پارت پنجاه و سوم :

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    1

    منم قلبم درد گرفت آخ دلارا چرا قلب پسرمو شکستی آخرش کلی غصه میخوری ک چه آدمی رو از دست دادی البته حق داشت و گناه هم داشت بیچاره امیر مثل برادرشه و از بچگی باهاش بزرگ شده نمیتونه شاهد بی محلی هاش باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله برای هردوتاشون خیلی سخته🥲🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    اقا فقط منم که رو امیرسام کراش زدم😍😋

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه عزیزمم.تنها نیستی😁❤️

    ۲ سال پیش
  • ملیس

    0

    دوباره دلم میخواد دلارا رو خفه کنم البته گناه داره بیچاره

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به‌خاطر بردیا یا امیر؟😂🥲

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    1

    بنظر من برسام باید کسی باشه که از دور حواسش به همه خوانواده ثامن هست مثل سپهر یاشاید هم بخواد انتقام بگیره و مرد نقاب دار باشه

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم❤️بله مرد نقاب دار هر کسی میتونه باشه ولی به زودی هویت‌اش افشا میشه😉مرسی که نظرت رو گفتی و همراه مایی💋

    ۳ سال پیش
  • سلام سلام

    2

    سلام نویسنده جون خیلی رمانه قشنگیه راجب روند داستانم باید بگم خلاقیتت تو بخش جنایی داستان خیلیی خوبه مطمئنم از خوندن رمانت پشیمون نمیشم کاشکی زودتر امیرسام دستگیر بشه نمیدونم چرا ازش بدم میاد

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم به جمع ما خوش اومدی❤️مرسی از اینکه با نظر دادن به من انرژی میدی🦋✨️قربون مهربونیت❤️بهت اطمینان خاطر میدم که از خوندنش پشیمون نشی😉

    ۳ سال پیش
  • رها

    2

    نیلوفر جون رمانت عالیه..پارت گذاری دقیق و قلم قوی و حوصله ای که میزاری و جواب همه رو میدی آدم رو جذب میکنه..فقط توروخدا عاشقانه های بهار و امیرسام رو بیشتر کن

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم🥰خوشحالم که رمان به دل تون نشسته✨️مرسی از همراهی و انرژی خوب تون🧡در مورد امیرسام و بهار هم که فعلا بچه هام مثل سگ و گربه میمونن😂

    ۳ سال پیش
  • فرهود

    1

    نویسنده در عرض چند پارت دو نفر شرحه شرحه شدن مطمئن باش یکنواخت نشده😂من بازم تاکید میکنم اگه بردیا امیرسام برادر نباشن کلمو میکوبم به دیوار.ولی جدا من با این رمان از مدرسه میام خستگیامو یادم می ره🫠

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلامم حسابی بهت خسته نباشید میگم💙خداقوت.مرسی که با نظر دادن به من انرژی میدی✨️ممکنه شاهد یک برومنس باشیم اما...بقیه اش رو جایز نیست بگم😁

    ۳ سال پیش
  • یلدا

    1

    آخی چه بد ، امیدوارم قلب بردیا یه روزی تسکین پیدا کنه . البته کار درستی کرد بین سام که از کودکی ازش مراقبت میکرده و بین بردیا که چندروزه بهش نزدیک شد ولی بد پشیمون میشه از حرفی که زد مطمن عالی بود

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام قشنگ من❤️😍 آره از این زاویه که نگاه کنیم دل آرا کار درستی کرد🌼

    ۳ سال پیش
  • امنه

    0

    مرسی عزیزم عالی بود

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم😍جات کنارمون خالی بود❤️مرسی از نظرت✨️

    ۳ سال پیش
  • Dr.MB

    0

    بسیار هم عالیییییی ادامه بدید پر قدرت کار دل آرا رو دوست داشتم🥰

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام 😍ممنونم دوست عزیز💙 مرسی از همراهی تون✨️

    ۳ سال پیش
کپی شد!