آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت دوازده :
امیرسام ریز خندید و سپس پتو را روی خود کشید تا به آغوش خواب برگردد.
دلآرا بار دیگر پتو را از رویش کنار زد و لیوان آبی که در کنار تخت بود را بر رویش خالی کرد.
_بلند شو.آقا برگشته !
امیرسام درحالی که خیس شده بود،بر روی تخت نشست.قطرات آب از روی صورتاش میچکید.چشمهای خمار اش را به دلآرا که با پیرهنی گلبهای مقابلاش ایستاده بود پیوند داد.دخترک موهایش را که تا کمر میرسید
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه عزیزم.دلارا و امیر نسبتی باهم ندارن
۷ ماه پیشریحانه
0بد نیست تا اینجا
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید🖤
۲ سال پیشمهلا
0همیشه عاشق نقش منفیه داستان بودم
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍به جمع ما خوش اومدی امیدوارم از خوندن آخرین گلوله لذت ببری❤️
۳ سال پیشپروانه
1تا اینجاکه نه از دل آرا ونه از امیرسام هیچ خوشم نیومد. اما بجز بردیا. اسمشم قشنگخ🤭🤫
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
منم بردیا رو از بقیه کارکترها بیشتر دوست دارم😍 آقااااست این پسر ☺️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مقتول نیلو هستم
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
اممم، ثامر پدرشه؟ امیرسام و دل ارا خواهر برادرن؟