پارت پانزده :

سرگرد محمدی که بوی ترس به مشام‌اش رسیده بود،دست‌هایش را مانند حصار در دو طرف دل‌آرا قرار داد و ردیاب کوچکی که در بین انگشت‌هایش پنهان شده بود را داخل کیف نیمه‌باز دختر انداخت.چند قدمی به عقب رفت و به دست‌های معلق دل‌آرا ریزخندید.دل‌آرا که دیگر گرمی تنفس بردیا را حس نمی‌کرد ،چشم‌هایش را گشود و او را در مقابل خود دید.قفسه سینه‌اش به خاطر استرس وارد شده بالا و پایین می‌شد که گفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Roghayyeh

    0

    به به😍😋داره به جاهای خوب خوب میرسه داستان

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام به آخرین گلوله خوش اومدی❤️😍امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری❤️

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    مرسی عزیزم❤️😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️✨️❤️

    ۲ سال پیش
  • Alagol

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🧡✨️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️