پارت صد و هفتم :

در پلاستیکی بتادین را باز کرد.با دستی لرزان،دست امیرسام را گرفت.بی‌محابا مایع بتادین را روی زخم او ریخت و هیچ حواسش نبود که هر چه هست را دارد خالی می‌کند‌.امیرسام با چهره‌ای درهم دستش را عقب کشید.دستش را تند‌تند در هوا تکان داد تا اندکی از سوزشش کم شود.روبه گلش کرد و گلایه‌مند گفت:
_چیکار میکنی؟ هر چی بتادین بود خالی کردی!
با تلنگر او ،دلارا به خود آمد.آن مایع زرشکی از دست امیر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    عه پس رز و دلارا خواهر هستن عجب معمایی هس این رمان..خسته نباشی عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی❤️مرسی از حضور فعالت😍

    ۱۰ ماه پیش
  • Arezoo

    0

    نامبروانی عزیزم👌👌پرقدرت ادامه بده 😍😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دل💫❤️

    ۲ سال پیش
  • Alieh

    0

    عالییی بود من ک هنوز توی هنگم چیشد🫣😂 رز و دلارا خواهر هستن این خیلی خوبه🫶😂 رمانت دوباره معمایی شد و مغزم درگیر😂🫶 تا یکشنبه چجوری صب کن واییی😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت❤️ نه تنها برسام و بردیا اخلاقشون شبیه نیست الان اخلاق رز و دلارا هم شبیه نیس😂😂

    ۲ سال پیش
  • Alieh

    0

    ❤️🫶 آره واقا اصلا بهم نمیخورن😂❤️ خیلی با دل های بازی می کنی ها حواست باشه یه وقت زیاد هیجانی نکنی ک سکته مکته رو رد کنیم بریم 😂😂❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دور از جوووون💛

    ۲ سال پیش
  • Alieh

    0

    مرسی❤️ یکمی از مجهولی در اومدم بازم باید فک کنم تا کم کم حل بشه معما😂❤️ نه رو به راه میشیم ولی از مصطفی انتظار نداشتم 🫣😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خب خداروشکر❤️😍

    ۲ سال پیش
  • نفیسه

    0

    الان مزه میده بردیا بره شوک بهش بدن برگرده

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نفیسه قشنگ توانایی شوک دادن به خواننده‌ها رو داری🤣

    ۲ سال پیش
  • نفیسه

    0

    مثل همیشه عالی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نوش نگاهت عزیزم💛

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    0

    خیلیییی جالب شد 😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت💛

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله😍

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    مرسی از محبتت عزیزم جاتون خالی مسافرت بودم 🥰🌺

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    همیشه به خوشی❤️

    ۲ سال پیش
  • سلام سلام

    1

    ای وایی الهیی بیچاره مادره مظلوم دلارا😭بیچاره سرگردجونم😭😭اخهه چرا با احساسات ما بازی میکنی نیلوفرر🥺اگه برسام و رز پنج دقیقه دیرتر میرفتن بیرون صدای مادر بردیا که گفت برسامم کم بود رو میشنیدن خب

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله دقیقا🥲❤️ باور کن من هنوز کاری نکردم😂

    ۲ سال پیش
  • آتوسا

    1

    سلام نیلوفر جون خوبی!! ممنون به خاطر این رمان بی نظیر من میخواستم ی چیزی بگم،توی پارت قبلی برسام گفت،امیرسام بچه بامرامیه،اما این درست نیست چون همون طور که میدونید امیر دخترا رو به ی مرده می فروخت

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام 😍مرسیی آتوسا جان❤️ در واقع برسام به‌خاطر ماجراهایی که بین خودشون بوده اون حرف رو زده نه فروش دختر‌ها❤️

    ۲ سال پیش
  • سلام سلام

    0

    الانن شوخییی بود دیگه درستهه😟😳

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چی عزیزم؟؟

    ۲ سال پیش
  • نیلدا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله ناتنی هستن ولی از پدر اگه می‌پرسی چطور ؟باید بگم یکشنبه معلوم میشه😂❤️

    ۲ سال پیش
  • فرهود

    1

    قطعا از پدر،چون تو یه پارت اشاره شد که مادر دلارا از لفظ تنها دختر استفاده کرد.من حس میکنم در واقع دختر رسمی خاج رزه که همه میشناسنش.و احتمالا مادر دلارا معشوقه اجباری بوده.شایدامیرسام نسبتی بارز داره

    ۲ سال پیش
  • فرهود

    2

    یادته گفتم دو برادر عاشق دو خواهر شدن؟شاید قراره سه خواهربرادر عاشق هم شن😉البته یه حدس انتزاعی چون مادرپدر امیر حرفی ازشون نزده و از خاج عیاش بعید نیست😂شاید مادر رز برا خاج عزیز بوده بعدمرگش قاط زده

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله یادمه😍 ولی چرا قیمه‌ها رو ریختی تو ماست‌ها الان؟😂😂 نه امیرسام ربطی نداره به این ماجرا و گفته‌شده‌بود که پدر و مادرش تو سانحه رانندگی مردن

    ۲ سال پیش
  • J.D

    0

    آورین آورین عالی بود رمانت👏👏👏🤣

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم❤️

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    من چرا نمیتونم براتون خصوصی بنویسم واسه آزاده کلی خصوصی میفرستم یه روز یه رمان ترکیبی زدیم باهم تو خصوصی اگه شد براتون مینویسم.

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بذار من برات می‌فرستم ببین میاد

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    نیلو جون عالی بود ممنونم🙏عید هم پارت بزارید عالیه در هر شرایطی میخونیم سپاس برای رمان زیبات👏👏👏💐

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍قربان شما❤️ چند روز نبودید جای خالی‌تون احساس میشد❤️

    ۲ سال پیش
  • سایه

    1

    عالی بود،دلم برای ثامر و برسام میسوزه مخصوصا برسام واقعا گناه داره چه لحظه ایی هم رفت توی حیاط،حالا بردیا رو فلج نکنید😂و اینکه یک شنبه که امیرسام و بهار همو می بینن توی اتاق لحظه ی عاشقانه نداریم؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه بردیا اوکیه🥲 لحظه عاشقانه یعنی مثل رز و برسام؟😂❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!