پارت صد و نهم :

از عمارت بیرون آمد و زیر آسمان تیره و تاریک ایستاد.سیاه‌تر از شب سایه‌ای بود که برای سالیان سال، زندگیش را در بر گرفته‌بود!سایه‌ای رعب‌انگیز که وحشت را به جان روز‌‌های خوش آن مردِ خسته می‌انداخت!
اسلحه‌ را در دست گرفت.استوار و محکم پله‌ها را پائین آمد و مقابل فواره قد علم کرد.
چشمانش سرد و بی‌روح بود!همچون کسی که، جریان خون در رگ‌هایش متوقف شده‌‌است!
صد تن از افرادش د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    1

    وااای نفس راحت کشیدم بردیا جونم بالاخره بهوش اومد پیش به سوی بردیا و دلارا

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بالاخره🥲💔

    ۹ ماه پیش
  • سلام سلام

    0

    الان سرهنگ محمدیه،ثامر ولی زاده هست،بعد امیرسام دلاوریه که میتونست ولی زاده باشه بعد دلارا ولی زاده هست یا فامیلی خاج روشه؟بعد بردیا و برسام محمدی هستن اما باید ولی زاده باشن؟بهارم که محمدیه😁😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چرا یهو رفتی تو فامیلی‌ها؟😂❤️ بردیا و بهار با سرهنگ بزرگ شدن و فامیلی اونو دارن دلارا فامیلیش مهری و امیرهم فامیل خودش رو داره

    ۲ سال پیش
  • فرهود

    0

    ادم وفادار هر چقدر بد قابل احترامه.یاسین به عنوان فردی چندش تو ذهنم نموند.به نظرم فرقی با امیرسام نداشت فقط شخصیت اصلی نبود.هوم خب من دوست دارم باهم برن شهربازی و امیر بردیا رو از ترن بندازه پایین🫠

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    چرا خوب ؟مگه بردی چیکارت کرده که بندازنش پایین؟دلت میاد جذابِ دلسوزو بکشی🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چرا؟😂 بچه راهی بیمارستان میشه که

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    نیلو کجایی ؟چرا نمیایی ؟روزهایی که من خوابم میبرد ساعت۴پارت میومد امروز من بیدارم پارت نیست.دلمون تنگید خوب

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اومدمم قشنگم❤️😍

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    واقعا بچم داشت ناکام از دنیا میرفتا.لااقل بیاد دوتا بوس و بغل بگیره دلی رو🥰یه شب نیمچه کامی گرفت ولی کامل نبود الان موقعیتِ خوبیه،مریضه میتونه ناز کنه دلی نازشو میکشه قشنگ دلی از عزا درمیاره😅😅😅

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دلارا قراره حسابی تحویل بگیره اقا رو😍البته از اون لحاظ ناکامی نمیدونم🤣❤️

    ۲ سال پیش
  • نفیسه

    0

    عالی بود 😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت❤️😍

    ۲ سال پیش
  • *.....*

    1

    بهار حتی بدون حضورش هم دست از سر امیر سام بر نمی داره 😂 اون دیالوگی که بین امیر سام و یاسین گفته شد خیلی به دلم نشست ..در کل مشتاقانه منتظر پارت بعدی هستم 👍در ضمن عاطات و عبادات همگی قبول باشه 💚💚

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت❤️😍 دیالوگ زیاد داشتن😂 کدومش؟

    ۲ سال پیش
  • *.....*

    0

    کاش ..کلا کلکل بین اون دوتا خیلی برام جالب بود 😁

    ۲ سال پیش
  • *.....*

    0

    معذرت اشتباه تایپ شد 😁 کلش..همه ی دیالوگ های بین اون دوتا خیلی به نظرم جالب بود ✨

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    من خودم از اون دیالوگ زبون چرب خیلی خوشم اومد❤️🤣

    ۲ سال پیش
  • ماهیلا

    0

    سلام خسته نباشی نیلوفر جان ....پارت خشنی بود ولی لذت بردم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزدلی❤️😍

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    آره واقعا اگه بردیا اینجا بود با این که اینا باعث شدن ای اتفاقا بیفته بازم میگفت کاریشون نداشته باشین🥲😡 میرن سروقت مهراب؟یا آهیر؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه قراره برن تفرییییح😁❤️

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    ووی خدایا دلم خنک شد😘 ذوق کردن امیرم خیلی دوست داشتم🤭🥰

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بچه به مرادش رسید😅

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    1

    مثل همیشه عالییی 💕 میگم نظرت چیه چون پارت هدیه آماده نبود دوتا پارت هدیه یهویی بزاری خوبه ها😁

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت❤️💫 اتفاقا به فکر پارت عیدی هم بودم البته اگه فرصت بشه😢

    ۲ سال پیش
  • ماهیلا

    1

    میگم نیلو این شماره امیرسامو بهم میدی؟آخه چندتا دشمنو بدخواه دارم بیاد برام حلش کنه🙃

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    حتمااا فقط اول باید با مدیر برنامشون هماهنگ کنید😂❤️

    ۲ سال پیش
  • آوا

    0

    با اینکه یکم خشن بود ولی واقعا رسم ثامر قشنگ بود ذوق امیرسام هم خیلی جذاب بود مثل همیشه معرکه و بی نظیر بود و همینطور غیر قابل توصیف همینطوری پر انرژییییییییییییی *** ادامه بدع

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیز دلی آوا جانم🫂❤️💫 بله ثامر رسم قشنگی داره

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    چهارشنبه سوری شما هم مبارک به امید روزهای روشن واتفاقات خوب ممنون برای رمان زیباتون🙏🥰

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربان شما❤️ به امید روز‌های خوب :)💫

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    ولی واقعا آدم تو خلافم انصاف و مردانگی داشته باشه خوبه ها خوشم اومد ثامر برا زن و بچه هاشون یچیزی گذاشت.واقعا نمیتونم حدسی بزنم که کجا میرن۴تایی. اگه امیرسام تنها بود میگفتم میره شیرینی فروشی 😅

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    کاملا باهات موافقم❤️ قراره با شورلت هم برن😂

    ۲ سال پیش
  • آوا

    0

    ایندفعه دیگه نزنن خواهشاً ماشین به این گرونی رو به فنا بدنااا😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نکته ظریفی بود🤣

    ۲ سال پیش
کپی شد!