آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت چهل و چهارم :
آسمان در تاریکترین حالت خود بود که با رعشه رعد و برق برای ثانیهای در سفیدی مطلق فرو رفت.صدای رعد و برق به بلندی صدای شکسته شدن قلب امیرسام بود.او دلدادهی آن دختر بود.مجنون بود اما لیلی را نداشت.فرهاد بود اما خبری از شیرین قصه نبود.دلآرا برای سالها با او زندگی کرده بود اما عشق نتوانست قلب دختر را احاطه کند.
دست پسر بر روی فرمان موتور بود و با سرعتی بالا به سمت مقصدی نامشخص ویراژ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💔💔🥲🥲
۱۱ ماه پیشملیس
0دل آرا رو خفه کنم من ؟
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
گناه نداره؟🥲
۲ سال پیشثریا
1عزیزم پس حسین این وسط چی شد؟
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزم داخل پارتهای قبل بعد از درگیری با امیرسام امیرسام آزادش میکنه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0واای دلم کباب شد برا امیر سر این پارت چقد مظلوم بود ای دلارا نمیدونم چی بگم😞💔