پارت بیست :

یکی از جی‌پی‌اس ها به عمارت ثامر ختم‌میشد.سرهنگ محمدی از ماشین پیاده و زنگ آیفون را فشرد.صدای زن میانسالی به گوش رسید
_بفرمایید
_سرهنگ محمدی هستم و برای بازرسی خونه اومدم.
زن هیچ جوابی نداد که محمد دوباره زنگ زد.بردیا قصد ورود به خانه را داشت که پدر اش مانع شد.چند ثانیه بعد ثامر در را باز کرد و با دیدن محمد جا خورد.محمد نیز انتظار نداشت او را ببیند.ثامر روبه سرهنگ کرد
_چی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    واای هیجانی میشه عاشق این جور رمانام😍

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت برم🥰❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • سنا مرادی

    0

    عالییییییییی

    ۲ سال پیش
  • ملیس

    0

    تا اینجا عالیه نمیدونم چرا منتظرم دل ارا و بردیا و امیر و بهار عاشق هم شن

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام.ممنونم دوست عزیز😍 به آخرین گلوله خوش اومدی❤️

    ۲ سال پیش
  • آرامش

    0

    هیجان عالیه ترکش نکنی نویسنده جانا😜😂 هر چقدر هیجانش بیشتر جذاب تر😂😂 ولی خوب بعله منتظر عاشقیو ... هم هستیم😂😂😂 مرسی عزیزم🌹🌹 با قدرت ادامه بده

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دل🥰❤️

    ۳ سال پیش
  • نرگس

    0

    بیشتر هیجانیه

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    کمی داستان روال پیدا کنه وارد فاز‌های دیگه ای هم میشیم 😉💜

    ۳ سال پیش
کپی شد!