آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت سیزده :
در حوالی خیابانهای ولیعصر ،بردیا در ماشیناش نشسته بود.هنوز داغ مرگ ارسلان بر سینهاش سنگینی میکرد.این را از لباس سیاه بر تنو چشمهای آغشته به خوناش نیز میشد فهمید.در سمت کمک راننده باز شد و حسین با برگههای در دستاش نشست.
_درست حدس زدی.بالاخره کار انتقال پولها رو شروع کردن.
بردیا برگههایی که حسین آورده بود را برسی کرد
_خب پول به حساب کی واریز شد؟
حسین ن
مطالعهی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😅
۶ ماه پیشترنم
0بردیا خان هنوز خبر نداری شاید در اینده عاشقش شدی
۱۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
شاااااید🤭😁❤️
۱۲ ماه پیشسودا
0خوب بود
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام به آخرین گلوله خوش اومدید❤️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید✨️
۲ سال پیش....
0سلام ببخشید . امیر سام و دل آرا خوار و برادرن؟
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام نه عزیزم❤️ جلوتر که برید متوجه رابطه بینشون میشید❤️
۲ سال پیشyas
0من تازه شروع کردم به خوندن این رمان جذاب وتا اینجا خیلی خوب بوده بنظرم رمان خفنیه😍
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍ممنونم عزیزم❤️ به آخرین گلوله خوش اومدی✨️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری❤️
۲ سال پیشAri
0عالی بود
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام ممنونم🌹 به جمع ما خوش اومدید❤️
۲ سال پیشمریم
1عالی
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
❤️🌹
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مقتول نیلو هستم
0چه خلافکار بی حواسی زود لو رفت😐