پارت پنجاه و ششم :

هر دو به سمت عمارت برگشتند.بهار وارد اتاقش شد تا لباس مناسبی برای قنادی پیدا کند.با صدای تق‌تق در گفت
_بله؟
امیرسام در را گشود.تا گردن سرش را داخل اتاق کرد.
_شال‌ گردنت رو آوردم.
پسر نیم نگاهی به اتاق بهار انداخت‌.از پرده‌های سفید حریر تا ست سرویس‌خواب همرنگ‌اش ! در رنگ سفید آرامشی نهفته بود که هر کس را مجذوب خود می‌کرد.امیرسام نیمه دیگر بدن‌اش را نیز از چهارچوب در عبور

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسما

    0

    وای نیلو خیلی باحالی تو عجب قشنگ میزاری گ دیالوگا رو

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزمی❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    0

    واای اونجاش خیلی خنده دار بود تخمه می خورد امیرسام😂😂😂

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    این بچه کلا تو یه لول دیگه‌ست😂😂😂

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    من حتی به سرپرست هم شک کردم😅

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁😂

    ۱۱ ماه پیش
  • Mina

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    امیر سام تخمه هم می خورد فیلم جنگی واقعی داشت تماشا میکرد آخرش یه کشیده هم خودش نوش جان کرد

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا😂😂

    ۳ سال پیش
  • ...

    1

    ترکیب امیرسام و بردیا >>>>>

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلامم😍به جمع ما خوش اومدی❤️منم این ترکیب رو دوست دارم .مثل پت و مت هستن😂مهگل بنده خدا رو دستگیر کردن🤦🏻 ♀️

    ۳ سال پیش
کپی شد!