آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت پنجاه و هشتم :
سفری به زمان گذشته :
صدای خندههای مضحکاش در کارخانه متروکه پیچید.با کشیده شدن چاقو بُرنده بر روی زمین ،صدایی ناموزون ایحاد شد.چشمهایش خمار بود و در گامهایش تعادلی نبود.به علی که از شدت درد ،بیحال شده بود نگریست.علی با طنابی محکم به صندلی بسته شده بود.او را با بیرحمانهترین شکل ممکن مورد ضرب و شتم قرار داده بود! ثامر سطل آب یخ را بر روی مرد خالی کرد.علی به خود لرزید.انگار که
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
اسمش رو تغییر داده❤️
۱۱ ماه پیشترنم
0بابا دشمن اصلی آدم اصلی کنارتونه گیج نباشید شک کنید
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
👌🏻👌🏻👌🏻
۱۱ ماه پیشرقیه
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله قضیعه نامه خیلی مشکوک بود...😊
۲ سال پیشزینب
0خاله؟! من فکر می کردم مامانش هست
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁😁
۲ سال پیشفرهود
2برنامه هنگ بود نتونستم پیام بدم ولی خواستم بگم منکه از اول گفتم بهار و دلارا به جهنم من زوج بردیا امیرسام دوست دارم😂سپهر ولی یه جور خاصی گنگه(با پوزخند گفت گردو شکستم) ولی دمت گرم رمانت حرف نداره
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلامم😍قربان شما✨️بالاخره به مراد دلت رسیدی ولی خب دلارا و بهار هم دارن زحمتتت میکشن😂💙
۳ سال پیشجیم
0سلام این رمان معرکس عاشقش شدم
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍به جمع ما خوش اومدید✨️چه عالی که دوسش داری😎❤️
۳ سال پیشسارا
2باباخنگا خود نخ اونجاست، اینا دنبال سر نخ میگردن 😡😡راستشو بگو بازم چه خوابی براشون دیدی؟منو به حاشیه نبر سرم کلاه نمیره دیگه
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلاممم.خوابهای خوب خوب دیدم😂😎
۳ سال پیشسارا
0به ترکی بخون،یاابلفضل
۳ سال پیشDr.mb
3خیلیی عالیههه مرحبا به قلمتون👏 من از زوج بردیا و امیرسام بیشتر لذت بردم تا عاشقانه های دل آرا و بردیا 😅لطفا صحنه های مشارکت بردیا و امیرسام رو بیشتر کنید
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلامم😍منم این زوج رو پسند کردم😂قراره زیاد شاهد همکاری شون باشیم😎
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0پس علی میشه پدر سپهر پس چرا اسم پسرش محمده؟