه عالی ممنون 👏👏👏👏🌺🌺🌺
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم✨️❤️
۳ سال پیشسیتا
2وای پرت شدن تو دریا 😁😂 این هم از گردش رفتن دزدکی
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا😂 تا باشه امیر سر بردیا رو کلاه نذاره
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0واای کار بهار خیلی جالب بود🤣🤣 این دو زوج حسابی خوش گذروندن