آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت چهارده :
دلآرا از پنجرهی کافه خیابان را نظارت میکرد که قطرات کوچک باران بر روی شیشه نشست.
دو قلپ اخر قهوهاش را یک نفس سر کشید و پس از حساب کردن هزینهاش از کافه بیرون زد.رانندهاش خواست در ماشین را برایش باز کند که گفت
_فعلا همینجا بمون.میخوام قدم بزنم.
ریههایش را از عطر باران و خاک نم زده پر کرد.هر زمان که باران میبارید ،باید خود را به زیر آسمان میرساند و تا باران پوست اش
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
باید دلش هم بخواد تسلیم بشه😁😂
۱۲ ماه پیشدیانا
0عالی بود:)
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دوست عزیز به آخرین گلوله خوش اومدی✨️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری❤️
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
1چه پرروئه می گه سرگرد نگران نباش اتفاقی برای من نمی افته🤣🤣
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم به جمع ما خوش اومدی💜 جلوتر که بری میبینی امیرسام از همه پرو تر هست😂
۳ سال پیشدل آرا
1خوب
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💜
۳ سال پیشسارا
1سلام و خسته نباشی ممنونم بابت چندپارت، اخیش این دختره رفت ،من برم این مخ امیر سام بزنم،بای بای💃💃💃💃🤣🤣😅
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😂😂
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0بازم این دختر از رو نمیره ک بهتره تسلیم بشی دل ارا خانم