پارت صد و هفده :

با فشردن زنگ آیفون در به رویش باز شد.
در فلزی مشکی را به عقب هل داد و وارد حیاط ویلا شد.به محض ورودش،عطر نارنج و پرتقال در مشامش پیچید.
با هر قدمی که بر می‌داشت؛صدای سنگ‌ریزه‌‌ها در گوشش اکو می‌شد.
تکه‌‌ای از نانِ داغِ بربری را در دهانش گذاشت و سمت درخت‌ها رفت تا از روی شاخه یک نارنج درشت و آبدار بچیند.از کنار شورلت قرمز که درست در وسط مسیر پارک شده‌بود گذشت!
از بدنه‌ی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پریا

    0

    من عاشق پارت های امیرسام و بهارم خیلی خوبنننن🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به‌به😍 میبینم به پارت‌های جدید نزدیک شدی خداقوت عزیزم❤️

    ۲ سال پیش
  • متین۱۸

    0

    نچ نچ نچ به امیر سام و بردیا حسودیم شد😂(شوخی)

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چرااا😂

    ۲ سال پیش
  • Biti

    0

    دقیقا منم بهشون کم کم داره حسودیم میشه😂😂😂😂

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    0

    واای این بهار هم کم مونده بود لو بده هاا دلارا هم میخواست انتقام بگیره😂

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا😂😂

    ۱۰ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    فقط اونجا که گفت خوب خوابیدی؟😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🤭😂

    ۲ سال پیش
  • هلیا

    0

    عالی بود👌 با حرفای دلارا ،امیرسام سکته رو رد کرد😂 بی صبرانه منتظر پارت جدیدم:)

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم هلیا جان❤️✨️ دقیقا😂

    ۲ سال پیش
  • مدیسا

    6

    تعداد کمی هم نظر من هستن ولی من روباه مکارو دختر قنادو بیشتر از دلارا و بردیا دوست دارم وای اینجوریم که پیش میره احساس میکنم قراره روباه مکارمون بمیره

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام مدیسا جان چی باعث شد همچین حسی بهت دست بده؟🥲

    ۲ سال پیش
  • آبان

    0

    احساس میکنم، اون حس عشق امیر به دلارا کم شده به جاش یه حس برادرانه جاشا عوض کرده. ۲. امیرسام . کارکتر گنگ و خفنی داره، آدما به سمت خودش جذب میکنه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نمیشه گفت حس برادرانه اما موافقم باهات یکم کمرنگ تر شده مرسی از اینکه به اطلاعیه جواب دادی❤️

    ۲ سال پیش
  • حلما

    0

    سلام نیلو جون این پارتم عاااالی بود منم بعضی وقتا توی یه سری مسائل همینقدر ضایعم 😁 به نظرم حق دارن انقدر ضایع بازی در بیارن😅

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام ممنونم عزیزم❤️😍 آره خب میشه گفت یه‌جورایی بهار حق داره اما باید به خودش مسللللط باشه😂

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    4

    هرچی میگذره قشنگتر میشه😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت❤️

    ۲ سال پیش
  • arezoo

    3

    چقدر دخترقنادضایع بازی درمیاره بابا یه بوس بوده دیگه....الانه که بردیابفهمه روباه مکار فرار

    ۲ سال پیش
  • نیلدا

    2

    چقدر این پارت خوب بوددددد مرسیییییی🤩🤩🤩 ولی جای برسام و رز توی این ترکیب خیلی خالیه. یه سوال چه زمانی بردیا و برسام و ثامر همدیگه رو می بینند و سوءتفاهم هاشون رفع می شه ؟خیلی دلم براشون می سوزه🥺

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم❤️🫂✨️ در مورد ملاقاتشون فعلا نمیتونم چیزی بگم😁 تا انتها باید صبر کرد ببینیم چی پیش میاد

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    زیبا بود ممنون👏⚘

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نوش نگاه قشنگتون❤️

    ۲ سال پیش
  • هلنا

    0

    دلارا دلش حسابی پر بود😂😔

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا❤️😂

    ۲ سال پیش
  • مرضیه

    1

    همه نگران مسائل زوج هان این وسط من دلم برای ثامر تنگ شده 😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عالی بود😂❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    ایول عالی بود اونجایی که دلارا گفت بهار خواستگار نمیاد نزدیک امیر سام بر اون دنیا بچه خفه شد دلارا یه اشاره کوچیکی کرد باید فاصله از دومتر بیشتر کرد امیر سام سابقه درخشان داره نمیتونه بیاد خواستگاری🤪

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دلارا حسابی انتقام بردیا رو گرفت😂❤️

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    2

    عالی بود عزیزم 🥰 هم طنز، عاشقانه بودن، معمایی و جنایی بودن رمان هر چیزی در جای درست خودش 🌹💗 امیدوارم پایان خوشی داشته باشه برای(دلی، بردی،بهار و امیر) اتفاقی نیوفته😊

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتت ثریا جان❤️🫂✨️

    ۲ سال پیش
کپی شد!