آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت نوزده :
خانواده محمدی برای صرف شام منتظر بهار بودند.بردیا بر روی کاناپه قهوهای رنگ نشسته بود و کانالهای تلویزیون را بالا و پایین میکرد که نگاهاش به ساعت خورد.روبه محبوبهخانم که در حال چیدن بشقابهای سفیدرنگ بر میز شیشه ای بود کرد و گفت
_مامان خانم پس این دخترت کجاست ؟
محبوبه به محمد که در حال جمع کردن جانماز بود نگاه کرد.
_حاجی به بهار زنگ بزن.دل منم بیتابی میکنه!
سر
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥰🥰
۱۲ ماه پیشفاطمه
0عالییی بود
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام به آخرین گلوله خوش اومدی❤️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری✨️😍
۲ سال پیشندارضایی
1عالی و هیجان انگیز
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی از لطف تون❤️😍 خوشحال شدم از دیدن اسم تون✨️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
1خداروشکر بردیا فهمید ی کاری بکن تو میتونی