پارت چهارده :

دل‌آرا از پنجره‌ی کافه خیابان را نظارت می‌کرد که قطرات کوچک باران بر روی شیشه نشست.
دو قلپ اخر قهوه‌اش را یک نفس سر کشید و پس از حساب کردن هزینه‌اش از کافه بیرون زد.راننده‌اش خواست در ماشین را برایش باز کند که گفت
_فعلا همین‌جا بمون.میخوام قدم بزنم.
ریه‌هایش را از عطر باران و خاک نم زده پر کرد.هر زمان که باران می‌بارید ،باید خود را به زیر آسمان می‌رساند و تا باران پوست اش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    بازم این دختر از رو نمیره ک بهتره تسلیم بشی دل ارا خانم

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    باید دلش هم بخواد تسلیم بشه😁😂

    ۱ سال پیش
  • دیانا

    0

    عالی بود:)

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دوست عزیز به آخرین گلوله خوش اومدی✨️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    1

    چه پرروئه می گه سرگرد نگران نباش اتفاقی برای من نمی افته🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم به جمع ما خوش اومدی💜 جلوتر که بری میبینی امیرسام از همه پرو تر هست😂

    ۳ سال پیش
  • دل آرا

    1

    خوب

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💜

    ۳ سال پیش
  • سارا

    1

    سلام و خسته نباشی ممنونم بابت چندپارت، اخیش این دختره رفت ،من برم این مخ امیر سام بزنم،بای بای💃💃💃💃🤣🤣😅

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️