آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت چهل و پنجم :
پرتوهای خورشید،خود را از پنجره مهمان اتاق دختر کرده بودند.با صدای تقتق ،در اتاق را گشود که با دسته گلی مواجه شد.بردیا سرش را از پشت گلها بیرون آورد.
_صبحت بخیر .نمیدونستم چهگلی دوست داری برای همین برات از هر گلی خریدم.
خندهای گنج لبهای دلآرا نشست.او نیز دچار عشق شده بود اما عشق را برای خود ممنوع کرده بود.عشق برای دختر مانند سیب ممنوعه بهشت بود.اگر طعم آن سیب زیر زبا
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله امیر برای دلارا بیشتر حکم خانواده داشته تا اینکه بخواد حسی فراتر از این بهش پیدا کنه❤️
۱۰ ماه پیشآزاده دریکوندی
3خدا ازت راضی باشه عمو ثامر... ولی نمی دونم دُم خروست رو باور کنم یا قسم حضرت عباست رو...🤣🤣🤣
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیز😍اولش که نظرت رو خوندم، خودم داشتم تحلیل می کردم چی به چی شده😂😂عمو ثامر مافیا خیرخواه هست😂😎
۳ سال پیشفرهود
0من فشار دبیرستان رو با این رمان میگذرونم🫠
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
موفق باشید🥲💙
۳ سال پیشامنه
2سلام مرسی از پارت گذاری منظم .دمت گرم مث همیشه عالی
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم مرسی از همراهی تون❤️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0باورم نمیشه دل آرا علاقه ای به امیر نداشته و اصلا معلوم نبود ببینیم ک رابطشون با بردیا به کجا میرسه😍