پارت هجده :

فردا شب‌اش با موتور سیکلت‌ای که نماد پلنگ‌سیاه را داشت به کافه‌قنادی رفت.در نقطه‌ای کور ایستاده بود.اطراف را نگاه کرد تا از نبود سرگرد محمدی اطمینان خاطر پیدا کند‌.به محض خروج بهار ،به موتور سواری که در طرف دیگر خیابان ایستاده بود ،نور بالا داد.
فرد ناشناس با یک گاز خود را به بهار رساند و کیف او را ربود.اما بهار کیف‌اش را رها نکرد و درحالی که موتور حرکت می‌کرد به کیف آویزان شده ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rez

    1

    امیرسام انشالا خدا بزنتت به زمین گرم دستت بشکنه چیکار به دخترم داری . ولی نیلوفر جون دستت طلا تا اینجا که خوندم رمانت خیلیییییی قشنگه💖

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    باعث خوشحالیمه که از خوندنش لذت بردید😍😍

    ۷ ماه پیش
  • ایلی

    0

    عاشق شدن امیر به بهار و بردیا به دلارا

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    واای بهار زود اعتماد کردی بهش امیدوارم اتفاقی براش نیفته و امیرو بگیرن

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خیلی زود🥲💔

    ۱۲ ماه پیش
  • متین ۱۸

    1

    حاجیی خیلی رمان خوبیههههه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خدااااروشکر.امیدوارم زودتر به پارت های جدید برسی😁😎

    ۲ سال پیش
  • پروانه

    2

    کثافت. از امیرسام متنفرمممم

    ۲ سال پیش
  • پروانه

    1

    ای بابا چرا دیس لایک میدین خب این نظر شخصیه منه.تا اینجاکه از امیرسام ودل آرا بدم میاااد

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله درست میگی عزیزم❤️ هر شخصی یه نظر متفاوتی داره

    ۲ سال پیش
  • خواننده

    0

    خواهش میکنم برای بردیا و خواهرش اتفاقی نیوفته نویسنده عزیز😭تازه شروع کردم به خوندن این رمان تا الان خوب بوده امیدوارم پایانش خوش باشه😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز😍به جمع ما خوش اومدی❤️امیدوارم از خوندنش حسابی لذت ببری

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    به قهرمان بازی حیله گرانه ی امیرسام نباید می خدیدم😬 توانایی اینکه توی موقعیت های جدی، جدی باشم رو ندارم🫠

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اشکالی نداره😂💜مرسی که با نظر دادن به من انرژی میدی🦋✨️

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    و شد اون چیزی که نباید میشد

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    1

    به نظر من امیر سام عاشق بهار میشد البته دور از ذهن

    ۳ سال پیش
  • یلدا

    2

    تازه داره وارد فاز هیجانی میشه چقدر خوبه رمانتون❤️ و یه سوال بهار هم جزء شخصیت های اصلی هست ؟ یا فقط یه نقش کوچیک را داره که بعد از داستان خارج میشه🤔

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوشحالم که دوست داشتید❤️نقش اصلی یا فرعی بودن کارکتر بهار به زودی در پارت‌های آینده مشخص میشه🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!