آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت چهل و هشتم :
دود سیاه در سرتاسر خانه متروکه پخششده بود.دودی که نفس کشیدن را دشوار میکرد.بردیا و امیرسام دست خود را بر روی دهان گذاشتند تا مانع استنشاق دود شوند.تن هر دو پسر از شدت حرارت خیس عرق شده بود .بهگونهای که لباسهایشان به پوست بدنشان چسبیده بود.بردیا عرق روی پیشانیاش را پاک کرد که متوجه دریچه روی سقف شد.روبه امیرسام کرد و گفت
_این دریچه باید به شیرونی راه داشته باشه.
چهره ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥲🥲👌🏻👌🏻
۱۲ ماه پیش...
3همزمان هم دلم میخواد امیرسام با بهار باشه هم داداش دوقلوی بردیا باشه😂
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام به جمع ما خوش اومدی❤️ این نظریه خیلی پرطرفداره😂 تنها نیستی
۳ سال پیشم
0عالی بود عزیزم
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی گلم💜✨️
۳ سال پیشامنه
2مرسی عالی بود.امیرسام چقدر نامرده
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم 💙 مرسی از اینکه با نظر دادن به من انرژی😍✨️
۳ سال پیشیلدا
4عجب قلم خویی دارید خیلی عالی بود ، این امیرسام مثل گربه ست ولی در هر حال نمیشه ازش ناامید شد، چرا هنوز تو نخ دل آرا هست بابا یکم توجه (بهار)
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیز دلم❤️ مرسی از انرژی خفنت🔥 به نظر منم ناامید نشو🤭😅
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0ولی اینجا دیگ واقعا امیر کار بدی کرد اون نجاتش داد ولی امیر خیلی زود فرار کرد خاک تو سرش