پارت نوزده :

خانواده محمدی برای صرف شام منتظر بهار بودند.بردیا بر روی کاناپه قهوه‌ای رنگ نشسته بود و کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کرد که نگاه‌اش به ساعت خورد.روبه محبوبه‌خانم که در حال چیدن بشقاب‌های سفید‌رنگ بر میز شیشه ای بود کرد و گفت
_مامان خانم پس این دخترت کجاست ؟
محبوبه به محمد که در حال جمع کردن جانماز بود نگاه کرد.
_حاجی به بهار زنگ بزن.دل منم بی‌تابی میکنه!
سر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    1

    خداروشکر بردیا فهمید ی کاری بکن تو میتونی

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالییی بود

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام به آخرین گلوله خوش اومدی❤️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری✨️😍

    ۲ سال پیش
  • ندارضایی

    1

    عالی و هیجان انگیز

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی از لطف تون❤️😍 خوشحال شدم از دیدن اسم تون✨️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️