پارت نوزده :

خانواده محمدی برای صرف شام منتظر بهار بودند.بردیا بر روی کاناپه قهوه‌ای رنگ نشسته بود و کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کرد که نگاه‌اش به ساعت خورد.روبه محبوبه‌خانم که در حال چیدن بشقاب‌های سفید‌رنگ بر میز شیشه ای بود کرد و گفت
_مامان خانم پس این دخترت کجاست ؟
محبوبه به محمد که در حال جمع کردن جانماز بود نگاه کرد.
_حاجی به بهار زنگ بزن.دل منم بی‌تابی میکنه!
سر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    1

    خداروشکر بردیا فهمید ی کاری بکن تو میتونی

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالییی بود

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام به آخرین گلوله خوش اومدی❤️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری✨️😍

    ۲ سال پیش
  • ندارضایی

    1

    عالی و هیجان انگیز

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی از لطف تون❤️😍 خوشحال شدم از دیدن اسم تون✨️

    ۲ سال پیش
کپی شد!