پارت صد و سوم :

ساعت از سه ظهر گذشته‌بود.سوز سرما در همه‌جا پیچیده‌بود.باد هم‌چون گرگِ پیر و فرتوتِ جامانده از گله؛ زوزه‌ی مرگ را در ساختمان‌های نیم‌تمام سر داده‌بود.دیگر صدای تیراندازی به گوش نمی‌رسید! با آن وجود امیرسام و بردیا لحظات نفس‌گیری را سپری می‌کردند! امیرسام به چشم‌های بی‌روحِ بردیا نگریست.سردی اسلحهِ روی پیشانی‌اش قابل لمس بود منتها هیچ فشاری از جانب بردیا را احساس نمی‌کرد!مچ س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    من از بین این ١١ دقیقه فقط قسمت آخریش خیلی خوب بود🤣🤣🤣

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • سما

    0

    خیلی عالی بود،هیجان انگیز ،قلم قوی و گیرایی دارید .

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام ممنونم عزیزم😍❤️ امیدوارم به جلد دوم هم سر بزنید و از خوندنش حسابی لذت ببرید✨️❤️

    ۲ سال پیش
  • آرام

    1

    😂واقعا آخرش وقتی گفت اگه *** سیاه نبود 😝باحال بود ممنونم از رمان زیباتون دست مریزاد👏👏

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم❤️✨️

    ۲ سال پیش
  • آرام

    1

    خیلی باحال بود من کراش زدم رو امیر 😍😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیر نمک رمانه😍❤️

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    برا اون قسمت پایانی چقددد خندیدم 🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خداروشکر😂❤️🥰

    ۲ سال پیش
  • Arezoo

    0

    نیلو جون باروح و روانم بازی نکن😂قلبم ضعیفه جوونن نزارناکام ازدنیا برن😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قلبش قویییی باش ما اینجا زیاد با روح و روان بازی میکنیم😂❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    در آینده مشخص می شه....

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سکوت اختیار میکنممم

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    نیلوفر نکنه سر نوشتن پارت دور از جونت فشارت بالا پایین شده آب قند بیارم برات؟؟؟چه بلایی سر پسرا آوردی که خودتو نشون نمیدی؟کجایی خالق دختر قناد؟؟؟

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    من با لذت کارکتر ها رو اذیت میکنم فشارم بالا و پایین نمیشه😂❤️ اما حقیقتا یکم خسته بودم مغزم یاری نمیکرد😂

    ۳ سال پیش
  • ماهیلا

    0

    و من همچنان بی صبرانه منتظر پارت ۱۰۴ هستم🫠😍

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    گذاشتمش❤️

    ۳ سال پیش
  • دریا

    2

    عاشقانه دلاوری و بهااااار لطفااااا بیشتر شه😍😍😍😍😍😍😍

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    پارت از این دو نفر هم داریممم اما نه به این زودی❤️🥲

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    با این جواب یعنی امیر سالم میمونه(جای شکر داره) ولی بردی جونم در خطره🥲🥲.بعد میگی بی رحم نیستم ازاینا😈هم میذاری.ای داد از دست تو خودمو برا هرچیزی آماده میکنم فوقش چندروزی عزاداری میکنم چاره ای نیست

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوشم میاد مو رو از ماست بیرون میکشی😂❤️ 👏🏻

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    نکنه اصلا امیر میره تو کما؟؟.🥲🥲 من تا جممعه هی کامنتا رو بخونم هی حرص بخورم.حالا کما اشکال نداره آخرش به هوش میاد مگه میتونه دختر قناد رو تنها بذاره.بردیا هم باید بمونه به خاطر آرام جانش راهی نداره

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    کامنت ها رو نخون چیزی دستگیرت نمیشه عزیزم❤️😂 حرررص نخور🥲

    ۳ سال پیش
  • مبینا

    0

    ارههههه

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چرا ارههههه؟😂

    ۳ سال پیش
  • فرهود

    0

    شاید ثامر بمیره ولی هیچ کدوم از سه تا کاپلامون نمیمیرن.به احتمال زیاد سرنوشت امیرسام خوب نیست ولی مرگ هم نیست.اینا که اومدن بیرون همون زمان تجدید دیدار برسام و رزه.پس احتمالا ماشینا کار برسام نیست .

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله کار برسام نیست چون در حال حاضر برسام تو ایران قدرت انچنانی نداره👏🏻 و اینکه جنازه خدمت‌کار هم تو خونه مهراب بود و عکس....

    ۳ سال پیش
  • هانیه

    2

    آخه چرا 😐 من میدونم تو دختر خوبی هستی کسیو نمیکشی😑

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😌❤️

    ۳ سال پیش
  • یلدا

    0

    من فعلا اسم رمان خیلی وقته فکرما درگیر کرده، خواهشا اشک ما را درنیاره می دونم این ماجرا را هم به خوبی میگذره😐،فقط با امیرسام بازی نکن مجازی بقیه را تیربارونی کنی ولی کراش من نه😂

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اسم و خلاصه رمان کاملا در روند داستان دخیل هست❤️ حتی بردیااااا هم مجازه؟؟؟🥲😂

    ۳ سال پیش
  • یلدا

    0

    یاخدا پس قراره همه را یه دور سکته بدی رحم کن نیلوفر جون. آدم دلش نمیاد بگه کدوما حذف کنی ۳ تا زوج مونا که خط قرمز دورش بکش و نزدیک شون نشو😂 ثامر یا محبوبه و شوهرش و نوید و خاج گزینه ی خوبین😂

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دور از جون همگی🥲❤️ گزینه‌های خوبی رو گفتی😂

    ۳ سال پیش
  • آوا

    0

    هییییییییییی حیف شدم ای خدا گلبم درد گرفت😂😁

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    گلبش درد نگیر🥲❤️😂

    ۳ سال پیش
  • آوا

    0

    علاوه بر نویسنده بودن دوست عالیم هم هستی خوش به حال دوستات😍

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ای‌جانم😍لطف داری قشنگممم❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • نفیسه

    0

    امیرسام میمیره داشت وصیت می کرد ناراحت نباش تو مسئول نجات دادن همه نیستی

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اینکه تا وصیت‌نامه پیش رفتی یعنی احتمال همه چیز رو میدی👏🏻❤️😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!