آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت پنجاه و ششم :
هر دو به سمت عمارت برگشتند.بهار وارد اتاقش شد تا لباس مناسبی برای قنادی پیدا کند.با صدای تقتق در گفت
_بله؟
امیرسام در را گشود.تا گردن سرش را داخل اتاق کرد.
_شال گردنت رو آوردم.
پسر نیم نگاهی به اتاق بهار انداخت.از پردههای سفید حریر تا ست سرویسخواب همرنگاش ! در رنگ سفید آرامشی نهفته بود که هر کس را مجذوب خود میکرد.امیرسام نیمه دیگر بدناش را نیز از چهارچوب در عبور
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزمی❤️❤️❤️
۵ ماه پیشترنم
0واای اونجاش خیلی خنده دار بود تخمه می خورد امیرسام😂😂😂
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
این بچه کلا تو یه لول دیگهست😂😂😂
۱۱ ماه پیشترنم
0من حتی به سرپرست هم شک کردم😅
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁😂
۱۱ ماه پیشMina
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
👌🏻👌🏻❤️❤️
۲ سال پیشسیتا
0امیر سام تخمه هم می خورد فیلم جنگی واقعی داشت تماشا میکرد آخرش یه کشیده هم خودش نوش جان کرد
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا😂😂
۳ سال پیش...
1ترکیب امیرسام و بردیا >>>>>
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلامم😍به جمع ما خوش اومدی❤️منم این ترکیب رو دوست دارم .مثل پت و مت هستن😂مهگل بنده خدا رو دستگیر کردن🤦🏻 ♀️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسما
0وای نیلو خیلی باحالی تو عجب قشنگ میزاری گ دیالوگا رو