پارت سیزده :

در حوالی خیابان‌های ولیعصر ،بردیا در ماشین‌اش نشسته بود‌.هنوز داغ مرگ ارسلان بر سینه‌اش سنگینی می‌کرد‌.این را از لباس سیاه بر تن‌و چشم‌های آغشته به خون‌اش نیز می‌شد فهمید.در سمت کمک راننده باز شد و حسین با برگه‌های در دست‌اش نشست.
_درست حدس زدی.بالاخره کار انتقال پول‌ها رو شروع کردن.
بردیا برگه‌هایی که حسین آورده بود را برسی کرد
_خب پول به حساب کی واریز شد؟
حسین ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مقتول نیلو هستم

    0

    چه خلافکار بی حواسی زود لو رفت😐

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😅

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    0

    بردیا خان هنوز خبر نداری شاید در اینده عاشقش شدی

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    شاااااید🤭😁❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • سودا

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام به آخرین گلوله خوش اومدید❤️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید✨️

    ۲ سال پیش
  • ....

    0

    سلام ببخشید . امیر سام و دل آرا خوار و برادرن؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام نه عزیزم❤️ جلوتر که برید متوجه رابطه بین‌شون میشید❤️

    ۲ سال پیش
  • yas

    0

    من تازه شروع کردم به خوندن این رمان جذاب وتا اینجا خیلی خوب بوده بنظرم رمان خفنیه😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍ممنونم عزیزم❤️ به آخرین گلوله خوش اومدی✨️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری❤️

    ۲ سال پیش
  • Ari

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام ممنونم🌹 به جمع ما خوش اومدید❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!