پارت چهل و سوم :

ثامر به درخت پرتقال نگریسته بود و با هر پتکی که بر سیگار می زد ،سیری به عمق خاطرات‌اش می‌کرد.تاریکی هوا از پنجره به اتاق هم نفوذ کرده بود و فقط لامپ مطالعه روی میز روشن بود.بردیا رو مبل چرمی نشسته بود.همنشینی با ثامر برای او مضحک بود.این را از تکان‌های بی وقفه پایش نیز می‌شد درک کرد.ثامر به سمت پسر برگشت.با نیروی کم انگشت ،ته‌مانده سیگار را له کرد.
_بعد از مرگ برسام ،فکر انتقام لحظه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    کنجکاوم ببینم برسام کی هست هرروز بیشتر از دیروز از این رمان خوشم میاد

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربون تو💙😍

    ۱ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی بود ممنون🙏👌👏

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم✨️💙خوشحالم که دوست داشتید😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️